|
خوب
کمی هم از کريسمس بگويم. من نمیفهمم چه معنی دارد که آدم سالهای سال به
بچهاش دروغ بگويد که آدم چاقی در قطب شمال با زنش و تعدادی کارگر قدکوتاه
اسباببازیدرستکن [بر وزن «مردمخرفرضکن»] زندگی میکند که برحسب
اتفاق، امروز در «مال» بود و با او عکس گرفتيم و پانزده دلار شد، و هرسال
هم برايت اسباببازیهايی میآورد که اگر خراب بود میتوانيم به همين
«والمارت» نزديک خانه پسبدهيم يا اگر خوشت نيامد اصلا
عوضش کنيم. مکافات زمانیست که ديگر بايد به ايشان بگوييم که اينها همه
دروغهای شاخداری بوده که با شرمندهگی به تو میگفتيم. من که وقتی به پسر
بزرگم حقيقت را گفتم، در حالی که گريه میکرد، چنان
کتکی به من زد که کم مانده بود عصبانی شوم اما در همان حالت گارد گرفته
نشستم و سرم را پوشاندم تا همهی لگدها و مشتهايش
را بزند، چون میدانستم چقدر او را دوست داشته و چه ضربهی
بزرگی خورده. اما بعدش برای خنک شدن دلم به
او گفتم اينها همه تقصير مادرت و مادرش و خلاصه آن نصفهی آمريکايیيه
توست که برای تماميت ارضی و معنویيه نصفهی ديگرت احترامی قائل نيست و
مدام به آن تجاوز میکند.

بيش
از دو سال از اولين يادداشتهای مهرآوا گذشت. سايت هم دارد سهساله میشود.
چند روز ديگر خودم هم پانصدوشانزدهماهه میشوم. اما بهجای اينها
شانزده آذر را پيشاپيش تبريک میگويم. اکسـير هم همچنان شديدا فيلتر است.
سال بعد راديو تلاکسـير راه میافتد. چند روز بعدش هم کانال تلويزيونیيه
ماهوارهایام کهکشانها را تسخير میکند. سال هشتادوهشت هم که کانديد
رياستجمهوری خواهم بود و حتما رای بدهيد تا همه از فرط حال زياد بميريد.
ستونهای مهر هم که ميزان شد. اينهم از خبرهای سايت. تا بعد.


آنها که کم میخوابند گمانم عاشق زندگیاند. هستند کسانی که مثلا هر سه يا
چهار ساعت، نيمساعتی میخوابند و مابقی اوقات بيدارند. به حساب خودشان در سال صد روزی بيش از آدمهای معمولی زندگی
میکنند. از مرگ هراساناند. تنها آرزويشان جوانیيه ابدیست. بعضا تمرين
میکنند در آن واحد چند کار بکنند. البته نه بهقول دکتر آقای خمينی، هم
راه بروند و هم راديو گوش کنند. اندکی پيچيدهتر شايد. از ترس نادان مردن
سعی میکنند بهجای داشتن يک شغل و حرفه، در چند رشته مسلط شده و با
گونههای بيشتری از اقشار جامعه و با فرهنگ و زبانهای مختلف برخورد داشته
باشند. پس میکوشند تا خلقوخويی انعطافپذير و سازگار با لايههای متفاوت
مردم داشته باشند. و کم کم اين تلاش باعث شکل گرفتن دو يا چند شخصيت کاملا
متفاوت در ايشان میشود. برای اينگونه انسان روزمرگی معنی ندارد. «معمولی»
واژهای منفور است. مدام بايد دقت کند که چه سال و چه ماه و چه روزیست.
ساعت چند است. مقصدش کجاست. چهچيز اينجا زيبا و چهچيز آنجا زيبا نيست.
چهرا درکجا نبايد بهزبان آورد که مبادا تضادها و تناقصها
رو شود. رسوايیای که بيشتر مردم را شوکه میکند تا او را بیآبرو. مغزش
هرگز آرامش ندارد و قلبش هر ساعت او را بهسويی میکشد. عقلش میگويد تو
تنهايی بدبخت. دنيا صحنه است و آدمها بازیگر. عشق و نفرت، زيبايی و زشتی،
خوبی و بدی،
همه و همه، فقط واکنشها و ارتعاشات الکترونيکی مغز است و بس. فيزيکیست.
مادیست. اما با شکلی متفاوت. قوی باش. زنده بمان و زندگی کن. تازه، کسی چه
میداند! مرگ هم شايد تجربهی جالبی باشد. اما ته دلش میداند که لحظاتی
بوده و خواهد بود که بدون کاراکتر و فيلمنامه و دکور و گريمور و نور و صدا
و دستور اکشن، بیاختيار و با رضا و منت، سرش را بهآرامی بالا میبرد و
میگويد. خدايا، کمکم کن. و معجزهی آسمانی را بیدرنگ میپذيرد و بهخود
میگويد حتما کار خوبی کرده بودهام. بايد کار خوبی کرده باشم. روزی، جايی،
برای کسی، کار خيلی خوبی کردهام ولی يادم نيست.

