You Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


درست است که امسال عيدی به‌آن‌صورت نداشتيم اما اين‌جوری‌هام نيست که چيزی برای ارايه نداشته باشيم. بشنويد يکی از مطالب ماه می صفر‌سه‌ی مهرآوا را.

آخ ای چه طرز مملکت‌داری!!!
[فلش - پانصد کيلو بايت]

 


«زبان فارسی در وب‌لاگ‌های فارسی» نوشته‌ی آقای بهرام اشرف‌زاده [وب‌لاگ زبان فارسی در دنيای ارتباطات] را در سايت جديد ايشان بخوانيد. اين هم آن‌چه در پايان به دوستان وب‌لاگ‌نويس در زمينه‌ی زبان وب‌لاگ توصيه فرموده‌اند که من از خواندن آن بسيار خوش‌حال شدم چون ديدم که با اين حساب من بيش از سه‌چهارم خدای ادبيات و زبان فارسی و اين‌جور چيز‌های خوب و باکلاس هستم. تازه...، اعدادش هم به‌زبان انگليسی بود که من آن‌را فارسی کردم. :)

۱ - انتخاب گونه زباني متناسب با شخصيت و محتواي وبلاگ و فرم ارائه آن
۲ - دقت در انتخاب واژه‌ها و عبارت‌ها، و رعايت قواعد دستوري و نگارشي
۳ - اصرار بر نوشتن به خط فارسي و به‌كار بردن واژه‌هاي مناسب فارسي به‌جاي واژه‌‌هاي بيگانه
۴ - رعايت رسم‌الخط يكنواخت در نوشته‌ها، و مرور و ويرايش مطالب قبل از انتشار

 

به مناسبت روز جهانی زن


... و امسال در آفريقا از برف خبری نيست. جايی که هرگز چيزی نمی‌رويد. نه بارانی، نه رودخانه‌ای. آيا اصلا می‌دانند کريسمس است؟ امسال عيدی آنان فقط زندگی‌ست... [فـيد د ورلــد - اکسيـر ری‌ميکس - ام‌پی‌تری - يک مگابايت]

يک چيزی را من خوب نمی‌فهمم که البته خيلی چيز‌ها را نمی‌فهمم و دليل بر نادرستی آن نيست. اين که چرا خانم‌ها روز زن را برای قيام و حق‌خواهی انتخاب کرده‌اند. اين روز مخصوص بزرگ‌داشت مقام زن است. مثل روز پدر که در آن روز به او هديه (مثلا جوراب نو) می‌دهند. يا در روز کودک کلی کارتون پخش می‌شود. مگر مادر‌ها در روز مادر بلند می‌شوند و با اين و آن دعوا می‌کنند؟ تصورش را بکنيد که هر کس بخواهد در روز خودش شورش کند. ديگر مگر از کره‌ی زمين چيزی باقی خواهد ماند؟ و به‌نظر من اين مشکل بزرگ يعنی ظلمی که به زنان می‌رود فوق‌العاده بزرگ‌تر و اساسی‌تر از اين است که به اين سادگی بشود کاری انجام داد. اين مشکلی تاريخی‌ست. حتی خدا هم فکر کنم کم مقصر نباشد در اين مسئله. تازه، قوانين هم درست شود فرق زيادی نمی‌کند. اين مشکل اصلا انگار حل نشدنی‌ست زيرا مثلا در آمريکا که قوانين نسبتا قابل قبولی در حمايت از حقوق زنان وجود دارد هم کم به زنان ظلم نمی‌شود. و دست آخر اين‌که خانم‌های عزيز، ما مرد‌ها به‌خدا خيلی مشکل داريم خودمان. کمی ملاحظه کنيد خواهشا. هشت مارچ هم مبارک باد.

