|

|
|


چه بگويم از دست بعضی از اين
ويزيتورها؟ خوب است که سايت پر بيننده ای نداريم، وگرنه چگونه از
پس مخارج تعمير و نگهداری بر می آمديم؟ من نمی فهمم اين سکرول بار
مگر
اسباب بازی است که هی آن را بالا پايين می کنی آقای محترم؟ و
البته بعضی خانم ها. هفته ی پیش دوبار
دادم
اين دودکش را عوض کردند. آخر چرا روی دودکش کليک می کنی آقای
عزيز؟ مگر خدای نا کرده بيمار هستی؟

چه
خبر؟ خوبی؟ - نه نیستم، ممنون از تو.
- چرا؟ چی شده؟ - چی می خواستی بشه؟ مجبور
شدم روی کاناپه بخوابم ديشب. - چرا؟
- چرا؟ بهت می گم چرا. به خاطر تو با اون
"رفتار... ببخشید فرهنگ تاريخی ايرانی ات".
- چکار کردم مگه؟ - اين چه جور حرف زدن با
زن بهترين دوستت بود؟ - من که خيلی بهش
احترام گذاشتم. - چند ساله اينجايی؟ هنوز
نفهميدی آداب و رسوم اينجا رو؟ - گمانم نه!
- وقتی با همسر بهترين دوستت آشنا مِی شی
بايد بغلش کنی، ماچش کنی، بايد باهاش برقصی. بايد باهاش ل... بزنی. ميگه تو گی
هستی. مجبورم کردی بشینم براش از شما ايرانی ها بگم که هرچی گفتم قبول نکرد. بعد
هم مجبور شدم ثابت کنم که خودم گی نیستم که با تو دوستم که اون رو هم هنوز قبول
نکرده.

ميدانم در اين روز های آخر سال چه
میکشی دوست عزيزم. به فروشگاه میروی، يک ساعتی به دور خود میچرخی. میبینی
امکان تمرکز نيست. برمیگردی و به همان چای بسنده میکنی. ياد دوستت در آنسوی آب
ها میافتی. اما نه. آنجا هم گويا جشنی عيدی خبری هست. خوب، هنوز چای و قند داری.
میتوانی صبر کنی. عادت داری. اما آيا هرگز فکر کردهای که شايد...، او هم، گاهی،
غمی داشته باشد؟ يا احساس تنهايی کند؟ يا فقط سکوت و آرامشی موقتی بخواهد؟ آن وقت
چه بايد کند از دست مزاحمت های امثال تو؟

از صفحهی زنان آهویسهگوش تشکر می کنم. پاسخ شما را به هزار زحمت از پشت ديواری
که به دور خود کشيدهايد شنيدم. من به اندازهی ستارههايی که اين پشت میبينيد به
خانمها احترام میگذارم. يک بنر هم بالای صفحه است که پيام اين سايت است.

هر
روز يک سايت اختصاصی جديد برای زنان به راه می افتد. اين بار مجلهی فرهنگی آهویسهگوش بخشی را به زنان ايرانی [
در اين آدرس ] اختصاص داده است. جامعهی ما خيلی کم زنانه مردانه
است، خانمهای عزيز هم کمک میکنند که اين جدايی بيشتر شود. برای من اين سوال مطرح
است که خانمهای محترم، ما مردان را که به دنيا آورده است؟ که ما را شير
داد و به ما حرف زدن آموخت و ما را تربيت کرد. آيا فکر نمیکنيد
که شايد... شايد... شايد...، شما هم در ايجاد اين
وضعيت سهيم باشيد؟ و آيا جدايی و بیمهری
تنها چارهی کار است؟ به هر حال، برايتان
آرزوی موفقيت دارم.

اين
هم تصويری از يک نوا نما کار آقای مسعود اژدری که می
توانيد در اينجا ببينيد. نکته
ی قابل توجه در اين کار و کارهای ديگر جوانان با ذوق ايرانی شباهت عجيب نوع
نگاه آنها به طبيعت، عشق، زيبايی و اين چيزهاست است. به اين فکر می کنم که چه
چيز باعث شده که نگاه من تا اين حد با اکثر آنان متفاوت باشد. نوجوان بودم که
متوجه اين اختلاف شدم وقتی که فهميدم کسی را که من زيبا می پنداشتم، در نظر
دوستانم چهره ای معمولی دارد.

