XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 

XSEER
Home

Arts &
Literature

Musical
Moon

Design
Review

XSEER
Specials

Iran
Connect

 

 


خوب. بالاخره ما هم نتونستيم دووم بياريم و مستقل بمونيم. تقصير خودتونه که حمايت نکرديد. من هم خسته شدم. بيش از يک‌سال صادقانه خدمت کردم و جز بی‌اعتنايی و حذف چيزی از شما قشر به‌اصطلاح فرهنگی نديدم. بريد ببـينـيد که بدون کمک شما سايتم چقدر بزرگ و پرهوادار شده.

عکس‌های اکسير از اسکی در ديزين

 


متاسفانه شب قبل يکی از دوستان در اثر افرط و بی‌دقتی و عدم توجه به توصيه‌های مکرر ما، بر اثر نرسيدن اکسيژن به ريه‌هايش دار فانی را وداع گفت. من باز هم تکرار می‌کنم. اين‌قدر به ابعاد فيزيکی مسائل توجه نکنيد که در آن‌صورت نهايتا فقط سی تا چهل درصد موضوع را خواهيد فهميد. يعنی حداقل هفتاد درصد آن را، که همانا بعد معنوی‌اش باشد، درنيافته‌ايد. به زبان ساده بگويم، اگر مرا بکشيد، نهايتا سی درصد مرا از بين برده‌ايد. يعنی حدودا شصت تا هفتاد درصد من که روح من است زنده است. اگر نفهميد اين را، اگر طبق عادت همه چيز را سطحی و ديمی ياد بگيريد، چه بسا شما هم به سرنوشت دوست نگون‌بخت ما گرفتار شويد که فکر کرده هيچ کار نکردن يعنی نفس نکشيدن.

 

به‌مناسبت روز زن


اين گل زيبا را به تو بهترين دوستم تقديم می‌کنم. اين‌جوری که شونصد نفر فکر می‌کنن به اونا تقديم کردم. پس، اين گل برای تو عزيزترينم. اين‌طوری هم نشد، اقلا چهل‌و‌پنج نفر اونو به‌حساب خودشون می‌گذارن. تقديم به تو که جايت در قلب من است. وای. اين که بدتر شد. تقديم به تو. با عشق. خوب، دارن کم می‌شن. رسيده به پونزده نفر. نه. بايد درست بزنم تو خال. آهان. فهميدم. تقديم به تو که خودت خوب می‌دانی در اين دنيا فقط تو را دارم، فقط تو. اوخ اوخ اوخ. بيست‌و‌سه نفر! اصلا ولش کن. نخواستيم. تقديم به همه‌ی خانوم‌های خوب ايروونی.

 



به ساعت نگاهی می‌اندازد. در دفتر را می‌بندد. کرکره‌ها را تاريک می‌کند. بطری را در می‌آورد. با خود می‌گويد، يعنی چند روز ديگر می‌توانم دوام بياورم؟ تصور يک روز مزخرف ديگر هم برايش سخت است. زنگ مدرسه می‌خورد. دوستش طبق معمول کنار درخت منتظرش است. با هم بسوی خانه می‌روند. هر دو ساکتند. پسر در اين فکر است که همين روزها بی‌خبر سوار اتوبوس شده و برود. فقط خودش و گيتارش. می‌خواهد روزی همه‌ی کره‌ی زمين صدای گيتارش را بشنود. گوشی را برداشته و شماره‌ی همسايه را می‌گيرد. مثل هر روز. روزها و فصل‌هايی که سريع می‌گذرد. اما می‌داند که بزودی می‌رود. می‌رود تا از کنج اتاقک زير شيروانی‌اش، شهر‌های بزرگ نقاشی کند. بالاخره می‌گذرد. زندگی در اين شهر شلوغ آن‌قدر‌ها هم بد نيست. اگر فشار زياد شد. خواب هست. رويا هست. آرزو هست. به‌دادمان می‌رسد. [ميدل تاون دريمز- راش]

 


خوانندگانی که از منابع اطلاعاتی سه‌هفته‌نامه‌ی فرا الکترونيکی مهرآوا استفاده می‌کنند فراموش نکنند که سايت موفق اکسـير (اکسـير اصلی، يعنی همين‌جا، البته اکسير مشهد از ما خيلی با‌حال‌تر است) نه تنها به پيشنهاد ماه آوريل خود با جديت عمل می‌کند، بلکه اخيرا به توزيع شبانه و غيرعلنی‌يه حلب‌های روغن و کيسه‌های برنج مرغوب از طريق «مستر‌کارد» اقدام نموده است. زيرا هربار که بهمن عظيمی جان عده‌ای را می‌گيرد (نمی‌دانم چرا اين مرتيکه‌ی قاتل زنجيره‌ای را نمی‌توانند بگيرند، اين قدر هم به قاضی‌هايشان می‌نازند،) آمار ما بالا، و بالـطبع، هزينه‌ی ما بسيار پايين می‌آيد. اکنون هم تصميم داريم دو منشی جديد و تازه‌نفس (درست حدس زديد، و بسيار بسيار زيبا) استخدام کرده و ارسال وام‌های قرض‌ال‌پس‌نده و کمک‌های مالی مخفيانه را سرعت بخشيم. زندگی خرج دارد. ما می‌دانيم.

