|


بعدازظهرهای مهرماه، هوا داغه
و هرازگاه بادی میوزه. جون میده برای دراز کشيدن روی چمن زير درخت، و نگاه کردن
به طبيعت. امسال امتحان کنيد. باد با سرعت میپيچه توی شاخوبرگ درختها. و شما
رو با خودش میبره. اگه مهرماه باشه که حتما تکونتون میده. حرکت زمينو حس
میکنين. زمين با پاييزش، با درياهاش، با بارون بهاریاش. با آدمها و شهرهای
شلوغش. برگها رو بالرينهای زيبايی میبينيد که برای شما میرقصند. و همزمان با
صدای پرندهها، صدای مادرتونو میشنويد که صداتون میکنه. دنيای عجيبيه. آدمو
احساساتی میکنه. من يکی که کم آوردم. مغزم ديگه گنجايش نداره. اگر بميرم،
نمیدونم قراره چی پيدا کنم. اگر بميرم، نمیدونم چی رو دارم ترک میکنم.
[انالاگ
کيد - راش]

نکته ای را
میخواستم اينجا بنويسم در بارهی نقدهای سياسی. اين که اگر من محافظهکار بيايم
به شمای ليبرال بگويم بيا و مثل من باش، نتيجهای جز خرابی اعصاب يا اتلاف وقت
نخواهد داشت. بياييم عدم تحمل يکديگر يا رفتارهای غير انسانی، غير دمکراتيک يا
تفرقهانگيز يکديگر را نقد کنيم. نه محافظهکار هرگز ليبرال خواهد شد، و نه ليبرال
يک محافظهکار. نبايد هم بشود. راستی، گفتم محافظهکار، من الان در تگزاس هستم.
بايد بياييد و به چشم ببينيد راستگرايان آمريکايي را که چه جولانی
در اين منطقه میدهند. تصور کنيد
يک
شهر دويستهزار نفری در
قلب آمريکا را که مشروبفروشی ندارد و
چـيرلـيدرهـايـش
شلوار میپوشند. آن هم از نوع
گشاد! کم نيست اينگونه شهرها در اينجا.

دوسـتان اينجـوریها
نيـست که ما مطلبـی برای نوشـتن نداشته باشيم. اتفـاقا خيلی هم داريم، و
نوشتهايم. حالا شما نمیتوانيد ببينيد لاید از اعضـای اين سـايت نيستيد. يا شايد
هم هستيد ولی از اعضای «معـتبر» نيستيد. اينجا از اين سـايتهای الکی و بـیکلاس
نيست. بايد «لاگ-ايـن» کنيد. بايد کرديت داشته باشيد. هــــمينجـوری نيست که! فرم
ثبتنام و لاگ-ايـن هم تا چند روز پيش اينجا بود. دير جنبيديد به ما ربطی ندارد.
در ضمن هرکس عکسی از يک مغز در حال انفجار دارد همين زير کامنت بگذارد. کرديت هم
نمیخواهد. زودباشيد که عجله دارم. رويتان هم زياد نشود.
 
تقديم به دوستان
عزيزم در سايت
جارچی
به مناسبت يکسال خدمت به جامعهی فرهنگی وبلاگنويسان ايرانی

نـظـرخـواهــی:
لـطـفا دربـارهی
مطالب
اين صـفحه
نـظر بـدهـيـد
«مـحـشـر»، تنها واژهایست که برای
بيان نظرم به فکرم میرسد. بسيار عالیست. همينطور ادامه دهيد. يکوقت
چيزی را عوض نکنيد که جدا دلخور میشوم.
بسيار خوب است. اميدوارم از اين
هم بهتر شود. واقعا دست همهگی شما درد نکند.
متوسط است. سعی کنيد مطالب را
بيشتر پرداخت کنيد. از شما بيش از اين انتظار میرود.
متاسفم که مجبورم بگويم هنوز خيلی
بايد کار کنيد. اميدوارم انتقاد دوستانهی مرا بپذيريد.
مرتيکهی عوضی! اين چرتوپرتها
چیچیه اينجا مینويسی؟ میزنم دکوپوزتو خورد میکنما. دهن مهن واست
نمیذارم.