اگر امروز در آمريکا روز
دانشجو بود، دانشگاه ها از فرصت استفاده و لامپ های سوخته را تعويض و صندلی های
خراب را تعمير می کردند.
فروشندگان مشروبات الکلی فردا را تعطيل و به کار
های عقب مانده شان می رسيدند.
مسئولين نظافت شهری هم تا يک هفته
اضافه کاری داشتند. هفت هشت ده ماه بعد هم افزايش قابل توجهی در منحنی رشد
جمعيت کشور به چشم می خورد.


اين کيست که
گاهی متنی را که نوشته و فرستاده ام برايم
بازخوانی می کند؟ قاعدتا بايد خودم باشد. ولی نمی دانم
چرا اينطور نيست. صدايش هم اصلا شبيه صدای من نيست.

اگر چند ساعتی است که گريه نکرده
ايد اين ويديو را ببينيد. به
اندازه ی دو شبانه روز خوراک شما را تامين می کند. فکر نمی کنم هنرمندان هيچ کشوری
اينقدر در اشاعه ی غصه و درد و اندوه با استعداد و زبر دست باشند. اما من اين را
هنر نمی دانم. مردم خود کم غصه و درد دارند، نويسندگان و هنرمندان هم هر آنچه در
چنته دارند به کار مي گيرند تا آن ها را ياد بدهکاری ها و نگون بختی هايشان بی
اندازند. آيا نوشتن اين همه دردنامه و سرودن ترانه های تنهایی با اين حجم و ابعاد،
نامش هنر است يا رواج نا اميدی و سرخوردگی و خانه نشينی؟


ميانگين
تعداد صفحات بازديد شده در
یک روز؛ از بالا: يک سايت
ايرانی سرگرم کننده
و دارای اتاق های گفتگو که در سه ماه اخير به اندازه يک روز بعضی از وب لاگ ها هم
محتوی یه جديد نداشته. نمودار دوم: پر ترددترين وب لاگ ايرانی. و دست آخر: وب لاگ
يک
نويسنده صاحب نام و پرآوازه ايرانی

شوهر
خاله، عنوان سايت همسران خارجی زن های ايرانی ست که با سايت
زن عمو که کمی پايين تر در باره اش نوشتم
باصطلاح خواهر (سيستر سايت) است. زمان دانشجويی ام در فلوريدا يک بار دختر خانمی
در دانشگاه بدون کوچکترين دليلی به من حمله و شروع به بد و بيراه گفتن به ايرانيان
کرد و می خواست با دست هايش مرا خفه کند که من مجبور شدم او را از خودم رها کنم که
به عقب پرت شد و سرش خورد به ميز. دقايقی بعد دوست پسرش به داخل آسانسور آمد و به
من گفت که آن دختر خانم قبلا شوهر ايرانی داشته و آن مرد بی رحم و وطن فروش پس از
رسيدن به مقصود پليد خود که همان کارت سبز بود، نه تنها زندگی آن دختر را تباه کرد
که آبروی ايرانيان را نيز برد. کم نبودند اين گونه موجودات منفور. اما با نگاهی به
دو سايت بالا و تجربه ای که خودم از رفتن به ميهمانی های همسران خارجی در ايران
دارم بايد بگويم بسیارند خانم ها و آقايان ايرانی عزيزی که همسران خارجی دارند و نقش حساس و مسئوليتی که به همراه اين ازدواج به آنها محول شده را
کاملا درک می کنند. به سايت شوهر خاله برويد و ببينيد که آقايان خارجی که همسر
ايرانی دارند، چقدر به ايران و فرهنگ و آداب ايرانی به ديده ی احترام می نگرند و
از زندگی با يک زن ايرانی راضی هستند.


خوبی؟
امروز هم نمیخوای عکستو برام بفرستی؟
-
خوبم، سلامت کو؟ - خوب سلام.
– علیک سلام. نمی دونم, بذار بیشتر فکر کنم. آخه
یه عکس نمیتونه شکل واقعی آدمو نشون بده.
– خوب چند تا بفرست، بهتر. – یهدونه دارم
اونم خوشگلتر از خودمه. – یعنی چی؟ مگه
میشه؟ - خوب شده
حالا دیگه، مگه اینقدر مهمه برات؟
- چند بار بگم؟ نصف اینترنت فقط میخوان بدونن تو چه شکلی هستی. من که دیگه هيچی.
مگه نگفتی فقط با من دوستی؟ -
میدونم،
حالا چند روز صبر کن.
– چرا اذیت می کنی؟ بفرست دیگه.
– تو رو
خدا صبر کن. باشه؟ - خیلی خوب صبر میکنم.
اقلا یه نشونی دیگه بهم بده. مثل دیروز.
–
باشه بذار فکر کنم. آهان. ببین اون جملههایی که گاهی تو پرانتز مینویسمآ...
میدونی چی میگم؟ - آره، خوب، خوب.
– اگه اینجا بودی، سرمو میآوردم نزدیک گوشت و یه
کم یواشتر در گوشی بهت میگفتم.
– جدی؟ صبر کن بخونم یه ایمیلتو... آهان...چه خوب... اه، چقدر پرانتز... چرا زودتر نگفتی؟ حالا باید
پونصد تا ایمیلو دوباره بخونم.

