|

از
كتابخانهي شراره
انصاري
ژان باروا:
روژه مارتن دوگار
با بصيرت يافتن نسبت به رنج انسان است که می توانيم در خودمان غريزه
نيکوکاری را تقويت کنيم و در اين جهت هر قدر جلوتر برويم زياده روی نکرده
ايم. در اين گونه مسائل به احساسات خود اعتماد نکنيد "در عالم, بديها بسيار کمتر
از آن است که در وهله اول به نظر شما می رسد!" قدری در اين نکته تامل کنيد: "اگر مجموع بديها بيشتر از نيکيها يا حتی
برابر با نيکيها بود آنوقت همه جا بی نظمی حاکم بود!"
برعکس, ما چه می بينيم؟ نظم شگفت انگيزی که وجود حقير ما را مبهوت می کند!
هر روز گامهای تازه پيشگامان علم به ما امکان می دهد که بيش از پيش
به کمال طرح الهی پی ببريم. در برابر اين همه نيکی, رنج های فردی چند گناهکار چه اهميتی دارد؟ وانگهی
زخمهايی که بر انسان وارد می شود, من منکر وجود اين زخمها نيستم؛ افسوس!
زيرا وظيفه شغلی من آن است که بر آنها مرهم بگذارم و اگر ممکن باشد آنها را
علاج کنم. هر کدام اجری دارد, اين را خودشما روزی تصديق خواهيد کرد زيرا
فقط به واسطه اين زخمهاست که انسان می تواند در امر خير پيشرفت کند و در
راه رستگاری خود جلوتر برود. حالا چيست که اهميت دارد؟ زندگی اين جهان يا آن جهان؟
رنج تمام مخلوقات خواست خداوند است و اين رنج شرط زندگی و حتی تنها شرط
زندگی است و همين برای فرو نشاندن غرور شما که سر به عصيان بر می دارد کافی
است. هستی وجود کاملی که بی نهايت نيک و قادر مطلق است و آسمان و زمين را از عدم
بوجود آورده است و هر روز هزاران دليل بر مهر پدرانه خود نسبت به ما ظاهر
می کند, خود بهترين ضامن ضرورت شر در اين عالمی است که خداوند کاملاً بر
وفق نيازهای ماخلق کرده است و در عين آنکه حکمتهای الهی بر قوای ذهنی ناقص
ما مکتوم است ما بايد سر فرود آوريم و رنجی را که بر ما نامفهوم است اما
خواست اوست به پيروی از او خواستار شويم.

قبل از اينکه بروم و به کار
مهمی برسم خواستم يادداشت کوتاهی را اينجا بگذارم. هر کس برای خود ميزانی
از صراحت را در مراودات روزانه و يا نوشته های خود بکار ميگيرد. البته گنگ
و مبهم حرف زدن فايده ای ندارد و گاه ديگران را می رنجاند. اما بايد دقت
داشت که هميشه عدم صراحت در کلام به دليل ترس از واکنش ديگران يا ندادن سند
و مدرک محکم به منتقدان احتمالی نیست. برای مثال دلیل اين که من زياد رک و
صريح بعضی چیزها را کلمه به کلمه نمی گويم صرفا احترام به هوش و دانايی و
وقت با ارزش مخاطب است. چیزی که متاسفانه در فرهنگ ما جايی ندارد و عادت
کرده ايم که لقمه را آماده کنند و يکی دو بار دور سرمان بچرخانند و بعد به
ما بدهند. خوب، بهتر است بروم که دارد دير می شود.

