|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
بهمناسبت روز زن
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
روانم گرانبار از برو بار خويش است. آيا گرسنهای هست که بچيند و بخورد و سير شود؟ کوزه جانم لبريز از بادهی خويش است. کجاست تشنه ای که ساغری پر کند و بنوشد و آتش تشنگی خود را فرو نشاند؟ ای کاش درختی بودم که هرگز بر شاخههايم شکوفه نمی نشست و هيچگاه ميوه نمیدادم. زيرا درد بهره وری دردناکتر از اندوه سترونی است و رنج توانگری که از او نمیپذيرند هولناکتر از درد يأس بينوايی است که قرص نانی به او نمیدهند. ای کاش چاهی خشکيده بودم و ژرفنايم آماج سنگهای بسيار مردم. زيرا تحملش بس آسانتر از آن است که چشمهای جوشان باشم و مردم بی رغبت به آب گوارايم از کنارم بگذرند. ای کاش انگشتی بودم خورد شده در زير چکمهها. زيرا بسی بهتر از آن است که چنگی باشم با تارهايی سيمين در دست مردی که انگشتانش را بريده اند و اطرافيانش گوشهايی سنگين دارند.
تو میدانی که من هرگز به خود نينديشيدهام، تو میدانی و همه میدانند که من حياتم، هوايم، همه خواستنهايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است، تو میدانی و همه میدانند که هرگز به خاطر سود خود گامی بر نداشته ام، از ترس خلافت تشيعام را از ياد نبردهام، تو میدانی و همه میدانند که نه ترسويم و نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند که من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود... تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق اميدی در نگاه من، از برانگيختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو میدانی و همه میدانند که شکنجه ديدن به خاطر تو، زندان کشيدن برای تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ من است، از شادی تو است که من در دل میخندم، از اميد رهايی تو است که برق اميد در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ريههايم احساس میکنم. من تو را دوست دارم، همه زندگیام و همه روزها و همه شبهای زندگيم، هر لحظه از زندگيم بر اين دوستی شهادت میدهند، شاهد بوده اند و شاهد هستند، آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است، آينده تو تنها آرزوی من است. و اکنون، تو، ای نسل جوانی که از عمق تاريک و پليد اين روزگار که من بدان اميدی نداشتم پديدار گشتی و در برابرم ايستادهای و چشم در چشم من دوختهای، چشمهايت را ببند، نگاهم مکن! من طاقت ديدن آنها را ندارم. چه بگويم؟ گريستن، تنها کار يک ناتوان است و... من سخت ناتوانم!
در اين جهان حق و باطل، حقيقت و کذب، خوبی و بدی، نيک بختی و بد بختی، درستکاری و نادرستی و ظالم و مظلوم بودن، دارای درجات نسبی است. ما در جهان، نه خوبی مطلق داريم نه بدی مطلق، نه نيک بخت مطلق داريم و نه بدبخت مطلق و چون عمر دنيا طولانی است نظر به اينکه زندگی بشر دائم تغيير میکند و اگر خود انسان، زندگی خويش را تغيير ندهد زلزله و طوفان و آتشفشان و سيل زندگی او را تغيير خواهد داد، لذا بر اثر مرور زمان خوبی جای بدی يا بدی جای خوبی را میگيرد و آنچه امروز زشتترين بدیها میباشد در آينده بهترين خوبیها میشود و عملی که امروز ستمگری است در آتيه، به شکل نوعپروری درمیآيد و آنکه امروز درستکار و امين است در آينده خيانتکار و مستوجب قتل میشود و قس عليهذا و بهمين ترتيب، درد و رنج هم نسبی است و من امروز از درد زخم طرف چپ بدن ناراحت هستم ولی اگر زخمی شديدتر بر من وارد میآوردند و دست يا پايم بريده میشد بيشتر رنج می بردم.
در اين معادله يک چيز همه حسابها را به هم می زند، انسان با سنگ و چوب فرق دارد؛ می توان درخت را از ريشه بريد، می توان گِل را پخت و به آجر تبديل کرد، می توان آهن را در کوره گداخت ولی با انسان نمی شود بيرحمانه رفتار کرد. اگر محبت همنوع نباشد، زندگی انسان دشوار می شود. اگر کسی دست در سوراخ زنبور فرو برد، زنبورها به دفاع بر می خيزند و دست او را میگزند. با جامعه انسانی هم نمیشود بیرحمانه رفتار کرد، طبيعی است که دير يا زود در برابر بیرحمی عکسالعمل نشان میدهند. جامعه انسانی بايد بر محبت و دوستی استوار باشد. عدهای میگويند که انسان را میشود وادار به کار کرد ولی نمیشود وادارش کرد که چيزی را دوست بدارد، اين درست است؛ ولی بايد جامعه را برای دوست داشتن آماده کرد. يک اجتماع نمیتواند بدون رحم و عاطفه به زندگی خود ادامه دهد |
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||