XSEER HomeYou Are Here
 
MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


بعدازظهرهای مهرماه، هوا داغه و هرازگاه بادی می‌وزه. جون می‌ده برای دراز کشيدن روی چمن زير درخت، و نگاه کردن به طبيعت. امسال امتحان کنيد. باد با سرعت می‌پيچه توی شاخ‌و‌برگ درخت‌ها. و شما رو با خودش می‌بره. اگه مهرماه باشه که حتما تکونتون می‌ده. حرکت زمينو حس می‌کنين. زمين با پاييزش، با درياهاش، با بارون بهاری‌اش. با آدم‌ها و شهرهای شلوغش. برگ‌ها رو بالرين‌های زيبايی می‌بينيد که برای شما می‌رقصند. و همزمان با صدای پرنده‌ها، صدای مادرتونو می‌شنويد که صداتون می‌کنه. دنيای عجيبيه. آدمو احساساتی می‌کنه. من يکی که کم آوردم. مغزم ديگه گنجايش نداره. اگر بميرم، نمی‌دونم قراره چی پيدا کنم. اگر بميرم، نمی‌دونم چی رو دارم ترک می‌کنم. [انالاگ کيد - راش]


نکته ای را می‌خواستم اينجا بنويسم در باره‌ی نقدهای سياسی. اين که اگر من محافظه‌کار بيايم به شمای ليبرال بگويم بيا و مثل من باش، نتيجه‌ای جز خرابی اعصاب يا اتلاف وقت نخواهد داشت. بياييم عدم تحمل يکديگر يا رفتارهای غير انسانی، غير دمکراتيک يا تفرقه‌انگيز يکديگر را نقد کنيم. نه محافظه‌کار هرگز ليبرال خواهد شد، و نه ليبرال يک محافظه‌کار. نبايد هم بشود. راستی‌، گفتم محافظه‌کار، من الان در تگزاس هستم. بايد بياييد و به چشم ببينيد راست‌گرايان آمريکايي را که چه جولانی در اين منطقه می‌دهند. تصور کنيد يک شهر دويست‌هزار نفری در قلب آمريکا را که مشروب‌فروشی ندارد و چـيرلـيدرهـايـش شلوار می‌پوشند. آن هم از نوع گشاد! کم نيست اين‌گونه شهرها در اينجا.


دوسـتان اين‌جـوری‌ها نيـست که ما مطلبـی برای نوشـتن نداشته باشيم. اتفـاقا خيلی هم داريم، و نوشته‌ايم. حالا شما نمی‌توانيد ببينيد لاید از اعضـای اين سـايت نيستيد. يا شايد هم هستيد ولی از اعضای «معـتبر» نيستيد. اينجا از اين سـايت‌های الکی و بـی‌کلاس نيست. بايد «لاگ-ايـن» کنيد. بايد کرديت داشته باشيد. هــــمين‌جـوری نيست که! فرم ثبت‌نام و لاگ-ايـن هم تا چند روز پيش اين‌جا بود. دير جنبيديد به ما ربطی ندارد. در ضمن هرکس عکسی از يک مغز در حال انفجار دارد همين زير کامنت بگذارد. کرديت هم نمی‌خواهد. زودباشيد که عجله دارم. رويتان هم زياد نشود.


تقديم به دوستان عزيزم در سايت جارچی
به مناسبت يک‌سال خدمت به جامعه‌ی فرهنگی وب‌لاگ‌نويسان ايرانی


نـظـرخـواهــی:
لـطـفا دربـاره‌ی
مطالب اين صـفحه
نـظر بـدهـيـد

«مـحـشـر»، تنها واژه‌ای‌ست که برای بيان نظرم به فکرم می‌رسد. بسيار عالی‌ست. همينطور ادامه دهيد. يک‌وقت چيزی را عوض نکنيد که جدا دلخور می‌شوم.

بسيار خوب است. اميدوارم از اين هم بهتر شود. واقعا دست همه‌گی شما درد نکند.

متوسط است. سعی کنيد مطالب را بيشتر پرداخت کنيد. از شما بيش از اين انتظار می‌رود.

متاسفم که مجبورم بگويم هنوز خيلی بايد کار کنيد. اميدوارم انتقاد دوستانه‌ی مرا بپذيريد.

مرتيکه‌ی عوضی! اين چرت‌و‌پرت‌ها چی‌چیه اين‌جا می‌نويسی؟ می‌زنم دک‌و‌پوزتو خورد می‌کنما. دهن مهن واست نمی‌ذارم.