 



چيست اين چرخ روزگار؟ چرخی که يک روز تو را به سير‌و‌سياحت و گردش و صفا می‌برد، و روز ديگر، ممکن است تو را زير گرفته و له کند. زندگی در اين دوره و زمانه، به‌مانند گير کردن ميان يک تخته سنگ و يک جسم سخت است. تنها دل‌خوشی، اندک لحظات خوش است، و البته خاطرات شيرين گذشته. اين زندگی مجال انديشيدن را از تو می‌گيرد. نمی‌دانی چه شد که با چرخ از روی آن خرگوش عبور کردی. نمی‌دانی آن خرگوش در چه‌حالی‌ست. اما اين را می‌دانی که چرخ روزگار می‌چرخد و زمان نمی‌ايستد. تو را از عرش به قعر می‌اندازد. آرزوهای بزرگت را به کاسه‌ای خاکستر تبديل می‌کند. يک روز از نفرت و بمب و موشک می‌گويی، اما فردايش، فرياد می‌زنی، «ای برادر، مرا توان بيش از اين نيست. جنگی ديگر نمی‌خواهم، ويرانه‌ای ديگر نمی‌خواهم، نسل ازدست‌رفته‌ای ديگر نمی‌خواهم.» [در لابلای چرخ‌ها - راش]

 



شما به ايشون گفتيد که من برادرشون هستم؟ - بله، گفتم به ايشون. گفتند طبق روح قانون اساسی، در يک جامعه‌ی مدنی، هيچ فرقی بين شما و بيمارای ديگه نيست. کيهان مطالعه کنيد تا نوبتتون بشه.

 
August 2003


گزارش وب‌لاگ‌نويس و مترجم اکسير از مراسم عقد يک ونوسی در زمين: - بهش بگو از من انتظار عشق و اين‌چيزهای بی‌کلاس نداشته باشه، مطلقا. - ايشون گفت اميدوار حال شما کيلي کوب بود مستر. - اهل هزار‌و‌یک‌شبم، از ته قصه‌ها می‌آم، هستم حرير بی‌کتاب، از شهر بی‌صدا می‌ِآم. - اين آگا اهل شعر بود. تبريک. - آهان، خوب. کوچه بازاری نباشه، مهم نيست. بگو يه چيزی هم دستی بهت می‌دم فقط يه‌وقت حرفی از مهريه و اين امل بازی‌ها نزنی جايی. - کوب، باز هم تبريک من گفت به شما. ايشون گفت خوش‌حال از پيچيدن با شما بود کيلی. - من بی‌لباس و بی‌نفس، کنج پر از رنج قفس، برای دستای فقير، معجزه‌ی يه بوسه بس. - حرفای بابای منو هم يه‌جوری ماست‌مالی کن. - پدر گفت کونه‌ی شکصی و کار لازم نيست که هيچ، يک ماشين هم داد به شما با دختر. - ببين که اسب معجزه، اومده پای پله‌ها، انگار به‌خوابت اومده، شهزاده‌ی قصه‌ی ما. - باز هم شعر کوند. - بهتر. با اون سبيلاش. مرسی. يه لينک گنده بهت می‌دم تا کانترت بترکه. وای پاک آبرومون رفت. بگو اون آخونده يه جور دلقکه برای خنده‌ی حضار. يه‌جوری هم زير اين تبصره‌ها ازش امضا بگير. می‌خوام سکن کنم بذارم تو وب‌لاگم. - ايشون باز هم تبريک گفت و کاست از شما تا يک امضا يادگار اينجا گذاشت. - آهان. چشم هر چی بگن امضا می‌کنم. به ايشون بفرماييد که اين‌جوری‌هام نيست که ما زبون ونوسی اصلا حالی‌مون نباشه. ای قصه‌گو... قصه‌ای بهتر بنويس... فردای نقطه‌چينو... از سر بنويس... ای قصه‌گو...