از
كتابخانهي شراره
انصاري
در جستجوی
زمان ازدسترفته:مارسل پروست
از
ديدگاه پيش پا افتاده ترين چيزهای زندگی, هر آدمی يک ذات منسجم ساخته
پرداخته نيست که برای همه يکسان باشد و اورا به همان سادگی بتوان شناخت که
قرارداد يا وصيت نامه ای را می شود خواند؛ شخصيت اجتماعی ما ساخته فکر
ديگران است.
حتی کار بسيار ساده
ای که آن را ديدن شخصی که می شناسيم, می ناميم. تا اندازه ای يک کار فکری
است. قالب ظاهر فيزيکی آدمی را که می بينيم از همه برداشتهايی که از او
داريم پر می کنيم و بدون شک اين برداشتها در پديد آوردن شکل کلی ای که در
نظر می آوريم, بيشترين نقش را دارند. برداشتهای ما رفته
رفته آن چنان کامل در قالب گونه های شخص جا می گيرند, آن چنان دقيق با خط
بينی اوهمخوان می شوند, آن چنان خوب به زير و بمهای صدای او که پنداری پوشش
شفافی باشد شکل می دهند که هر بار که چهره او را می بينيم و صدايش را می
شنويم, آنچه چشم و گوشمان از او می بيند. می شنود همان برداشتهاست.
در دستگاه عواطف ما
تصوير تنها عنصر اساسی است, می توان خيلی ساده و آسان شخصيت های واقعی را
حذف کرد و با اين ساده سازی به کمالی بسيار مهم رسيد. يک موجود واقعی را هر
اندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد, بيشتر به وسيله احساسهايمان درک می
کنيم؛ يعنی که برای ما حالتی مات دارد. وزنه بيجانی است که حساسيت ما نمی
تواند آن را بلند کند. اگر اتفاق بدی برايش پيش نيايد, تنها در بخش کوچکی
از برداشت کلی که از او داريم ممکن است دستخوش اندوه شويم؛ از اين هم
بيشتر, خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند
احساس غصه کند.

يک تکه حلبی را بر می
دارند و مچاله می کنند بعد مقداری پفک نمکی را با اسپری رنگ کرده روی آن می
پاشند، يک عدد ميخ طويله کج هم در گوشه اش می گذارند, از آن در زير نور
آفتاب عکس می گيرند.
يک ساعت درباره آن حرف می زنند و می گويند اين ايده و کانسپت ماست برای
فلان پروژه. گاهی شعری چیزی هم می خوانند آن وسط های کار. يعنی ما خيلی
آرشيتکت و ديزاينر هستيم و شما لابد کمبود کلاس داريد که نمی فهميد. اگر هم
به ايشان بگوييد که اين طراحی و معماری نيست بلافاصله چهار کتاب از چهار
يويوی ديگر از کشو درآورده و
رو می کنند.
ادعايشان بعضی چيز ها را به راحتی پاره می کند ولی از طراحی درست و اصولی
يک اتاق ساده با يک در و پنجره نيز عاجزند، چه برسد به اينکه بخواهند آن را
بسازند. البته بايد اعتراف کنم که "ديزاين" و "اوکی" را خيلی خوش آوا تر از
من تلفظ می کنند.

يکی از لغت هايی که
معادل فارسی درست و خوش آهنگی برای آن نداريم "پراگرسيو" است. اگر کلمه ی
خلبان را در فارسی داريم لابد در زمان های قديم حداقل عشق به هدايت ارابه
های پرنده در فرهنگ مان بوده. ولی حتما ترقی خواه نبوده ايم که يک واژه ی
زيبا برای آن نداريم. برای ما "پيشرفت" چيزی است که ديگران بايد با منت به
ما هديه بدهند. اگر منصفانه به عملکرد خودمان بنگريم می بینيم که نه تنها
جلو نمی رويم که کارهای قبل ما بعضا بهتر از کارهای امروز مان است. اين
ديگران اند که بايد رکورد ما را بشکنند نه خود ما. "سال، سال، اين چند سال،
همينه حال و احوال، هر سال ميگم دريغ از پارسال" وصف حال ما ايرانيان است.
امروزه روز، انسان هر چقدر هم که عالم و هنرمند باشد، اگر پيشرفت عينی در
کارهايش نباشد، ارزشی ندارد. در حقيقت ميزان پراگرسيو بودن آدم است که به
حساب می آيد نه هنر و دانش او.