يادتون هست وقتی
من اين آواز و خوندم، شرقی غمگين نذار خورشيدمون بميره، نذار خاموشی جون بگيره؟
شايد اين پاسخ خوبی هم باشه به اون کسانی که اون روز خودشون کاری نمی کردند ولی
بعد امروز از ما ايراد می گيرن که شما ها چيکار کرديد؟ وظيفه ی يک خواننده چی يه؟
با آواز هاش به مردم نه تنها شوق و اميد زنده موندن بده، بلکه اميد به فردا رو هم
به اون ها تفهيم بکنه. و به اون ها حالی بکنه که فردايی هم هست و اين فردا
رو بايد بهتر ساخت. نه برای خودمون. نه حتما برای خودمون. برای بچه هامون.
برای بچه های بچه ها مون. و باز هم به اون هايی که ميگن شما چه گفتيد.
اين جملاتی که من امروز ميگم؛ برای بچه های بچه هامون؛ جملاتی است که من ده سال از
طريق راديو و تلويزيون گفتم. ياد جمله ی برشت می افتم. شاعر معروف آلمانی می
گويد که؛ البته خيلی عاميانه براتون ميگم که ما که خودمون برای مهربانی کردن آمده
بوديم، خود، مهربان نبوديم. ولی به هر جهت سلام شرقی های عزيزم. سلام
کسانی که دوستتون دارم. اميدوارم خاطرات زيادی رو با شنيدن اين آواز ها زنده
بکنيد. در مغز تون. در قلب تون. در روح تون. [
ويديو کليپ شرقی غمگين؛ هديه اکسير به شما
ايراندوست عزيز ]

زن
عمو، عنوان سايت همسران خارجی مردهای
ايرانی ست که اگر آشنايی با روحيات و نقطه نظر
های اين خانم های صبور برايتان جالب است حتما
از بازديد آن لذت خواهيد برد. در نظر سنجی
جالب این سايت که کل مطالبش به زبان انگليسی
ست در پاسخ به اين سوال که جالبترین بخش زندگی
با يک مرد ايرانی چيست از میان نزديک به سه
هزار رای، آموختن زبان شيرين فارسی بيشترين
رای را آورده است. دیگر پاسخ ها به اين سوال به
اين ترتيب است: تقابل دو فرهنگ متفاوت، جوک و
لطيفه هايی که هرگز نميدانم کجايش خنده دار
است، عشق و وفاداری در بوته آزمایش مداوم، می
دانم دوستم دارد اما چرا نمی گويد، پدری
متعهد است، دو مذهب در کنار هم، يادگيری طبخ
غذاهای لذيذ ايرانی، دخالت خانواده اش در
زندگی يه ما، مهمان هايی که انگار قرار نيست
بروند، بزرگ کردن کودکان با دو فرهنگ متفاوت،
سفر به ايران، رفتار متفاوت با فرزند دختر،
اشعار فارسی و آخرين پاسخ: جلوی مردم با من
مخالفت نکن

هرکس برای انجام کاری که
دوست دارد دنبال بهانهای میگردد. مثلا بهانهی من برای تنها رفتن به یک رستوران
مجلل و سفارش چلوکباب با مخلفات کامل و نوشابه این است که با دوستدخترم بههم زده
باشم. در این جور مواقع از خودم حسابی پذیرايی و ولخرجی میکنم. البته گاه پيش میآيد که بهانهای ندارم ولی بسيار هوس چلوکباب کردهام. در اين زمان با دوستدخترم
عمدا دعوا و با او قهر میکنم و سپس به رستوران میروم. اگر هم در آن زمان دوستدختری نداشته باشم خانم زيبا و جوانی را در خيابان پیدا کرده و با او جر و بحث و
دعوا میکنم و معمولا او یک سيلی حوالهی گوش من میکند و من میگويم دیگر هرگر
نمیخواهم تو را ببينم و بعد به رستوران رفته و دلی از عزا در میآورم.

