XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02


به‌خاطر دارم که يک بعد‌از‌ظهر سرد پاييز معلم مرا برای آوردن دفتر کلاس به دفتر مدرسه فرستاد. در بازگشت لحظاتی در کنار ديوار طويل و بلند حياط مدرسه ايستادم و از گرمای آفتاب لذت بردم. در اين زمان معلمم را ديدم که از پنجره‌ی کلاس نظاره‌گر من است. به‌طرف کلاس روانه شدم که گفت فلانی، به‌ايست و کمی بيشتر گرم شو. اما گوش من بده‌کار نبود و دوان دوان به ساختمان وارد شدم. از پله‌ها بالا می‌رفتم که با شنيدن صدای بسيار وحشت‌ناکی به‌روی پلکان افتادم. سرم را که بالا آوردم، در ميان گرد‌و‌غبار چهره‌ی هيجان‌زده‌ی معلمم را ديدم که نفس نفس زنان مرا نگاه می‌کرد. ديوار فرو ريخته بود.


‌تعدادی از عکس‌های اوريجينال که در ويديو‌کليپ‌های اکسـير از آن‌ها استفاده شده را می‌توانيد در اين صفحه ملاحظه کنيد.


با خود می‌انديشيدم که گرچه دوست‌يابی آخرين دليل راه‌اندازی اين سايت بود (به‌فارسی يعنی اين دليلش نبود، دوست‌يابی يعنی، زبان من هم شده مثل بعضی از دوستان) اما خوش‌بختانه از طريق همين سايت دوستان عزيزی در چند جای زمين پيدا کرده‌ام. يکی از همين دوستان هم‌واره از من می‌خواهد که از «خودم» بيشتر بنويسم. من هم هم‌واره پاسخ می‌دهم که از همين مقدار هم که تا به‌حال از خودم نوشته‌ام احساس خوبی ندارم و کاش نمی‌نوشتم. زيرا که شايد... شايد... بهتر باشد بدانيم که برای چه کسی داريم سفره‌ی دل‌مان را باز می‌کنيم. نه اين‌که حرف با ارزشی برای گفتن باشد يا اين‌که با انتشارش مشکلی پيش بيايد. فقط ترجيج می‌دهم بدانم مخاطب حرف‌هايم کيست، که آن‌هم امکانش وجود ندارد.


می‌دانيد اخيرا اين‌جانب مقادير قابل توجهی موايع پزشکی نوش‌جان کرده يعنی تورگی حال کرده و به طبع آن تمامی میکروب‌هايی که گلوبول‌های سفيدم ماه‌ها با آن می‌جنگيده و گه‌گاه از شدت آتش توپ‌خانه سيستم دفاعی بدنم که خيلی هم با تعصب دفاع می‌کند، دچار تب‌و‌لرز می‌شده‌ام از بين رفته است و ...چيزه... بگذاريد دوباره بخوانم... آهان... اين‌جوري‌هاست که اکنون کلی نيرو زيادی آورده‌ام و تصميم دارم بنشينم و اين‌بار و برای اولين بار هيچ‌کار نکردن را با داشتن نيرو و انگيزه‌ی زياد برای کاری کردن امتحان کنم. کار بسيار سختی، يا بهتر بگويم هيچ‌کار بسيار سختی بنظر می‌رسد. اگر بتوانم از اين امتحان سربلند بيرون بی‌آيم براستی می‌شود گفت که هيچ‌کاری کرده‌ام هيچ‌کارستان. [در پاسخ به سوال يک خواننده بايد بگويم خير، تماشای چرخش پنکه‌ی سقفی اگر با شنيدن موسيقی همراه نباشد هيچ‌کار نکردن را باطل نمی‌کند. زياد سخت نگيريد که باعث تمرکز شده و کار خراب می‌شود.]


[انتظار به پايان رسيد. بخوانيد مطلب امروز مهرآوای اکسـير را.]
می‌دانم که چند روزی‌ست که مرتب سر می‌زنيد تا نظرات مرا درباره‌ی فاجعه‌ی بم بخوانيد. چند ارگان و سازمان بين‌المللی نيز راه‌به‌راه ای‌ميل می‌زنند و گلايه می‌کنند که چرا اعلام موضع نمی‌کنی و اين‌ها. نکند که شديدا متاثر شديد و يا بستگانی را از دست‌داده‌ايد و عزاداريد و خلاصه اين‌گونه سوال‌ها. بايد بگويم که اولا آری عزادارم مثل همه‌ی ايرانيان و بستگانی هم ... [خواننده‌گان محترم لطفا ادامه‌ی اين مطلب زيبا را در ستیون وسط دنبال فرماييد. با سپاس - مديريت فراسايت اصول‌گرای اکسـير]


يک تذکر: دوستانی که خيلی ادبيات زياد بلد هستند توجه داشته باشند که درسته که شما بلديد حرفای قلمبه تحويل بديد ولی بدونيد که فقط خودتون و دوستاتون می‌فهمين چی‌ميگين. البته حرفاتون و شعرا و اين چيزاتون خيلی خوبه و درسته و واقعا باسوادين. بحثی نيست. ولی اينو بدونين که ما اگه بخوايم ميتونيم به‌زور و تقلب هم که شده چهار خط حرفای باکلاس بنويسيم. ولی شما چی؟ عمرا اگه بتونين از اين چيزا بنويسين که ما می‌نويسيم. می‌توني؟ بنويس. تو بنويس، من در اين‌جارو تخته می‌کنم. من دولت تعيين می‌کنم. من تو دهنش می‌زنم.