از
كتابخانهي شراره
انصاري
نامههای عاشقانه يک پيامبر:
جبران خليل جبران
يک ترانه کهن عرب هست که چنين آغاز می گردد: "فقط
خداوند و خود من می دانيم در قلب من چه می گذرد."
دوست دارم سينه ام را بشکافم, قلبم را از آن بيرون بکشم و در دستانم بگيرم
تا همه بتوانند آن را ببينند. زيرا انسانی که خود را برای خويشتن آشکار می
سازد, آرزويی شگرف تر از آن ندارد که ديگران درکش کنند.
همه ما اشتياق ديدن نوری را داريم که پشت در است, دوست داريم اين نور به
ميان اتاق, به پيش روی همه بيايد. اولين شاعر جهان, هنگامی که تير و کمانش را کنار می گذاشت تا آنچه را که
به هنگام غروب خورشيد احساس کرده بود برای يارانش توصيف کند, بايد بس رنج
کشيده باشد و کاملاً محتمل است که اين ياران, آنچه را که گفته بود, به
سخره گرفته باشند. ليک او باز چنين کرد, چون هنر راستين می خواهد هنرمند
در آشکاری اش بکوشد. هيچکس نمی تواند به تنهايی از زيبايی ای که درک می کند, لذت ببرد.
انسان بخشی از طبيعت است. هر سال, عناصر طبيعت به هم اعلام جنگ می کنند:
زمستان در برابر نيروهای بهار می جنگد و اين نيز همچون جنگهای انسانها
ويرانگر است.
ما هم بايد اين فرايند را از سر بگذرانيم و در بسياری از موارد, بايد برای
چيزی که خوب نمی شناسيم, بميريم.
آنانی که برای يک صلح ابدی می جنگند, همچون شاعران جوانی هستند که نمی
خواهند بهار هرگز پايان گيرد. انسان بايد جنگيدن برای نيتها و روياهای خود
را بياموزد, چون اين نيز بخشی از امانت پروردگار در اين سياره است.
هيچ کس برای فرا رسيدن زمستان نمی گريد, نيز آنگاه که بهار, آغاز به
نمايش گلها در دشت می نمايد, کسی نمی رقصد. مردمی هستند که شبهای سرد را از شبهای تابستان دوست تر دارند. آيا سزاوار
است بدين افراد بگوييم:
" شما قلب نداريد, می بينيد که سرما طبيعت را نابود
خواهد کرد و نمی گريد. شکوه و زيبايی تابستان مرده است, و شما بی تفاوت
می نماييد؟"
در هر حال هيچ چيز نخواهد توانست جنگ برای مرگ را فرا بخواند. هر
آنچه در اين زمين رخ می دهد, جنگی برای زندگی است .

حتما تا کنون يادداشت هايی با
عناوينی نظير "چکونه يک وب لاگ پربيننده
داشته باشيم" را خوانده ايد. اما بهترين
راه کار اينترنتی برای اين منظور را طبق معمول سايت بی رقيب اکسير بصورت رايگان و
کاملا
غير انتفاعی به شما ارائه می دهد. و آن
اين است که بيفتيد بميريد. هم از دست اين زندگی که دو ريال هم نمی ارزد خلاص می شويد، و
هم اينکه بعضی دوستان که همیشه داغ ترين خبرها را با تيتر های "بيا منو بخون
ديگه" و با آب و تاب فراوان و به صورت برق آسا، يک هفته بعد به سمع و نظر بینندگان می رسانند،
بلافاصله وب لاگ شما را بوسيله مرده ياب الکترومگنتيک کشف و خبر مرگتان و مختصات
دقيق گورتان و همچنين گزارش تفصيلی
مجلس ترحيم و طرز تهيه حلوای آن را روی
اينترنت منتشر می کنند. چهل پنجاه روز بعد هم اگر
خواستيد می توانيد بصورت يک معجزه
زنده شويد و برگرديد سر کار و زندگی خود، هيچ اتفاقی هم نخواهد
افتاد.

یاد آر ز شمع خاموش یاد آر
بيژن
صف سری
میگویند نرگس ، آن
رعنای زیبایی که هر روز به شوق دیدن جمال زیبای خود به کنار دریاچه ای می
رفت، روزی از سر شیفتگی جمال خویش به آب افتاد و غرق شد و مرد و دریاچه ای
را به ماتم نشاند تا آن که الهه جنگل به امید آب شیرین به کنار آن دریاچه
آمد ، اما کوزه ای از اشک شور پر کرد و دل نگران از دریاچه ماتم زده و
گریان پرسید ،
چرا می گریی؟
دریاچه گفت برای نرگس می گریم
الهه جنگل آهی کشید و گفت افسوس در پی او بودیم اما ندیدیم جمال زیبایش را
، تنها تو بودی که از نزدیک توانستی تماشاگر زیبایی او باشی
دریاچه گفت من برای نرگسی می گریم که هرگز پی به زیبایی او نبردم چون هر
بار که به کنارم می نشست و به رویم خم می شد ، من در اعماق دیدگانش بازتاب
زیبایی خود را می دیدم