از گدا بازی يه خودم خسته شدم.
گاهی فکر می کنم زندگی در شرايط
بحران اقتصادی ايران مرا بصورت ژنتيکی گدا کرده. يعنی مهم نيست
پولی در بساط دارم يا نه. همه چيز بسيار گران بنظرم می آيد. اما امروز تصميم دارم
کاری کنم که هرگز حتی در عجيب ترين خيال پردازی هايم هم تصور آن را نمی کردم. يک
دسته گل زيبا در يک سايت گل ديدم که شصت دلار است. همين الان آن را سفارش داده و
با يک يادداشت بسيار عاشقانه برای خودم می فرستم.

شايد کمتر کسی به اندازهي
من بليت يكسره خريده باشد. اگر يك زمان تصميم گرفتيد براي تهيهي بليت هواپيما
آن هم آخر وقت به برج مقابل پارك ملت تهران برويد حتما به سر و وضع خود برسيد
چون اگر مثل ما كمي بي خيال اين حرف ها باشيد بسيار نا اميد ميشويد. يك روز به
آنجا رفتم و مرا اصلا تحويل نگرفتند. وقتي ديدم ظاهرا همهي صندليها رزرو است
واگر هم نباشد این ها كار مرا راه نمياندازند، سعي كردم از كلك هميشگيام
استفاده كنم ولي آن دختر خانم باكلاس اصلا حواسش جاي ديگري بود. پس من هم روز
بعد به همان آژانس هميشگي در خيابان وصال رفتم. ولي پس از يكي دو ساعت به من
گفتند چرا اذيت ميكنيد ما را؟ شما ديروز از آژانس مقابل پارک ملت بليت تهیه
کرده و حتی پولش را هم دادهايد!
|
|

اين
هم تصوير رودی بختيار ايرانی آمريکايی سی و شش ساله که پرايم تايم يا همان
پربينندهترين ساعات شبکهی "سیانان هدلاين نيوز" را که از آگهیهايش میتوان گفت تماشاگران فراوانی دارد، به تسخير خود در آورذه است. همه چيز دربارهی ايشان را میتوانيد
در اين صفحه بخوانيد. نکتهای که نظر مرا جلب کرد اين بود که او پس از
پخش تصاوير جعلی شادی و سرور فلسطينيان در يازذهم سپتامبر از اعتبار خود در
سیانان مايه گذاشت و از آنها خواست که دست از اين کار زشت بردارند. اين
هم لینک
کمد لباس ايشان و اين یکی
گالری عکسهای
رودی.

به خاطر
دارم که روزی در يک مزرعه دهقانی که در کنار او نشسته بودم برای صدا زدن
برادرش به روی قطعه سنگی رفت تا سرش بالای درختان پسته قرار گيرد. سپس
دستانش را به شکل خاصی دور دهانش گرفت و
نام او را با پسوند "او" ی کشيده و با صدای بلند به چهار جهت فرياد زد.
اندکی بعد صدای برادرش را شنيدم که پيام را به خوبی دريافت کرده بود. آیا
اگر آن دهقان از آن روش خاص استفاده نمی کرد يا برادرش در شهر ديگری بود آن
پيام به درستی رد و بدل می شد؟ ممکن است سوال مسخره ای به نظر برسد اما من
فکر می کنم بعضی از ما که اينترنت را برای رساندن پيام به
مردم برگزيده ايم در اين حد ابتدايی نيز اوضاع را بررسی نکرده ايم تا
ببينيم ما کجا هستيم و مخاطبمان کجاست، و آيا با اين روش و اين امکانات، او صدای ما را خواهد شنيد؟