خودم
هم از شوخی و مسخرهبازی در اين صفحه خسته شدهام.
اما خوشبختی را چيزی بجز شاد بودن نمیدانم. تا میتوانيم بخنديم، شوخی
کنيم و ديگران را شاد کنيم. البته میدانم
که يک ماه ديگر سالگرد «بم» است. مگر میشود فجايع را ديد و خنديد؟
به کودکی گرسنه انديشيد و لبخند زد؟ نه، میدانم که نمیشود. اما میتوان
بپاخاست و کاری کرد. کمکی کرد. خيلی از ما فقط بلديم بنشينيم و نظارهگر
باشيم و غر بزنيم. هرگز جز برای خود و خانوادهی
خود کاری نمیکنيم. به بالای سر خود نگاه میکنيم و جز عدهای خودشيفته
و مغرور و بیلياقت نمیبينيم و آدمهای خوب را که در باتلاق دستوپا
میزنند و فرو میروند بیاعتنا تماشا میکنيم. راه ساده را
انتخاب میکنيم. خود را در روزمرهگی غرق میکنيم و روزگار را با سرگرمی و
بازی با اسباببازیهايمان سپری میکنيم تا نکند
فرصتی پيشآيد تا به فکر قرو رويم و صادقانه
بپذيريم که زندگیيهمان چقدر بیمعنیست. اگر حتی شرايط فيزيکیاش را هم
داشته باشيم، روحيهی لازم برای کمک به بهبود اوضاع نداريم. کمکم شبيه حشرات و
حيوانات میشويم که گاه در گروههای چند صدتايی میميرند بدون اينکه در
زندگی کوتاهشان کار مهمی کرده باشند. بعضا دلمان را به حدس و گمان از دنيای
ناشناختهی پس از مرگ خوش میکنيم. آری به بهشت میروم، در قالب انسانی
ديگر برمیگردم، يا که روحم جاودانه خواهد ماند.
و بههنگام ترس، گروهی «دعا»، و گروهی «فرار» میکنيم. اما
همهگی خوب میدانيم که قبل از بهدنيا آمدن «هيچ» بوديم. و با کمی
تفکر میپذيريم که پس لابد بعد از مرگ هم «هيچ»
مطلق خواهيم بود. گورستانها را ديدهايم. ته دلمان میدانيم
که مرگ يعنی پايان چيزی، و شروع «هيچ».
نه هيچ را میقهميم و نه از زندگی سر درمیآوريم و برای همين است که
فقط خود را با اسباببازیهايمان
سرگرم میکنيم. خوب. میخواستم بهنحوی به اين
نتيجه برسم که بايد بخنديم و شاد باشيم و اينها،
که نشد. اما ستونهای مهرآوا هماندازه شد. پس تا بعد. |
«پانتهآ»ی پشت درياها،
با «آ»ی با کلاه، از وبلاگرهای قديمی و دوست من است. يادداشتهای ايشان بسيار
خواندنیست، وبلاگشان هم بسيار زيباست، حتما ببينيد.

«گادزيلا»
را تماشا میکردم و با خود میگفتم سازندگان آن حتما
میدانستند که من امروز هوس ديدن فيلمی پر از کليشه و
بهدور از پيچيدهگیها کردهام. حوصله نداشتم اسير يک
فيلمساز روشنفکر باشم. میخواستم از پيش بدانم که
سرانجام گادزيلا زنده
میماند. مثل کينگکانگ که بايد آخر فيلم بميرد.
تنها زحمتی که امروز کشيدم اين بود که دقت کنم تا دريابم
اين رقيب گادزيلا يعنی «سپيسگادزيلا» چطور پديد آمده، که
آنهم زياد سخت نبود. گادزيلا میآيد و گادزيلای فضايی را
نابود و کرهی زمين را نجات میدهد. در اين دوساعت دهها
ساختمان تخريب و صدها گلوله و موشک هم شاليک میشود
اما کسی نمیميرد. فقط پرت میشوند آنطرف. همه گادزيلا را
دوست دارند. گرچه راه که میرود خطوط مترو و تاسيسات برق
را از هم میپاشد. موقع نبرد با رقيبش هم البته کل
داونتاون با خاک يکسان میشود. اما بازهم دوستش دارند چون
گادزيلا «خوب» است. شايد خانهای را با دمش ويران کند، اما ذاتش پاک، بیآزار و
دوستداشتنیست. به همين سادگی.