اکسـير، سايت فرا آپوزيشن و محبوب قلب‌ها، دارای بالاترين مرتبه در فهرست پانزده‌هزار سايت بلاک شده توسط دولت، به منظور رفـاه حال هواداران ميليونی، و چه‌بسا فرا ميليونی سايت، از اين تاريخ در چهار آدرس ديگر، يعنی اينجا، اينجا، اينجا و اينجا، قابل دسترسی خواهد بود.


اين هم نمونه‌ای از نوآوری ايرانی در انتخاب موضوع وب‌لاگ: امروز فی‌فی جونم چهل‌و‌دو‌روزه شد. صبح که بيدار شد اول چشم راستشو باز کرد. البته مامانش می‌گه چشم چپش بود. حالا اونقدرها هم مهم نيست. هنوز کف زبونش می‌خاره بچه‌م. يه شيرخشک جديد خريدم نمی‌دونين چقدر خوش‌مزه‌ست. من که نسکافه‌امو با اون می‌خورم. عصر بايد بريم بيمارستان برای دوره‌ی اجباری آموزش نوازش بچه. مثل دلاک‌ها و مساژورها بچه رو می‌مالن. اگه بيان ما ايرونی‌ها رو ببينن حتما به جرم «چايلد ابيوز» يا «چايلد ملستيشن» زندانی می‌کنن. دلم می‌خواد بيشتر بنويسم ولی نوبت منه که حمومش کنم. پس تا فردا.


دو مورد را لازم می‌بينم که در اينجا توضيح دهم. نخست اين‌که عده‌ی بی‌شماری از خوانندگان اين صفحه (بخوانيد يک نفر) مرتب از من می‌پرسند که چرا اينقدر کوتاه می‌نويسی. خوب، دليلش اين است که سال‌هاست که گه‌گاه به من گوشزد می‌شود که بر
اساس يک کتاب مزخرف نوشته‌ی يک يويوی بی‌کار گويا مخاطب بيش از چند دقيقه نمی‌تواند به حرف‌های شما توجه کند. اين است که عادت کرده‌ام که خفه بشوم و زياد زر زر نکنم. و مورد ديگر اين که بسياری از طرفداران اين سايت (اين يکی را که اصلا هيچ‌کس نپرسيده، از خودم در آوردم) راه‌به‌راه می‌گويند که چرا از خودت نمی‌نويسی و به اصطلاح با سيل مخاطبينت ارتباط برقرار نمی‌کنی. خوب، در مورد خودم بايد بگويم که من بسيار آدم اهل حالی هستم. هميشه دارم حال می‌دهم. اگر هم در حال حال دادن نباشم، حتما در حال حال کردن هستم. از فرط خوشی و عشق‌و‌حال زياد صبح تا شب همين‌جوری هی می‌ميرم، هی زنده می‌شوم. هی می‌ميرم، هی زنده می‌شوم.هی می‌ميرم، هی زنده می‌شوم... 


اولين و تنها فرا-آسايش‌گاه بین‌السياره‌ای چند مليتی با سوپر-ستراکچر انعطاف‌پذير و ضد فضالرزه دارای اتاق‌های يک گيگا‌بايتی با نورگير مناسب، سماور ديجيتال و هميشه به‌راه، و امکانات فرا-بهداشتی اينترنتی، با قابليت بلاک کردن و آتو-فحش-ريسپاوندر، و از همه مهمتر، هنرپيشگان اولترا-رييلستيک در نقش‌های دلخواه شما با شکل و شمايل، صدا، خلق و خو و ميميک چهره‌ی منطبق با شخص مورد نظر و تحمل کتک بسيار بالا، بزودی و فقط در فرا-سايت اکسـير.



هر چه می‌گذرد بيشتر به اين نتيجه می‌رسم که يک جايی يک چيزی کم است. بايد باشد ولی نيست. من مطمئنم که انسان از سياره‌ی ديگری که شرايط محيطی‌اش شباهت زيادی به کره‌ی زمين دارد به اينجا آمده و علی‌رغم تکامل و تطابق با محيط زمين طی هزاران سال، هنوز چيزی کم دارد که لابد در اين کره يافت نمی‌شود. خيلی چيز ضروری‌ای هم بايد باشد. به همين دليل زندگی، با وجود همه‌ی زيبايی‌هايش، که کم هم نيست، در کل چيز بسيار چرند و مزخرفی از آب در آمده که واقعا حال آدم را به‌هم می‌زند.