گنجينهی
اسـرار
بريدا:
پائولو کوئيلو
باشد که امشب, دعای
خير مريم باکره و فرزندش عيسی بر ما فرود آيد. در کالبد ما بخش ديگر نياکان
ما خفته است؛ باشد که باکره مقدس به ما برکت بخشد. باشد که ما را برکت
بخشد, چون زن هستيم, و امروز در جهانی می زی ايم که در آن, مردان ما را
دوست دارند و پيوسته ما را بيشتر درک می کنند. با اين وجود, هنوز داغ زندگی
های گذشته بر بدن ما هست, و اين داغ ها هنوز درد مندند.
باشد که باکره مقدس
ما را از اين داغ ها رها سازد و احساس گناه را برای هميشه در ما فرو
بنشاند. هنگامی که خانه را ترک می کنيم, احساس گناه داريم, چرا که
فرزندانمان را ترک می کنيم تا غذاشان را به دست آوريم. هنگامی که در خانه
می مانيم, احساس گناه می کنيم, زيرا چنين می نمايد که از آزادی جهان اسفاده
نمی کنيم. به خاطر همه چيز احساس گناه داريم و نمی توانيم گناهکار باشيم,
چون همواره از تصميم گرفتن و توانايی به دور بوده ايم.
باشد که باکره مقدس
همواره به ياد ما باشد, چون اين ما زنان بوديم که در کنار عيسی مانديم, آنگاه که مردان می گريختند و
ايمان او را انکار می کردند. ما بوديم که وقتی او صليب اش را بر پشت می
کشيد, می گريستيم, ما بوديم که تا دم مرگ کنارش مانديم, و اين ما بوديم که
به ديدار آرام گاه خالی اش رفتيم. که نبايد گنهکار باشيم.
باشد که باکره مقدس
همواره به ياد ما باشد, زيرا ما را به خاطر بشارت دادن آيين عشق, خوار
کردند و سوزاندند. هنگامی که مردمان می کوشيدند با نيروی گناه, زمان را
متوقف سازند, ما بوديم که در جشنهای ممنوع گرد می آمديم تا اندک زيبايی ای
را که هنوز در جهان مانده بود, گرامی بداريم. به همين خاطر محکوم شديم و در
ميدانها سوختيم. باشد که مريم باکره
همواره به ياد ما باشد, چون هنگامی که مردان به
خاطر جدال های دنيايی در ميدان های عمومی محاکمه می شدند, زنان به خاطر بی
عفتی در اين ميدان ها محاکمه شدند. باشد که مريم باکره
همواره به ياد نياکان ما باشد, که ناچار بودند هم
چون ژاندارک قديس, برای به انجام رساندن کلام خدا لباس مردانه بپوشند. و با
اين وجود , در آتش جان سپرديم .

اونی که اونجا نشسته کيه؟ فکر
کنم می شناسمش. آره دیشب ديدمش. همون سفيد پوشه که با تو شطرنج بازی
می کرد؟ نکنه... - ششش... آرزوی
آخرتو بگو - آخر؟ مگه نگفتی سه تا؟ - آرزوی
آخر لطفا پسر خوب. - آرزويی ندارم. فهميدم که مهم نيست تا کجا می
تونيم بريم. چه جوری رفتن مهمه. - آهان، پسر خوب من فلسفی
شده. بهر حال طبق قرارمون بايد روحتو به من بدی. - نه نمی دم. اون
دوست سفيد پوشت بهم گفت که... - پس کار اونه!
- شما مگه نبايد دشمن هم باشيد؟ چرا با هم مثل دو تا دوست شطرنج بازی می
کرديد؟ - تو که فيلسوف شدی پسر خوب، حتما می فهمی.
روح لطفا. - نمی دم. - آها... خوب، باشه...، روحت رو نمی گيرم.
خيلی متاسفم که نتونستی به آرزوی قشنگت
برسی. ولی یه هدیه ی خيلی خوب از طرف من و دوستم تو پارک
منتظرته، پسر خوب من. دلم برات تنگ ميشه.

گنجينهی
اسـرار
آنها که دوست دارند:
ايروينگ استون
آنها که دوست دارند, هميشه درد کشيده اند,
هميشه در جدال با خويش و با درد آوران و فرو مايگان بوده اند.
آنها که دوست دارند, هميشه چوب خورده اند و
هميشه با صراحت و صداقت زيسته اند و مظلومانه به مسلخ رفته اند.
آنها که دوست دارند, هميشه با گرگ به نبرد
برخاسته اند, جنگيده اند و بي امان هم جنگيده اند که خاک عشق و صراحت
شمشيرشان, مزارع خونين گرگ هاي ديگر را, از همان تبار و در همان آب و خاک,
آبياري کرده است.
آنکه دوست دارد, در انديشة برد و باخت نيست,
که همة وجودش التهاب رهايی ست و همة درونش ,ميل به آزادی و رسيدن به پنجره
اي باز, تا شوقش را و عشقش را از کمند هواي مسموم وارهاند. غافل که ديگران,
باز پنجره را مي بندند و هوا را مسموم مي کنند, سهل
است, خود به هياًت هيولايی مسموم در می آيند و جامة گرگان به بر می کنند و
عشق و شرف را از هم می درند.