 


تنها ارتباطی که اين شهر لاباک در تگزاس با ايران می‌تواند داشته باشد اين است که وقتی در ايران انقلاب شد آقای رضا پهلوی در اين‌جا دوره‌ی خلبانی می‌گذراند. بالاخره چند روز قبل از نوروز امسال و بعد از حدود سه سال که به اين‌جا آمده‌ام، يک ايرانی در اين شهر ديدم. آخر مادر همسرم به اين‌جا آمده بود و از من خواست او را به رستورانی به‌نام «زيبا» که در تلويزيون درباره‌اش شنيده بود ببرم. مدير ايرانی آن رستوران هم از من خواست که در جشن نوروزشان حضور پيدا کنم و با ديگر ايرانيان لاباک آشنا شوم که خوب، اين‌گونه نشد و کماکان تنها ارتباط من با هموطنانم همين سايت کوچک اکسـير است و ای‌ميل‌های بدون استثناء محبت‌آميزی که هرازگاه دريافت می‌کنم و خدا می‌داند که چقدر دل‌گرم و شاد می‌شوم.

 
Mar 2004


امان از دست اين چشمان آستيگمات، نزديکبين، دوربين و کوررنگ ما. به‌هر حال سعی کرديم زندگي‌نامه‌ی شکيبا را عينا و بدون غلط اينجا بياوريم و زحمت کليک‌های اضافه به طرفداران ايشان ندهيم: شکيبا در ارديبهشت و به‌صورت کوچک‌ترين فرزند به‌دنيا آمد. اوشين در کودکی به موسيقی علاقه‌مند بود و همان روزها به يک شوی تلويزيونی دعوت شد و همان شب دست‌اندرکاران شکوفه‌نو او را دعوت کردند تا زود فنرمند حرفه‌ای شود ولی خانواده‌اش به علت ضخامت زياد نگذاشتند و او فنربازی را محدود به بروبچه‌های محل کرد. ولی متاسفانه به دليل انقلاب يک محله‌ی تهران تخريب شد و شکيبا به لوس‌آنجلس رفت و در آنجا جامه‌ای پوشيد. (حاج بی‌بی‌: ای شکيبووو... خود او دامنو قرمزو که ورت کردی کو بیا برابر...) آرزوی نهايی شکيبا (آخه قبلي‌ها نيمه‌نهايی بود) بازگشت به وطن و بازی با فنرهای بزرگ است.


به مناسبت
نوروز باستانی

از کتابخانه‌ی شراره انصاری
يك عاشقانه‌ي ‎آرام‌: نادر ابراهيمي

بهار, بيش از آنکه حادثه‌يی در طبيعت باشد, حادثه يی‌ست در قلب آدمی. و بيش از آنکه در طبيعت, محسوس باشد, در حسی انسانی وقوع می‌يابد. اين, در بهاران گُل نيست که باز می‌شود, گره های روح انسان است.

عشق به ديگري, ابزاري‌ست براي زيبا و زيباتر ساختن زندگي. آنها كه سوگنامه‌هاي عاشقانه مي‌سازند, نويسندگانند و اهل قلم و آنها كه عشق را مستمسكي مي‌كنند براي پنهان داشتن ناتواني‌هاي خويش, درمانده و بيمارند. عشق به ميهن و ملت, ابزاري‌ست براي وصول به آزادي, عدالت و صلحي پايدار در سراسر جهان. آنها كه عشق به ميهن و ملت خود را دستاويزي مي‌كنند براي تجاوز به حقوق ملتها و سرزمين‌هاي ديگران, ديوانگاني هستند بايسته‌ي زنجيرهاي گران يا شايسته‌ي شفا.

عشق به خدا ابزاري‌ست براي تزكيه نفس و تعالي بخشيدن به روح آنها كه عشق به خدا را ....