واقعا درمانده‌ام که کجای اين کره‌ی خاکی احساس غربت نخواهم کرد. می‌گويد از درد و غم روزگار خبر نداری. صبح تا شب در کنار ساحل لم داده‌ای. فکر می‌کند رگ‌وريشه ندارم، وطن ندارم. و بزرگترين مشغله‌ام چمن زدن است. می‌گويد بی‌حيا شده‌ام و بی‌بندوبار. نمی‌داند در اين مملکت بيگانه روزی دو جا برای ساعتی شش دلار کار می‌کنم، و شب‌ها تا صبح به‌زور قهوه بيدار می‌مانم و درس می‌خوانم تا شايد روزی برای خودم و هموطنانم کسی شوم. باشد، هر جور می‌خواهی فکر کن عزيزم، بی‌دين و ايمان شده‌ام و وطن فروش و جز چمن زنی مشغله‌ای ندارم. [از شکايت‌نامه‌ی شهرزاد]


اگر تا خرخره در قرض و بدهی فرو رفته‌ايد. اگر چند ساعت ديگر چک‌های هفت هشت رقمی شما برگشت می‌خورد. اگر هيچ اميدی برای دريافت کمک نداريد و صدای بسته شدن درهای آهنين زندان را پشت سر خود می‌شنويد، به جای التماس و قسم و آیه، به حمام برويد. بعد بهترين و گرانترين لباس و کفش‌های خود را پوشيده و با بوی خوش و چهره‌ی يک ميلياردر واقعی که چپش هم خيلی پر است به ديدار دوستان و‌آشنايان برويد. نه تنها چک‌هاي شما پاس می‌شود، که يک چيزی هم اضافه می‌ماند در حسابتان. اما اگر با اين چهره و روحيه و اعتماد بنفس واقعا ميلياردر شديد، به سراغ لباس‌های چروک و کهنه‌ی خود رفته، حوالی زانوی شلوار را پاره و سپس آن‌را وصله زده و به‌تن کنيد. بعد با موهای ژوليده و چهره‌ی نالان و درمانده در اجتماع ظاهر شويد تا امنیت سرمايه‌ی شما تضمين کردد.


و اما امروز روش طبخ يک غذای خيلی ارزان ولی لذيذ را اينجا می‌نويسم. ابتکار دوران دانشجويی خودم است. فقط نگذاريد کسی بفهمد که آبروريزی‌ست. مقداری جگر مرغ تهيه کنيد. در هر جای دنيا که باشيد به ارزانی يافت می‌شود. گاهی هم مجانی‌ست و شايد يک چيزی هم دستی بدهند همراهش. آن را در ماهی‌تابه و در روغن و پياز به آرامی حرارت دهيد تا کم کم سرخ شود. نمک و فلفل هم به آن بزنيد. آن وسط‌های کار مقداری از اين لوبياهای گرد و ريز و سبزرنگ، و سپس رب‌گوچه فرنگی به اندازه‌ی لازم و مقداری آب به آن افزوده و بگذاريد اين‌ها با هم خوب آميخته و پخته شود. نمی‌دانيد چقدر خوش‌مزه می‌شود. آن را با پلو، که همزمان تهيه کرده‌ايد نوش جان کنيد.


يکی از غذاهايی که خيلی مظلوم واقع شده، کشمش‌پلوست. چرا کشمش‌پلو نمی‌پزيد؟ غذای به اين خوش‌مزه‌گی! و اما خلاصه‌ی طرز تهيه‌ی آن. گوشت چرخ‌کرده را در روغن و پياز سرخ کرده و نمک و فلفل و خيلی کم زردچوبه به آن اضافه کنيد. حدود هفتاد درصد که سرخ شد، کشمش را (از اين کشمش‌های زرشکی رنگ و درشت، نه آن کشمش‌های نخودچی‌کيشميش) به آن اضافه و به سرخ کردن ادامه دهيد. آن اواخر کار هم مقداری رب گوجه‌فرنگی اضافه کنيد تا قرمز‌رنگ شود. حال اين مخلوط را در ميان لايه‌های برنج آبکش‌شده قرار داده و دم کنيد. از آن غذاهای خوراک است که کمتر از دو بشقاب نمی‌شود خورد.