يک لحظه احساس می کنی که
دنيا در تسخير توست، و لحظه ای بعد حس حقارت و ضعف وجودت را فرا می گيرد.
عجب موجود پيچيده ای ست اين انسان. ايرانيان که ديگر خدای پيچيده گی و
ابهام هستند. گاهی از سوراخ سوزن تو می روند و گاهی از در دروازه تو نمی
روند. يکی را پس از بيست سال معاشرت نمی توانی بشناسی، ديگری را با يک
ايمیل دو کلمه ای می شناسی و هر چه می گذرد برايت بيشتر ثابت می شود که به
هيچ وجه اشتباه نکردی. يکی که وجودش برای هيچکس دو ريال هم ارزش ندارد تو
را تحويل نمی گيرد، اما آن يکی با کلی مقام و منزلت و ارزش های انسانی تو
را با آغوش باز می پذيرد... خوب...،
گمانم اين برای يادداشت امروزم بس باشد.

اين
دل بي يار ما را بس
بيژن
صف سری
خاتون من
براي دوست داشتنم ، نه ايثار ، و نه
شيدايی
به صداقتت مهمانم کن ،ما را بس
بانوي من
براي دوست داشتنم ، نه گلداني ، و
نه حتا شاخه ای گل
تنها تکلم ساده واژه دوستت دارم ......بس
خوب من
براي کشتنم ، نه دشنه ، و نه گلوله
که اشاره ي بي تکلم نگاهي نابهنگامم بس
اي نازنين
هزار فصل خزان گريه کردم
تا که امروز اين دل بي يار ما را بس
ما به آرزوی تو نمي گنجيم
آرزوي محال تو ، ما را بس

گنجينهی
اسـرار
جان شيفته: رومن رولان
اگر
در برابر رنجهای جهان می بايست درنگ نمود, ديگر امکان زيستن نبود! هر خوشبختی, از رنجهای موجود
ديگری مايه می گيرد. زندگی
,زندگی را می خورد؛
همچون کرمينه هايی که در صيدی زنده از تخم
بيرون می آيند. در
عشق با ديگری سهيم شدن از بيرگی است!
بيرگی عشقی! من به اين تن می دهم که قربانی
باشم, به اين تن می دهم که دژخيم باشم اما نمی خواهم بيرگ باشم. برای
نجات آنچه دوست دارم حاضر نيستم نيمی
از آنرا به ديگری واگذار کنم. همه
را می خواهم, يا آنکه هيچ نمی خواهم. واکنش
در برابر فريبکاريهای دل، دل نفرين شده ام
که جز برای آن نيست که گولم بزند!... مغز
من و حواس من می خواهند و می دانند, اما دل من نا بيناست,
بر من است که راهش ببرم!...واکنش
بر ضد
عشق و بر ضد فداکاری و بر ضد نيکی... آدمی
به هيچ چيز حق
ندارد, هيچ چيز از آن او نيست. هر چيز را
بايد هر روز از نو بدست آورد قانون چنين است, تو نانت
را با عرق جبينت بدست خواهی آورد. حقوق اختراع
خدعه آميز جنگاور خسته است تا غنيمتی را
که از پيروزی گذشته خود در دست دارد تسجيل کند. حقوق جز زر
و زور ديروزه نيست, که گنج فراهم می نهد. ولی حق زنده, يگانه حق
همانا کار است, فتحی هر روزه... او
نياز به ايمان دارد... ايمان به آنچه می
کند, به آنچه می خواهد, به آنچه در جستجوی آن است يا
آنچه در رويا می بيند, به آنچه خود هست. به
رغم همه بيزاری ها و فريب خوردگی
ها, ايمان به خود و به
زندگی!... جهان
اگر از بالا بدان بنگرند غير از آن است
که از پايين نگريسته شود ؛ در کوچه آنچه
می بينی آسفالت است و گِل و شِل و
خطر اتومبيلها و موج روان رهگذرها. آن بالا, آسمان را می بينی
(که
بندرت رخشان است) آن بالا هر وقت که فرصت
بيابی و آنچه در اين فاصله هست
محو می گردد. از بالا چز رفتار سست رود را نمی
ديدی, به نظر آرام می نمايد و شدت جريان درک نمی شود.
من
از سهم خودم از مبارزه هرگز
گله نکرده ام, بلکه از خفقانی که دچارش
هستم. سرنوشت
ما زنها ست که در سردابه بجنگيم ولی شما در
هوای آزاد, بر قله کوه.... برای
چه نگران چيزی باشيم که خواهد آمد؟ آن هم
برسان آنچه آمده است, خواهد گذشت. ما
نيک می دانيم که هر چه پيش آيد, ما راه خود
را از خلال آن
خواهيم گشود . همانگونه که تودة مردم با
اين حکمت ديرينه و دليرانة دعا و مبارزه جويی می گويند: "خدا
هميشه بر شانه هامان چندان بار مصيبت بگذارد
که بتوانيم ببريم!..."
To strive , to seek, not to find , and not to yield…
کوشيدن, جستن, نه يافتن و بار و بر دادن
...