گنجينه‌ی اسـرار
تازهها و طرفهها: جبران خليل جبران

روانم گرانبار از برو بار خويش است. آيا گرسنهای هست که بچيند و بخورد و سير شود؟ کوزه جانم لبريز از بادهی خويش است. کجاست تشنه ای که ساغری پر کند و بنوشد و آتش تشنگی خود را فرو نشاند؟ ای کاش درختی بودم که هرگز بر شاخههايم شکوفه نمی نشست و هيچگاه ميوه نمیدادم. زيرا درد بهره وری دردناکتر از اندوه سترونی است و رنج توانگری که از او نمیپذيرند هولناکتر از درد يأس بينوايی است که قرص نانی به او نمیدهند. ای کاش چاهی خشکيده بودم و ژرفنايم آماج سنگهای بسيار مردم. زيرا تحملش بس آسانتر از آن است که چشمهای جوشان باشم و مردم بی رغبت به آب گوارايم از کنارم بگذرند. ای کاش انگشتی بودم خورد شده در زير چکمهها. زيرا بسی بهتر از آن است که چنگی باشم با تارهايی سيمين در دست مردی که انگشتانش را بريده اند و اطرافيانش گوشهايی سنگين دارند.



همين امروز و فردا مثل اين که دوباره روز زن يا روز مادره. نمی‌دونم چند تا روز زن داريم. به هر حال. هر چه فکر می‌کنم می‌بينم که هيچ زنی تا به حال به من هيچ بدی‌ای نکرده. از هيچ کدوم خاطره‌ی بد و آزاردهنده‌ای ندارم. همه‌شون خوب بودند. بعضی هم بسيار بسيار خوب. و تقريبا همگی هم به‌نوعی مظلوم. چند تا ترانه اين‌جا می‌گذارم به مناسبت روز زن که اميدوارم خوشتون بياد. اين روزو به همه‌ی شما تبريک می‌گم و آرزو می‌کنم خانوم‌های ايرونی روز‌ها و سال‌های بهتر و شادتری رو پيش رو داشته باشند.
[دختر ايرونی، بی رنگ و ريا، يه فرشته از نسل آريا] [حالا که می‌خوان شب‌و‌روز به هم‌ديگه دروغ بگن، ساعتا هم دقيق شدن] [دل به هرکه دادم، بی‌وفايی ديدم، چه رنجايی که عمری از عشق کشيدم] [يه جا اگه قبله‌ی حاجات بود، يه جا اگه جای مناجات بود، صد جا ديگه دار مکافات بود، صدجا ديگه جای مجازات بود] [از روزی که عاشقم، دنيا چه آفتابی‌يه، برای دل‌خوشی‌هام، يه شاخه گل کافی‌يه] [ببار ای برف، ببار ای برف سنگين بر مزارش] [زندونی‌يه غربت شدن ديگه بسه، من خونه‌مو می‌خوام، کاشونه‌مو می‌خوام، ايرونمو، تهروونمو، عزيزونمو می‌خوام]


گنجينه‌ی اسـرار
گفتگوهای تنهايی: دکتر شريعتی


ای نسل اسير وطنم

تو میدانی که من هرگز به خود نينديشيدهام، تو میدانی و همه میدانند که من حياتم، هوايم، همه خواستنهايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است، تو میدانی و همه میدانند که هرگز به خاطر سود خود گامی بر نداشته ام، از ترس خلافت تشيعام را از ياد نبردهام، تو میدانی و همه میدانند که نه ترسويم و نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند که من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود... تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق اميدی در نگاه من، از برانگيختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو میدانی و همه میدانند که شکنجه ديدن به خاطر تو، زندان کشيدن برای تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ من است، از شادی تو است که من در دل میخندم، از اميد رهايی تو است که برق اميد در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ريههايم احساس میکنم. من تو را دوست دارم، همه زندگیام و همه روزها و همه شبهای زندگيم، هر لحظه از زندگيم بر اين دوستی شهادت میدهند، شاهد بوده اند و شاهد هستند، آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است، آينده تو تنها آرزوی من است. و اکنون، تو، ای نسل جوانی که از عمق تاريک و پليد اين روزگار که من بدان اميدی نداشتم پديدار گشتی و در برابرم ايستادهای و چشم در چشم من دوختهای، چشمهايت را ببند، نگاهم مکن! من طاقت ديدن آنها را ندارم. چه بگويم؟ گريستن، تنها کار يک ناتوان است و... من سخت ناتوانم!