 
MAY 2003


يکی از خصوصيات آزاردهنده‌ی آمريکايی‌ها، مخصوصا از ديد ايرانيان، ساديسم خريد است. اما امروز می‌خواهم درباره‌ی ساديسم گزارش آب‌و‌هوا بنويسم. [راستی، امروز ماشينم را شسته‌ام، پس حتما شاهد گرد‌و‌غبار و سپس باران و گل‌و‌لای خواهيم بود.] آه. کانال شبانه‌روزی آب‌و‌هوا! يکچيز می‌گويم، يکچيز می‌شنويد. ديوانه می‌کند آدم را. نه خود شبکه‌ی آب‌و‌هوا. بلکه کسی که از ميان ده‌ها کانال، حتی وقتی هوا آفتابی‌ست، فقط آن‌را نگاه می‌کند، و هرازگاه می‌گويد: «آه خدای من! تگرگ بيس‌بال سايز در فلان جا!». و اگر روزی از سر دمغی و جان‌به‌لب‌رسيده‌گی، حتی غيرمستقيم، چيزی بگوييد که شايد اين معنی را بدهد که برای من صبح تا شب در فکر آب‌و‌هوا بودن و چپ‌و‌راست آه و اوه کشيدن و از کلفتی صاعقه و زاويه‌ی وزش باد و شمارش اينچ باران حرف زدن، مسخره است، هرگز فراموش نمی‌کند و با هر طوفان، ولو ضعيف، به شما تلفن می‌زند و آن‌طور از تعداد اتومبيل‌های آسيب ديده از بارش تگرگ و درخت‌های آتش گرفته از رعدوبرق و آماده‌باش قرمز آب‌و‌هوايی در منطقه‌ی شما خبر می‌دهد که شما احساس گناه می‌کنيد و سعی می‌کنيد جوری جواب دهيد که يعنی بله، کار شما درست است که گزارش آب‌و‌هوا را پيگير هستيد. ممنونم. من اشتباه می‌کردم. آب‌و‌هوا خيلی هم مهم است.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
پيرامون اسارت بشری : سامرست موآم

تصور عامه اين است که انسان در اعمال و رفتار خود مختار است و اين تصور آن قدر ريشه ای است که شخصاً آماده پذيرفتن آن هستم. آنچنان رفتار و عمل می کنم که گويی عاملی صاحب اختيار و مختار هستم، وقتی عملی صورت می گيرد بديهی است که همه نيروهای عالم از ابديت تا کنون طرح ريزی شده اند تا اين عمل صورت گيرد و من هيچ نمی توانم بکنم تا مانع از اجرای آن شوم. اين جبر است. اگر مانعی نداشته باشد می توانم ادعا کنم اگر کار نيک و بدی از من سر می زند بر من فرجی يا حرجی نيست.

نخستين عاملی که لازم است تا جهان را برای زيست قابل تحمل سازد، درک اين حقيقت است که خودخواهی بشر امری الزامی و اجتناب ناپذير است. تو از ديگران توقع از خود گذشتگی داری و اين توقعی غير معقول است که انسان ها می بايست برای تو و به خاطر تو اميال خود را زير پا گذارند.چرا بايد اين کار را بکنند؟ وقتی اين حقيقت را پذيرفتی و با خود کنار آمدی که در اين دنيا هر کس برای خودش زندگی می کند، آن گاه از ديگران کم تر توقع خواهی کرد. آنان تو را مايوس نخواهند کرد و با عطوفت بيشتری به مردم خواهی نگريست. انسان ها تنها در جستجوی يک چيز و تنها يک چيز هستند و آن لذايذ خودشان است.


پاسخ به سوالات حرکتی، بخش جديد مهرآوا: سلام. - سلام، بفرماييد بفرماييد بفرماييد بفرماييد. - خوب هستيد؟ - بله مرسی مرسی مرسی مرسی. لطفا رزولوشن مانيتورتونو کم کنيد کنيد کنيد کنيد، ای‌ميل‌تون اکو می‌کنه می‌کنه می‌کنه می‌کنه. - چشم. در مورد حرکت‌های بيست‌ويک و دوازده، ما واقعا مشکل داشتيم. هيچ‌کدوم‌و نتونستيم تموم کنيم. تو حرکت دوازده که اصلا مچ پای من پيچيد. - آخه عزيز من، اون حرکت دوازده، يه حرکت فانتزی و برای تنوعه. من تو بند هشت توضيح دادم. فقط چند ثانيه، اون‌هم به زور می‌شه اون حرکت‌و انجام داد. نه اين‌که نيم‌ساعت. شانس آوردی مهره‌ی ستون فقراتت در نرفته. در مورد حرکت بيست‌و‌يک هم همين‌طور. باز هم دقت نکردی. تو بند هشت نوشتم که آدم های با وزن و هيکل شما نمی‌تونن اين حرکت‌و انجام بدن. - آهان... الان ديدم. خوب تقصير شماست. آخه اين‌هارو چرا گذاشتين بند هشت؟ بذارين بند يک. اصلا درشت بالای صفحه بنويسين. ما داشت کارمون به طلاق می‌کشید.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
خاطرات جوانی: رومن رولان