با
اولين اورتوپد زن ايراني آشنا شويد.
مهتاب مهرافشان، سي و هفت ساله و اهل
تهران كه هم اکنون با همسرش آقاي دکتر
علي شاه مير در پاريس زندگي ميکند. از او
خواستم كمي دربارهي خود بگويد:
من
فارغ التحصيل رشته تخصصي جراحي ارتوپدي
از دانشگاه تهران هستم، پس از دو
سال طبابت در ايران در سال نود و هشت به
دعوت اساتيد ارتوپدي اطفال در فرانسه و
براي تحصيل دررشته فوق تخصصي ارتوپدي
اطفال به فرانسه عزيمت کردم كه پس از
اتمام تحصيل در اين رشته اکنون مشغول به
کار در يکي از بيمارستانهاي پاريس مي
باشم.
مهتاب
در مورد اورتوپدي و دليل علاقهاش به اين
رشته چنين ميگويد: ارتوپدي
يکي از جذاب ترين رشته هاي تخصصي پژشکي
است که ارتباط مستقيمي با بيومکانيک، هند
سه فضايي، و...دارد. اين رشته ممکن است
مردانه در نظرگرفته شود، ولي من تصور
ميکنم اين بدليل علاقه اي که اغلب خانمها
به کارهاي ظريف دارند و نيز سنگين بودن
اعمال جراحي ارتوپدي باشد. و اما چطور شد
که من به اين رشته علاقه پيدا کردم؟ اين
بيشتر به دوران کودکي و نوجواني من برميگردد، پدر من استاد دانشگاه و مهندس
الکترونيک و مخابرات و نيز سرهنگ ارتش
ايران بود، و البته يک مبتکر بزرگ. در
منزل من هميشه در کارهاي الکترونيکي و
مکانيکي و بقول فرانسويها بريكولاژ به
پدرم کمک ميکردم به خصوص در دوراني که
برادرم مهران در امريکا مشغول تحصيل بود.
به اين جهت من به اين نوع کارها علاقه مند
بودم و نيز بخاطر نوع برخورد پدر و مادرم
با فرزندانشان تفاوت اجتماعي بين دختر يا
پسر بودن را زياد حس نميکردم. چنين شد که
هنگام گذراندن اينترنشيپ به اين رشته
بسيار علاقه مند شدم. در آن زمان ارتوپد
زن در ايران وجود نداشت، و من ناچار شدم
براي اجازه شرکت در امتحان تخصصي دوره
طرح خود را در شهر آبادان سپري نمايم و در
همين حين، ضمن متقاعد کردن اساتيد
ارتوپدي دانشگاه تهران و ديگر مسئولين از
علاقه خويش به اين رشته، امتحان تخصصي را
گذرانده و وارد اين رشته شوم. البته در
اروپا نيز تعداد متخصصين ارتوپد زن چندان
زياد نيست و اغلب خانمهاي پزشک به رشته
هاي ديگري علاقه مند هستند. در
مقايسه با خارج از کشور، پزشکان ايراني
از نظردانش ومهارت از سطح بسيار بالايي
برخوردار هستند، اما به علت کمبود
امکانات دارويي و تجهيزات، امکان ارائه
خدمات پزشکي در سطحي مشابه با کشورهاي
پيشرفته را ندا رند. هم اکنون در سراسر
دنيا پزشکان ايراني درپست هاي مهم علمي و
شغلي مشغول به کار و پژوهش بوده و ما شاهد
موفقيت هاي روز افزون آنان ميباشيم.
از
خاطرات مهتاب يكي سپري کردن شبهاي کشيک
در بيمارستان به همراه پرستاران و پرسنل
اورژانس و بخش است: بخاطر
دارم که اورژانس بيمارستان بسيار شلوغ و
پر از بيماران حادثه ديده بود. ما هر وقت
فرصت ميکرديم بين ويزيت بيماران
اورژانس، در اطاقي کوچک در انتهاي راهروي
اورژانس گرد هم جمع ميشديم و هندوانه
و بستني و يا چاي و شيريني مي خورديم و
کمي گپ ميزديم، خلاصه خستگيمان را چند
دقيقه اي رفع کرده و دوباره به کار مي
پرداختيم.
از
او پرسيدم آيا پيامي براي خانمهاي
ايراني دارد: به نظر
من دو چيز در زندگي انسان نقش اساسي دارد،
يکي ازدواج و ديگري رشته تحصيلي. همچنان
که انسان با عشق با فرد مورد علاقه خود
ازدواج ميکند بايد با علاقه و عشق رشته
تحصيلي خود را انتخاب نمايد و چنين ميشود
که ميتواند با تمامي مشکلات و سختي هايي
که در اين راه پيش ميآيد مبارزه کرده و به
هدف نهايي خود نائل شود.