[با عرض معذرت از شما خواهشمنديم دنباله‌ی مطلب ستون وسط را از اين‌جا دنبال کنيد. درود بر شما.] ...به اين رژيم و آن رژيم و مقصر دانستن اين‌و‌آن نکنيم چون هر چيزی وقتی دارد. و ديگر اين‌که خواهرم می‌گفت گروه‌های امداد فرانسوی گفته‌اند مديريت ايرانيان «صـفر» است. چه کشفی! البته که صفر است. ولی خوب خوبی‌اش اين است که فقط صفر است. آخر من هميشه حس می‌کنم که مديريت غربی‌ها بيست است. اما فقط بيست نيست. يعنی ضمن اين که می‌بينی مديريت‌شان بيست است، هم‌واره احساس می‌کنی که يک چيزی شديدا احمقانه است. حوصله‌ی مثال آوردن هم ندارم. يا بپذيريد يا خودتان تجربه کنيد و ببينيد. اما خبر مهمی را می‌خواستم اين‌جا بنويسم و آن اين‌ست که ...[با عرض پوزش مجدد، لطفا دنباله‌ی اين مطلب سراسر «محتوای واقعی» را در...] ...مرتيکه مگه مريضی تو؟ یعنی چی؟ مسخره‌بازی راه‌انداختی؟ [چرا جوش آورده‌ايد؟ جالا مگر چه شده؟ - مديريت فرا...] جمع‌ش کن بينيم بابا. مرتيکه عوضی بی‌کار. نخواستیم اصلا. خودت ادامه بده. [واقعا که ايرانی هستيد شما. مديريت سايت را مسخره بازی می دانید.] شيطونه می‌گه يه تيزی بزنم زير گوشش مث سگ واق واق کنه.

 
January 2004


آن‌قدر ها هم تعجب‌آور نيست که اقليتی بتوانند اين‌چنين بر خلاف خواست اکثريت مردم بر آن‌ها حکومت کنند. اصلا شايد صورت مسئله است که اشکال دارد. کم نيستند ايشان که همين شرايط را برای کشور ترجيح می‌دهند. ايشان که نا آگاهانه از آحاد اکثريت بالای هشتاد در صد طرف‌دار دمکراسی و آزادی و اين چيز‌های خوب به‌حساب می‌آيند اما در حقيقت منافع ايشان به استمرار همين وضعيت فعلی جامعه وابسته است. ايشان که می‌دانند در جامعه‌ای که اداره‌اش به‌دست عناصر عاقل و شايسته باشد جايی ندارند، کسی نيستند، رقمی نيستند. ايشان که کم هم نيستند، و خوب می‌دانند که به لطف همين آشفته بازار است که در کنج زندان نيستند و به کلاه‌کلاه بازی خود مشغولند. اين‌ها کم نيستند. اين‌ها اقليت نيستند.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
كوه جادو: توماس مان [مترجم: دكتر حسن نكو روح]

تنها طريق ديني براي نگريستن به مرگ اين است كه آن را به عنوان جز و يكي از متعلقات, به عنوان شرط مقدس زندگي درك و احساس كنيم, نه آنكه چيزي كه خلاف سلامت, والائي, عقل و دين است, به نحوي از زندگي جدايش سازيم و در تضاد با آن قرارش دهيم و حتي به گونه اي نفرت‌آور بر ضد زندگي به كارش اندازيم. مردمان باستان تابوت‌هاشان را با مظاهر زندگي و توليد مي‌آراستند, حتي با سمبول‌هاي ركيك براي تدين باستاني اغلب مقدس با ركيك يكي بود. آن مردم راه ستودن مرگ را خوب مي‌دانستند. مرگ قابل ستايش است به عنوان گاهواره زندگي, به عنوان آغوش مادرانه تجديد. هر گاه جدا از زندگي به آن بنگريم تبديل به شبح مي‌شود, مترسكي مي‌گردد و از آن هم بدتر. چون مرگ به عنوان يك نيروي معنوي مستقل به غايت نفرت‌آور است, نيرويي كه جاذبه  پليد آن بي‌شك بسيار قوي است, ولي گراييدن به آن هم همچنين بي‌شك به‌معني وحشتناك‌ترين انجراف روح بشري است.