دوست بداريم، جان های من. خود را، پروردگار را دوست بداريم، آنکه خود را وقف ديگران کند، خود را وقف پروردگار سازد، خود پروردگار است. اما، جان های من، وسوسه های عرفانی را دور افکنيم! دست به بازی با آتش نيالاييم. روح ما شتاب زده، کالبد ما نزار است. دوست بداريم، اما، از ياد نبريم که زندگی ما يک زندگی واقعی است. قوانين جامعه را رعايت کنيم و در عين حال بر اساس قوانين خداوند زندگی کنيم. خود باشيم و نقش خود را به بهترين وجهی که می توانيم ايفا کنيم.

مسيح می گويد:"بهشت در قلب های پاک نهفته". جان های من، بهشت در تمامی قلب ها نهفته. کافی است نگاهی بر نگاه من بيفتد تا من، نه ديگری را، که خداوند را احساس کنم. خداوند تقاطع جاده هاست.آنجا که جان ها يکديگر را لمس می کنند. هر بار، جان زنده ای احساس شادمانی يا درد می کند، آن را درون من احساس کرده و من آن را درون او احساس می کنم. آن جان، من است، و من ، آن جان هستم؛ و از پيوند عرفانی ما، ولو برای يک دم يگانگی نهان زاده می شود. تنها يک جان به ما حيات می دهد. جان عظيم و پر آوا. و عشق پيوند آکورد پر شکوهی است که از جدال ها و هماغوشی ها زاده می گردد. عشق آتش زندگانی است. بدون او، همه چيز شب است.


نامه‌ی سرگشاده‌ی مردم کرمان به رئيس‌جمهور: آی خاتمی، بی‌زمت ای نامه ر با لــجه کرمونی بخونين تا همچی قشنگ درد ای مردم کرمون بفـمين. ها به‌خدا. ما يادمون ميايه او روزی که اتقلاب شد، ما تو کوچه ول‌می‌گشتيم، يه دفه يکی ا بچوا گفت ای فـميدی چه شده؟ تهروون، انقلاب شده. جون خودتون، ايقدر خوشال شديم، ايقدر خوشال شديم که نمی‌دونی. بلن شديم ور رو شديم چند رو اومديم تهروون. ها ولا. هشت سال آزگارم صب کرديم تا ای جنگ تموم شه، تا ما حواس خودمون بفـميم. بعدم که ای آی بــرمانی شاه شد، وضع ما اصلا و ابدا بـتر نشد که نشد. ايقدم گفتن خاتمی خاتمی، هــش کـــا نکردی! اوقد دس‌رو‌دس گذاشتين تا ای افغانستان ای طر شد. ما که دلمو خوش بود عصرا بشـينيم زير ای درخ پســه، صفايي بکنيم، نميشه. يـنی ميشه‌ها، نه ای که نميشه، ميشه، همچی با خیال راحت، نميشه، می‌فـمی؟ حالی‌ته؟ آخ ای چه طرز مملکت داری؟ ا ا ا ا ... روزگار مردم سيــا کردين، می‌فـمی؟ خون مردم ور شيشه کردين.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
پيرامون اسارت بشری : سامرست موآم