شغل سابق: گوينده‌ی فرودگاه مهرآباد - سشلام، چقدر دير کردی! نشنيدی بوق زدم؟ - وای ببخش. شنيدم. داشتم می‌اومدم که يک ای‌ميل اومد. گفتم شايد رابرت از آی‌اس‌اس کارم داره. اما چشمت روز بد نبينه. نه رابرت بود، نه ستفنی. به‌جاش يک اي‌ميل سنگين و بی‌نهايت بی‌کلس. يک عکس بزرگ داشت از همين چيز‌های قرمز و زرد و اين‌ها. - پرچم بود؟ - نه. اين‌ها چي بود که از زمين می‌آد بيرون؟ - درخت؟ - نه. اون کوچيک‌ها. - آها. پلنتز؟ - آره. از اونا بيرون می‌آد. - آو. فکر کنم گل باشه. البته من هم بلد نيستم اين چيزها رو. - آره. چقدر بی‌کلس هستند اين‌ها. بالاش هم که وحشتناک بود. عربيک بود گمونم. «ع» داشت. - آها. آخه امروز نيو ير هست. - هر چی بود نه کلس داشت نه پرستيژ. فکر کردن من هنوز به اون آشغال‌دونی علاقه دارم. اون عکس هم منو ياد خاطره‌ی وحشت‌ناکی انداخت. می‌دونی يه بار پای من گير کرد به... به... اين چيه که اون چيز رو که از زمين در مياد به زمين محکم متصل می‌کنه؟ - مطمئن نيستم ولی شنيدم که بهش می‌گن ريشه‌ی درخت. - آهان. از زمين بيرون بود. پام خورد بهش و خوردم زمين. - وای بسه نگو تو رو خدا طاقت شنیدنشو ندارم.


از کتابخانه‌ی شراره انصاری
سقوط: آلبر كامو
[مترجم: شورانگيز فرخ]

به سهولت براي من قابل توجيه بود كه چرا مواعظ مذهبي و خطابه هاي قاطع و معجزات آتش همه در ارتفاعات دسترس پذير انجام گرفته است. به نظر من در سردابه ها يا در دخمه‌هاي زندان انسان به تفكرات مذهبي نمي‌پردازد (مگر اينكه زندان در برجي واقع شده و چشم انداز وسيعي داشته باشد)؛ در چنين مكانهايي انسان كپك مي‌زند. و من به خوبي روحيه آن مرد را درك مي‌كردم كه هنگام ورود به سلك مذهبي چون ديد پنجره حجره‌اش به جاي آنكه, طبق انتظارش, به روي چشم اندازي وسيع گشوده شود به سوي ديواري باز مي‌شد, ترك مذهب كرد. مطمئن باشيد كه من در زندگيم كپك نمي‌زنم. در هر ساعت روز, در درونم, و در ميان ديگران, از قله ها بالا مي‌رفتم, بر آنجا آتشي هويدا مي‌افروختم, و درودي شادمانه به سويم بر مي‌خاست. لااقل, بدين طريق بود كه من از زندگي و از كمال خويش لذت مي‌بردم.


آخرش نفهميدم وب‌لاگ‌نويسی يک‌جور روزنامه‌نگاری‌ست يا اين‌که روزنامه‌نگاران بايد وب‌لاگ‌نويسی ياد بگيرند. اصلا مقايسه‌ی روزنامه و وب‌لاگ چيزی جز اتلاف وقت نيست. باور نداريد؟ سعی کنيد وب‌لاگ خود را لوله کرده و با آن مگس بکشيد تا بفهميد که اين‌ها با هم ارتباطی ندارد. البته نمی‌دانم، شايد در شهر شما سبزی خوردن را لای مانيتور می‌پيچند و تحويل‌تان می‌دهند، يا که شايد وقتی روزنامه را خريديد اول يک‌دور سريع آن‌را ورق می‌زنيد و بعد سر فرصت آن‌را آف‌لاين مطالعه می‌فرماييد. ولی هر چه باشد کانتر که ندارد ديگر؟ اما يک رابطه همين الان کشف کردم. «مگس و کانتر». می‌دانيد؟ بعضی کانتر‌ها آن‌قدر پيشرفته‌اند که نشستن مگس روی شيشه‌ی مانيتور را هم يک بازديد‌کننذه به‌حساب می‌آورند. خوب، زياد مزه ريختم برای امروز... تا بعد.