فاجعه‌ای که در بم اتفاق افتاد به‌دليل گسترش امکانات اطلاع‌رسانی تاثير عميق‌تری روی همه‌ی ما گذاشت. تصاوير چيدن اجساد در گور‌های دسته‌جمعی حتی خود ايرانيان را که با اين صحنه‌ها بزرگ شده‌اند عذاب می‌داد. اما وحشتناک‌تر از مرگ سی‌هزار انسان تصور ساعات پس از زلزله است. زمانی که هزاران هموطن در زير آوار جان می‌دهند و کسی نيست که به دادشان برسد. ساعت‌ها می‌گذرد و مسئولين محترم تازه فهميده‌اند که پس از زلزله ممکن است پمپ‌ بنزين نتواند مانند هميشه! بنزين داشته باشد. و يا احتمال دارد که برق هم رفته باشد. خدای من مگر می‌شود آب يک شهر در ايران قطع شده باشد؟ حالا کم کم مسئولين محترم می‌فهمند که ابعاد ميزشان نسبت به ابعاد شهر چقدر کوچک است. در دبيرستان درسی بود به‌نام هندسه، رياضيات. يادت می‌آید مدير‌کل جان؟ - من؟ به راستی مدير‌کل ادراه‌ی کل فلان معاونت فلان/فلان بخش فلان وزارت فلان جمهوری فلان من هستم؟ من که هاج و واج ايستاده و حتی نمی‌توانم مثل اين پيرمرد بيل بزنم. بهتر است با موبايلم پيشنهاد دهم شهر را به چند بخش تقسيم کنيم. وای دارد غروب می‌شود. چقدر سرد است. اين هم که جواب نمی‌دهد. کاش زودتر امشب تمام شود. تا فردا همه مرده‌اند و فشار رويم کمتر است. آری می‌گويم فردا جلسه بگذاريم با معاونت‌های ديگر. ستادی تشکيل می‌دهيم. خدا کند فلانی و فلانی نرسند بشود پس‌فردا. تا آن موقع ديگر همه مرده‌اند. فشار کمتر می‌شود.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
بازتابهاي نور: شاكتي گواين [مترجم: گيتي خوشدل]

نخستين تعهدم به خودم است: محبت و ارج نهادن و اطاعت و احترام به وجودم. تعهدم در يك رابطه, حقيقت و صداقت است. به كساني كه دوست دارم قول مي‌دهم حقيقت را به آنها بگويم, احساسهايم را با آنها در ميان بگذارم, مسئوليت خود را بعهده بگيرم, به رابطه ارج بگذارم, تا حتي اگر شكل آن در طول سالها عوض شود, به قوت خود باقي بماند.



[ادامه از ستون راست. با تشکر از شما. اين هم ادامه‌ی مطلب امروز مهرآوا]
...
در آن فاجعه از دست ندادم و اگر می‌دادم هم فرقی نمی‌کرد. دوما ما به اين‌جور حوادث عادت داريم و شوکه نمی‌شويم. اصلا هر شب که می‌خوابيم خواب می‌بينيم که بمبی موشکی سقفی تير‌آهنی ديواری چيزی دارد روی سر زن و بچه‌مان فرود می‌آيد و همه می‌ميرند و فقط ما زنده می‌مانيم و اين‌چيز‌ها. هم‌چنين چون سنی از ما گذشته و همه‌ی عالم هم چشم به نظرات و اعلام موضع ما دارند، سعی می‌کنيم پخته‌تر عمل کرده و عجولانه شروع به فحاشی... [با تشکر از شما هواداران سينه‌چاک مهرآوا، لطفا ادامه‌ی اين يادداشت گهربار را در ستون راست بخوانيد. ضمنا به «ميوزيکال مون» اکسـير هم سر بزنيد، بدک نيست. با سپاس - مديريت سايت فرابين‌المللی اکسـير]


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
دفترهاي مالده لائوريس بريگه: راينر ماريا ريلكه [مترجم: مهدي غبرائي]

تا كنون نميدانستم چند صورت هست. آدمها زيادند, اما صورتها خيلي زيادترند, چون هر كس چند صورت دارد. برخي, سالهاي سال تنها يك صورت دارند كه طبعاً فرسوده و چرك ميشود, چين و چروك بر ميدارد, و همچون دستكشي كه در سفر به دست كرده باشند كش ميآيد. اين دسته, صرفه جو و سادهاند, صورت خود را تغيير نميدهند و حتي تميزش نميكنند. ميگويند همين صورت خوب است و كيست كه خلافش را اثبات كند؟ اما از آنجا كه چند صورت دارند, اين سوال پيش ميآيد كه با بقيه چه ميكنند؟ ذخيره اش ميكنند. به درد بچه هاشان ميخورد. اما گاهي هم پيش ميآيد كه سگهاشان با همان صورتها بيرون ميروند و چرا نروند؟ صورت, صورت است ديگر. كساني هم صورتهاشان را يكي پس از ديگري‌‌ مي پوشند و‌در‌ميآورند و كهنه‌ مي كنند.‌اولش انگار‌تا‌‌ بخواهي‌‌‌ صورت دارند,‌ اما‌ پا‌‌ به چهل سالگي كه ميگذارند نوبت آخري مي رسد. اين ديگر غم انگيز است. آنان هواي صورتهاشان را ندارند, آخرين صورتشان هفت روز بيشتر دوام نميآورد. سوراخ سوراخ ميشود و جا به جا به نازكي كاغذ است. سپس, لايه ي زيرين, ناصورت, نمنم پيدا مي شود و آنها با آن ميروند و ميآيند.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message