سلام
بيژن
صف سری
سلام به شمایی که در این فضای بی محرم
علیخانی بامن همراز بودید و همدم و من با شما می گفتم آنچه را که از
نامحرمان پوشیده می داشتم و می آموختم از شما آنچه را که در سیرت زیبایتان
پنهان می داشتید
من از گورستان زندگان با شما سخن میگویم که
نا خواسته در این گورستان به اعتکاف نشاندندم تا حسرت دیدار جمال آزادی را
به دل داشته باشم اما با این همه هنوز دل به یاد یاران زنده نگهداشته ام و
با این امید ، که این نوشته را هم قبیله ای در
روزگار ما ثبت نماید ، قصد آن دارم تا بر هم زنم ترجیع بند آن بازی
غم افزایی را که در آن می خوانند
یاد من تو را فراموش
اگر چه دل به یقین دارم که هرگز از یاد تو ، که با من همراز بودی و همدرد
نخواهم رفت و باور دارم که بزودی کنار سفره ای خواهیم نشست که در آن نان
عشق است و آزادی ، اما تا آن روز :
یاد آر ز شمع خاموش یاد آر که :
در بند نه ایم که دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که ز ما یاد می کند

مدرنيزم بصورت خنده
داری به کشور هايی نظير ايران وارد می شود. الاغ را رها می
کنيم و سوار بنز می شويم. بعد از خود می پرسيم چرا بعد از پنجاه سال وضع
ترافيک اينگونه است. اصولا کاريکاتور هر پديده ی مدرن را گاه زودتر و ارزان
تر از خود غرب، در ايران می توان ديد. از جمله کامپيوتر و اينترنت که تکامل
تدريجی چرتکه و شمارش گر های کارتی و شبکه های اطلاعاتی است که از اوائل
قرن پيش تا امروز توسعه يافته و همزمان، زندگی و فرهنگ عامه نيز با آن
هماهنگ گشته و اصولا رويداد خاصی به حساب نمی آيد. [ در حاشيه ی مجموعه مباحث "قدرت اينترنت در ايران چقدر است؟" -
سايه روشن ]

از
كتابخانهي شراره
انصاري
ژان کريستف : رومن رولان
شادی, شادی بی حد, آفتابی که بر هرچه هست و خواهد بود می تابد. شادی ايزدی
آفرينش! هيچ شادی جز در آفريدن نيست. جز کسانی که می آفرينند هيچ هستی
نيست. ديگران همه سايه هايی هستند که بر زمين می خزند و از زندگی بيگانه اند. در
زندگی هر چه شادی است همه شادی آفريدن است: عشق, نبوغ, عمل؛ اين همه زبانه
های نيرو است که از آتش واحدی بيرون جسته است.
حتی کسانی که نمی توانند گرد اين آتشدان بزرگ جايی بيابند: جاه طلبان,
خودپرستان و مردم هرزه بی زاد و رود, همه می کوشند تا خود را با پرتو رنگ
باخته آن گرم کنند. هم در زمينه جسم و هم در زمينه جان, آفريدن يعنی از زندان تن بيرون آمدن
يعنی در گردباد زندگی به سر تاختن, يعنی آن که هست, بودن, آفريدن, يعنی مرگ
را کشتن. بدا به حال موجود عميقی که تنها و گم گشته روی زمين مانده است و جز پيکر
خشکيده خود و شبی که در دلش حکمفرماست به چيزی نظر ندارد, شبی که هرگز هيچ
شعله زندگی از آن بيرون نخواهد جست! بدا به حال روحی که خود را همچون درخت شکفته در بهار آبستن عشق و زندگی نمی
بيند! اگر هم دنيا چنين کسی را از افتخارات و خوشی ها سيراب کند باز مرده
ای را تاج بر سر نهاده است. |