از کتابخانه‌ی شراره انصاری
دفترهاي مالده لائوريس بريگه: راينر ماريا ريلكه [مترجم: مهدي غبرائي]

معشوقها مسكينند و در خطر. زنهار كه از خود فراتر روند و بدل به عاشقان شوند. حريم عشاق امنيت محض است. كسي به ايشان شك نميبرد و خود در موقعيتي نيستند كه خود را برملا كنند. راز در درونشان منزه شده است و همانند بلبلان, آن را يكريز سر ميدهند, زيرا تقسيم ناشده است. آنان تنها براي يك تن مينالند, اما طبيعت سراپا با ايشان هماهنگ ميشود, اين ناله براي يگانهاي است فناناپذير. در طلب آن كس كه از دست داده اند سر ميگذارند, اما با نخستين گامها از او پيشي ميگيرند, و پيش رويشان تنها خداست. افسانه آنان به حكايت بيبليس ميماند كه تا ليسيا در پي كانوس رفت. ( كانوس پسر ميله توس, براي گريز از هوسي كه خواهرش, بيبليس, در او به وجود آورده بود, به كاريا در آسياي صغير, نزديك ناحيه باستاني ليسيا {بخشي از آناتولي فعلي} فرار كرد و در آنجا شهري به نام خود بنياد نهاد.) دل سودا زدهاش بر سر راه, اورا به سرزمينهاي بسيار كشاند, تا سرانجام همه توانش از دست رفت؛ اما بيقراري سرشتش چنان شديد بود كه با فرورفتن به زمين, ديگر بار از وراي مرگ به شكل چشمهاي پديدار شد؛ شتابان به كردار چشمه اي جوشان.


از قديم گفته‌اند هيچ‌کار را که نکرد؟ آن که شروع نکرد. اين که بخواهی کاری را که شروع کرده‌ای ديگر ول کنی و ادعا کنی که هيچ‌کاری نکرده‌ای تلاشی بيهوده است چون کار به‌نامت ثبت شده. گرچه بی‌ربط است ولی ياد بعضی تيرچه‌بلوک‌کارها افتادم که می‌آيند و دو دهانه را شروع می‌کنند و هنگام نهار قرارداد را امضا می‌کنند و بعد از نهار می‌روند تا کار ديگری را هم زخمی کنند و فکر می‌کنند که خيلی زرنگند. نمی‌دانند که هفته‌ی بعد که با بهانه‌ی مرگ مادربزرگ و با پيراهن مشکی می‌آيند، هم وسايلشان ضبط شده و هم کس ديگری مشغول کار سقف است. تا آخر کار هم وسايلش ضبط می‌ماند. پيش‌پرداخت را هم نهايتا پس می‌دهد، عذر هم می‌خواهد و می‌رود. تازه پول آن‌يکی دومی را هم می‌خورم يک ليوان آب هم روش تا کل صنف ايشان بداند با که طرف است. [حالا اين آخری را شايد نتوانم و بر‌عکس ضرر هم بدهم ولی امکان ندارد بگذارم يک ريال از اين کار گير آن نامرد اولی بيايد.]


از کتابخانه‌ی شراره انصاری
بازتابهاي نور: شاكتي گواين

اگر در زندگيتان مشكلاتي داريد, به اين معناست كه كائنات مي خواهد توجهتان را جلب كند. به شما مي گويد:” بنگر, چيزي هست كه بايد از آن هشيار شوي, چيزي در اينجا بايد عوض شود.“ اگر توجه نكنيد, مشكلات شدت خواهند گرفت, تا سرانجام پيام را بگيريد و با دقت بيشتري به هدايت درونتان گوش بسپريد. اگر بياموزيد به نشانه هاي كوچك توجه كنيد, از آنها خواهيد آموخت, و مشكلاتتان به آساني حل خواهند شد.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message