اکسـير، سايت فرا آپوزيشن و محبوب قلبها، دارای بالاترين مرتبه
در فهرست پانزدههزار سايت بلاک شده توسط دولت، به منظور رفـاه حال هواداران
ميليونی، و چهبسا فرا ميليونی سايت، از اين تاريخ در چهار آدرس ديگر، يعنی
اينجا،
اينجا،
اينجا و
اينجا، قابل دسترسی خواهد بود.

اين
هم نمونهای از نوآوری ايرانی در انتخاب موضوع وبلاگ: امروز
فیفی جونم چهلودوروزه شد. صبح که بيدار شد اول چشم راستشو باز کرد. البته
مامانش میگه چشم چپش بود. حالا اونقدرها هم مهم نيست. هنوز کف زبونش میخاره
بچهم. يه شيرخشک جديد خريدم نمیدونين چقدر خوشمزهست. من که نسکافهامو با اون
میخورم. عصر بايد بريم بيمارستان برای دورهی اجباری آموزش نوازش بچه. مثل
دلاکها و مساژورها بچه رو میمالن. اگه بيان ما ايرونیها رو ببينن حتما به جرم
«چايلد ابيوز» يا «چايلد ملستيشن» زندانی میکنن. دلم میخواد بيشتر بنويسم ولی
نوبت منه که حمومش کنم. پس تا فردا.

دو مورد را لازم میبينم که در
اينجا توضيح دهم. نخست اينکه عدهی بیشماری از خوانندگان اين صفحه (بخوانيد يک
نفر) مرتب از من میپرسند که چرا اينقدر کوتاه مینويسی. خوب، دليلش اين است که
سالهاست که گهگاه به من گوشزد میشود که بر
اساس يک کتاب مزخرف نوشتهی يک يويوی بیکار گويا مخاطب بيش از چند دقيقه
نمیتواند به حرفهای شما توجه کند. اين است که عادت کردهام که خفه بشوم و زياد
زر زر نکنم. و مورد ديگر اين که بسياری از طرفداران اين سايت (اين يکی را که اصلا
هيچکس نپرسيده، از خودم در آوردم) راهبهراه میگويند که چرا از خودت نمینويسی
و به اصطلاح با سيل مخاطبينت ارتباط برقرار نمیکنی. خوب، در مورد خودم بايد بگويم
که من بسيار آدم اهل حالی هستم. هميشه دارم حال میدهم. اگر هم در حال حال دادن
نباشم، حتما در حال حال کردن هستم. از فرط خوشی و عشقوحال زياد صبح تا شب
همينجوری هی میميرم، هی زنده میشوم. هی میميرم، هی زنده میشوم.هی میميرم، هی
زنده میشوم...

اولين و تنها فرا-آسايشگاه
بینالسيارهای چند مليتی با سوپر-ستراکچر انعطافپذير و ضد فضالرزه دارای
اتاقهای
يک گيگابايتی با نورگير مناسب، سماور ديجيتال و هميشه بهراه، و امکانات
فرا-بهداشتی اينترنتی، با قابليت بلاک کردن و آتو-فحش-ريسپاوندر، و از همه مهمتر،
هنرپيشگان اولترا-رييلستيک در نقشهای دلخواه شما با شکل و شمايل، صدا، خلق و خو و
ميميک چهرهی منطبق با شخص مورد نظر و تحمل کتک بسيار بالا، بزودی و فقط در فرا-سايت اکسـير.


هر چه میگذرد بيشتر به اين نتيجه میرسم که يک جايی يک چيزی کم است. بايد باشد
ولی نيست. من مطمئنم که انسان از سيارهی ديگری که شرايط محيطیاش شباهت زيادی به
کرهی زمين دارد به اينجا آمده و علیرغم تکامل و تطابق با محيط زمين طی هزاران
سال، هنوز چيزی کم دارد که لابد در اين کره يافت نمیشود. خيلی چيز ضروریای هم
بايد باشد. به همين دليل زندگی، با وجود همهی زيبايیهايش، که کم هم نيست، در کل
چيز بسيار چرند و مزخرفی از آب در آمده که واقعا حال آدم را بههم میزند.