سلام بانو
آقای بيژن صف سری
بانو
بوي برگ ريزان عجيبی در شهر پيچيده است، ديگر کسي پشت پنجره به انتظار آمدن بهار
نمي ايستد
بانو هيچ به درد کهنه آسمان دقت کرده ايد؟
ديگر اسمان هم نمي گريد
بانو فريب مان دادند
فريب خوردگانيم
که زلالي دريا را ،همه در يکی قطره جستجو مي کرديم
بانو
من از همان اول بارش بي سوال مي دانستم
که گريه علاج دردمان نيست
و دست به سوي اسمان داشتن ،چاره مان نيست
بانوی خوب ساده ام
اشک هايت را پاک کن اينجا گلي به اشک تو نميرويد
خاتون اشک و آه
ببين
دل و دست مرا به اسارت گرفته اند
من بي دست و دل ، آینه را مي روبم
اما راست بگويم
گاهي اوقات دلم به حال دلم ميسوزد
و جور غريبي ميگريم
بانو
ميخواهم از اين پس اندکي مثل ديگران باشم
وقتي باران آمد، بر روی ايوان خانه ام بايستم و خيره به دور باشم
دور تر از فاصله ي بين من و ما
راستي گفته بودم که خواب آینه را ديدم؟
خواب ديدم آینه ام از چشم اتفاق افتاد و نشکست
اما وقتي بيدار شدم
آسمان رنگ ديگر داشت
بانو تو تعبير خواب مي داني؟

گنجينهی
اسـرار سيمرغ
بلند پرواز: کالين مک کالو
"از
خدا نگريزيد, رو به سويش آوريد! اين است
سنگر متين شما در برابر تنهايی و افسردگی
روزافزونتان." ما
فرزندان خدا نيستيم که چشم انتظار احساسات
و عواطفی چون عواطف بشری در اين رابطه باشيم,
چرا که ما برای خود خلق شده و تعلق به خويشتن
و دنيای خود داريم.
خداوند
قوانين خود را به ما تحميل نکرده است, بلکه
شعور تدوين و بهره گيری از قوانين را به
ما اعطا نموده است؛ برخورداری بخردانه
و بر ابتنای عقل.
چشم
داشت او از ما اگر توقعی داشته باشد چيزی
جز اين نيست که با شکيبايی و بردباری و با
بهره گيری از توانمندیِ به وديعت نهاده
شده در نهادمان بر موانعی که نه او بلکه
خودمان نا آگاهانه و چه بسا نابخردانه فرا
راهِ زندگی و نيل به آسايشمان پديد آورده
ايم, پيروزمندانه فائق آييم.
او
اين جهان را نه خود که برای ما آفريده است
و از اين رو تعلق به ما دارد.
من
نمی توانم خداوندی را تجسم کنم که با نگرشی
مالکانه و برده دارانه به مخلوقات خود بنگرد.
پس بايد پذيرفت که اين جهان را ما و عملکردمان
بدين جا کشانده است و هر آنچه هست نتيجه
رفتار و عمل انسان هاست و آنکه در اين راستا
سزاوار سرزنش می باشد کسی جز خودمان نيست.
ما در کل اين فرآيند هيچ گاه او را آنچنان
که سزاوار است, حمد و ستايش نکرده ايم.
من
بر اين باورم که به هنگام مرگ بخشی از وجود
ما به جانب خداوند يعنی سر منشاء نخستين
خود پر خواهد کشيد؛ چرا که هر چند توان وصف
و بيانش را نداشته باشم اما يقين دارم که
بارقه ای هر چند خرد از انوار خداوندی در
نهاد هر انسانی به وديعت نهاده شده است
و اين همان چيزی است که "بودن" ما ريشه
در آن دارد.
|