دیروز کی‌بورد نداشتم و نمی‌توانستم چيزی بنويسم. البته اواخر شب دوست وب‌لاگ‌نويسی کی‌بورد خودش را به من داد و گفت که هم خوابش می‌آيد و هم اکانتش تمام شده و اينترنت ندارد. گفت به‌جز «اف-فايو»، بقيه‌ی دگمه‌هايش سالم است. اما «ک» را می‌زدی، «ب» تايپ می‌کرد. «ا» را می‌زدی، «ی» از آب در‌می‌آمد. «ن» را می‌زدی، اين‌بار «پ» می‌نوشت برايت. «د» را می‌زدی، «ج» می‌داد آن هم چه نونی! «ق» را که می‌زدی، اگر خوش‌شانس بودی يک«ا» تحويلت می‌داد، وگرنه که هيچ. خود «ا»‌اش را که می‌زدی که به‌جايش «ه» نصيبت می‌شد. گاهی هم «م» را که می‌زدی اصلا و ابدا به روی مبارکش نمی‌آورد. خوب، اين هم از داستان ديشب ما.


گنجينه‌ی اسـرار

سقوط قسطنطنيه: ذبيح الله منصوری

 

در اين جهان حق و باطل، حقيقت و کذب، خوبی و بدی، نيک بختی و بد بختی، درستکاری و نادرستی و ظالم و مظلوم بودن، دارای درجات نسبی است. ما در جهان، نه خوبی مطلق داريم نه بدی مطلق، نه نيک بخت مطلق داريم و نه بدبخت مطلق و چون عمر دنيا طولانی است نظر به اينکه زندگی بشر دائم تغيير میکند و اگر خود انسان، زندگی خويش را تغيير ندهد زلزله و طوفان و آتشفشان و سيل زندگی او را تغيير خواهد داد، لذا بر اثر مرور زمان خوبی جای بدی يا بدی جای خوبی را میگيرد و آنچه امروز زشتترين بدی‌ها میباشد در آينده بهترين خوبیها میشود و عملی که امروز ستمگری است در آتيه، به شکل نوعپروری درمیآيد و آن‌که امروز درستکار و امين است در آينده خيانتکار و مستوجب قتل میشود و قس عليهذا و بهمين ترتيب، درد و رنج هم نسبی است و من امروز از درد زخم طرف چپ بدن ناراحت هستم ولی اگر زخمی شديدتر بر من وارد میآوردند و دست يا پايم بريده می‌شد بيشتر رنج می بردم.


گزارش وب‌لاگ‌نويس اکسير از مريخ: کيششششششش... سام‌علـــک، اوچيکيم... کيششششش... کيششش... امروز به‌جای لينکيدن می‌خوام يه‌کم از... کيشششششش... عشق‌و‌حال مريخ بگم. ما اينجا صبح تا شوم فقط حال می‌کنيم. مشدی حال می‌کنيم... کيشش... کيشششششش... آخه هر کی اينجا مونده... کيشششش... خداييش بچه‌ی باحالی بوده. فقط عشقی‌ياش موندن. خوب، قاطی هم داره. گير بياريم... کيشششش... کيشش... يه تيزی می‌کشيم زير گوشش و با ليفت‌آف بعدی هرررررری کره‌ی زمين قاطی مرغا برای ابديت... کيششششششش... کيشششش... خوب، تا همين‌جاش هم زیادی حرف زدم. صفحه‌ی تيتيش مامانی‌تون جا‌ لازم داره واسه‌ی گزارش ضعيفه‌ی ونوسی... پس فعلا خودافظ شوما... کيشششش...


گنجينه‌ی اسـرار
رستاخيز: لئو تولستوی

 

در اين معادله يک چيز همه حسابها را به هم می زند، انسان با سنگ و چوب فرق دارد؛ می توان درخت را از ريشه بريد، می توان گِل را پخت و به آجر تبديل کرد، می توان آهن را در کوره گداخت ولی با انسان نمی شود بيرحمانه رفتار کرد. اگر محبت همنوع نباشد، زندگی انسان دشوار می شود. اگر کسی دست در سوراخ زنبور فرو برد، زنبورها به دفاع بر می خيزند و دست او را میگزند. با جامعه انسانی هم نمیشود بی‌رحمانه رفتار کرد، طبيعی است که دير يا زود در برابر بی‌رحمی عکسالعمل نشان میدهند. جامعه انسانی بايد بر محبت و دوستی استوار باشد. عدهای میگويند که انسان را میشود وادار به کار کرد ولی نمیشود وادارش کرد که چيزی را دوست بدارد، اين درست است؛ ولی بايد جامعه را برای دوست داشتن آماده کرد. يک اجتماع نمیتواند بدون رحم و عاطفه به زندگی خود ادامه دهد

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message