واقعا درماندهام که
کجای اين کرهی خاکی احساس غربت نخواهم کرد. میگويد از درد و غم روزگار خبر
نداری. صبح تا شب در کنار ساحل لم دادهای. فکر میکند رگوريشه ندارم، وطن ندارم.
و بزرگترين مشغلهام چمن زدن است. میگويد بیحيا شدهام و بیبندوبار. نمیداند
در اين مملکت بيگانه روزی دو جا برای ساعتی شش دلار کار میکنم، و شبها تا صبح
بهزور قهوه بيدار میمانم و درس میخوانم تا شايد روزی برای خودم و هموطنانم کسی
شوم. باشد، هر جور میخواهی فکر کن عزيزم، بیدين و ايمان شدهام و وطن فروش و جز
چمن زنی مشغلهای ندارم. [از
شکايتنامهی شهرزاد]

اگر تا خرخره در قرض و بدهی فرو
رفتهايد. اگر چند ساعت ديگر چکهای هفت هشت رقمی شما برگشت میخورد. اگر هيچ
اميدی برای دريافت کمک نداريد و صدای بسته شدن درهای آهنين زندان را پشت سر خود
میشنويد، به جای التماس و قسم و آیه، به حمام برويد. بعد بهترين و گرانترين لباس
و کفشهای خود را پوشيده و با بوی خوش و چهرهی يک ميلياردر واقعی که چپش هم خيلی
پر است به ديدار دوستان وآشنايان برويد. نه تنها چکهاي شما پاس میشود، که يک
چيزی هم اضافه میماند در حسابتان. اما اگر با اين چهره و روحيه و اعتماد بنفس
واقعا ميلياردر شديد، به سراغ لباسهای چروک و کهنهی خود رفته، حوالی زانوی شلوار
را پاره و سپس آنرا وصله زده و بهتن کنيد. بعد با موهای ژوليده و چهرهی نالان و درمانده در
اجتماع ظاهر شويد تا امنیت سرمايهی شما تضمين کردد.

و اما امروز روش طبخ يک
غذای خيلی ارزان ولی لذيذ را اينجا مینويسم. ابتکار دوران دانشجويی خودم است. فقط
نگذاريد کسی بفهمد که آبروريزیست. مقداری جگر مرغ تهيه کنيد. در هر جای دنيا که
باشيد به ارزانی يافت میشود. گاهی هم مجانیست و شايد يک چيزی هم دستی بدهند
همراهش. آن را در ماهیتابه و در روغن و پياز به آرامی حرارت دهيد تا کم کم سرخ
شود. نمک و فلفل هم به آن بزنيد. آن وسطهای کار مقداری از اين لوبياهای گرد و ريز
و سبزرنگ، و سپس ربگوچه فرنگی به اندازهی لازم و مقداری آب به آن افزوده و
بگذاريد اينها با هم خوب آميخته و پخته شود. نمیدانيد چقدر خوشمزه میشود. آن
را با پلو، که همزمان تهيه کردهايد نوش جان کنيد.

يکی از غذاهايی که خيلی
مظلوم واقع شده، کشمشپلوست. چرا کشمشپلو نمیپزيد؟ غذای به اين خوشمزهگی! و
اما خلاصهی طرز تهيهی آن. گوشت چرخکرده را در روغن و پياز سرخ کرده و نمک و
فلفل و خيلی کم زردچوبه به آن اضافه کنيد. حدود هفتاد درصد که سرخ شد، کشمش را (از
اين کشمشهای زرشکی رنگ و درشت، نه آن کشمشهای نخودچیکيشميش) به آن اضافه و به
سرخ کردن ادامه دهيد. آن اواخر کار هم مقداری رب گوجهفرنگی اضافه کنيد تا قرمزرنگ
شود. حال اين مخلوط را در ميان لايههای برنج آبکششده قرار داده و دم کنيد. از آن
غذاهای خوراک است که کمتر از دو بشقاب نمیشود خورد.
|