عجب
روزگاريست. ماه به ماه کسی ایميل نمیزند اما دقايقی پس
از درج يادداشت قبلی سه ایميل دريافت کردم که دوتايش
دربارهی اعلام کانديداتوریيه بنده برای رياست جمهوری بود
و خواسته بودند برنامههايم را اعلام کنم. عزيزان لطفا
ایميل نزنيد. هنوز برنامهها در دست تدوين است. فقط يک
چشمهاش را میگويم چون قول داده بودم به هر سوالی پاسخ
درخور بدهم و آن اينکه بهعنوان رييس جمهور از همهی
خانمها میخواهم تا هميشه با آرايش ملايم و زيبا و
همينطور موهای افشان و البته لباسهای شيک در خيابان ظاهر
شوند تا شايد اين آقايان خجالت بکشند و کمی به سر و وضع
خود برسند و از پوشيدن البسهی تهوعآور دست بردارند.
ایميل سوم هم از دوست عزيزی بود که درخواست کردند روشهای
عملی «هيچکار نکردن» را بصورت جزوه ارائه دهيم که
متاسفانه اين کار به کسی کمکی نمیکند. آخر سعی در بخاطر
آوردن و رعايت نکات آن جزوه خودش کاریست و هيچکارنکردن
را باطل میکند. با مهر

«مردمخرفرضکن»های
خيلی قابل اعتماد! محاكمه استاد فيزيك... به صورت
غيرعلني برگزار شد... مرا اغفال كرد و گفت كه
ميخواهم با تو ازدواج كنم. غافل از اينكه اين مرد
چهل ساله، زن و فرزند هم دارد... مرا وادار به فرار از
خانه كرد، من هم پيشنهادش را قبول كردم... بابك
همان شب به من تعرض كرد و در آن لحظه فهميدم كه
اين مرد قصد سوءاستفاده از من را داشته است... گفت
كه من ميتوانم بدون كنكور، شما را وارد دانشگاه
كنم. قرار شد چند جلسه خصوصي به من درس بدهد تا
بتوانم در كنكور موفق شوم. از اين رو مرابه خانه يك
زن دعوت كرد و در آنجا به من تجاوز كرد... كلاس ما
برگزار نشد و استاد فيزيك مرا به خانهاش برد و گفت
ميتوانم به صورت خصوصي به تو درس بدهم. اما در
خانهاش به جاي تدريس به من تجاوز كرد...


انگار
که با باران غريبهاند

متاسفانه
ديروز يک دوست عزيز من دست به خودکشی زد اما پزشکان با
تلاش زياد از فوت او جلوگيری کردند. وی پس از خوردن بيش
از هشتاد قرص، به همسرش گفت که میرود تا يکی دو ساعتی
بخوابد. اما همسرش پس از ساعتی متوجه جريان شد و اورژانس
را خبر کرد. من واقعا تاسف میخورم. باورم نمیشود که
ايشان که يک استاد دانشگاه است تا چه حد میتواند احمق
باشد. اين استاد!!! با داشتن چنين همسر مهربانی دست به
چنين کاری میزند. در حالی که روز قبلش به او گفته بودم که
نقشهات مفت نمیارزد. اين خانمت زود میفهمد. بيا از پشت
بام ما بپر. خودم هم میآيم تا اگر نپريدی هلت بدهم. جدا
حقش همين است که زنده بماند.

 ميهمان
دوچراغهی امروز سايت اکسـير، جناب آقای «شيخ الزاهد
الترور الواجبیا»، الرييس الحمارات المتحده السوسمارخوريه
والحاشيه الخليج الدائمه الايرانيه. آقای
الواجبی به گورستان خودتان خوشآمديد
- مديريت سايت
فراجهانیيه اکسـير
|