کودک نوزاد، بدن خود را از اشيای اطراف متمايز و متفاوت نمی داند، او با انگشتان پای خود با همان احساسی بازی می کند که با جغجغه کنار دستش بازی می کند و فقط در طول زمان و در مسير رنجها و دردها است که کودک حقيقت وجودی خود را باز می يابد. دقيقاً تجربياتی از اين نوع برای هر فردی لازم است تا حقيقت وجودی خود را دريابد.اما در اين جا تفاوتی وجود دارد و اين تفاوت در اين نکته است که اگر چه همه انسان ها متفقاً از ماهيت وجودی خود آگاه شده، ماديت جسم خود را از ديگران به عنوان يک وجود مستقل و سازمان کامل متمايز می سازند اما آگاهی همه انسانها نسبت به وجود خويش به عنوان يک شخصيت مستقل و جدا از ديگران، يکسان نيست. احساس استقلال از ديگران، عموماً در سنين بلوغ ظاهر می شود، اما اين احساس تا آن حد رشد نمی کند که تفاوت ميان فرد و اطرافيانش برای خود او مشهود باشد.اين تفاوت در حد محدودی است، بهمان صورت که يک زنبور عسل در مجموعه يک کندو از استقلال فردی خويش آگاهی دارد. زنبورها بيشترين زمينه را برای شاد زيستن دارند، فعاليتهای آنان همه اشتراکی است و لذايذ آنان همان لذايذ جمعی است. بسياری از انسان ها نيز اين چنين هستند. آنان را در روز ويت ماندی (whit Monday) در سالنی به گرد يکديگر جمع می شوند و می رقصند و يا در مسابقه فوتبال هورا می کشند و يا از پشت نرده های باشگاه چوگان برای بازيکنان، فرياد تشويق سر می دهند. اين ها همه بخاطر آن است که انسان حيوانی اجتماعی است.


يکی از خصوصيات بارز ايرونی‌ها، هميشه اين بوده که يه کارايی رو، نمی‌کنن. می‌تونن، ولی نمی‌کنن. حالا نمی‌دونم اسمش غيرته، شرم و حياست، نجابته، دين و ايمونه. چی‌یه. هر چی هست چيز خوبی‌یه. ولی انگار اينو هم مثل خيلی چيزهای ديگه داريم از دست می‌ديم. تو خبرا خوندم که همين چند روز پيش، تو تلويزيون ايران، يعنی تلويزيون خودمون، تو خاک خودمون، مصاحبه با يه [...] رو پخش کردن که تو اون برنامه، اون [...] [...] برگشته خليج فارسو، خليج عربی اسم برده، و اين بی‌غيرت‌های [...] [...]، ورداشتن اونو عينا رو آنتن فرستادن. من می‌خوام بدونم کدوم مسئول [...] [...] ای، [...] شو داشته اين کارو بکنه. من اگه اون [...] [...] رو گير بيارم همونجا تو همون نودال [...] [...]. مرتيکه‌ی [...] [...].


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
خاطرات جوانی: رومن رولان

آن کس که به ميل خويش در حقارت باقی مانده، خلاف اخلاق می رود؛ آن کس که داوطلبانه از پذيرش مبارزه سرباز زند، فردی است پست و زبون، شايسته آن است که اورا به فدرت قوانين و به جرم خيانت و در حق خويش، يعنی بزرگترين جنايتها، مجازات کرد.

اگر من خواسته باشم همانگونه که در اين صفحات می کنم می توانم تا مرکز ، تا کل الهی ، تا احساس وجود آنکه هست بالا روم. و اگر هم نتوانم احساسش کنم، می توانم آن را حدس زنم. در واقع ، چه چيزاز خداوند در من وجود دارد؟ ذات مشترک ساير بخشها ی هستی عام ، احساس وجود نا متعينی که عقل را سازمان می دهد. برای هر خويشتن جزئی، برای هر يک از پاره های بيان عالم که در ميان ديوارهای يک خويشتن اسير شده ، عقل پنجره ايست که به سوی ابديت گشوده می شود: عقل به هر کس شهود را ، بينش ناگهانی نسبت به ذات و طبيعتش را عرضه می کند، حدود تنگ او را بر وی می نماياندو در فراسويش، فضای بيکران زندگی،آنجا که عقل نيست، را به وی نشان میدهد. عقل را درون خداوند زنده ، کاری نيست. تنها کافی است که عقل بر خود آگاه شود، خودِ، اقيانوس بی شمار و صلح ابدی ، امواج بی پايانش. عقل،شکلی نازل از احساس الهی ، شکل وجود نسبی است: عقل دقيقاً خداوند خالق انسان است ... و کلام تجسم يافته ... احساس تام همانا خداوند است.


و اما دليل وابستگی عاطفی من به جمهوری اسلامی، و به طبع آن، راه‌اندازی سايت اصول‌گرا و ارزش‌مدار اکسير: من جزء آخرين گروه فارغ‌التحصيلان به وطن بازگشته و واجد شرايط خريد اتوموبيل به قيمت دولتی، و از ميان آن‌ها نيز، آخرين نفری بودم که خيلی دير، يعنی حدود يک بعدازظهر، برای دريافت آن به پارس خودرو رفتم. از همان ابتدای ورود همه به من می‌خنديدند و می‌گفتند ساعت‌هاست که اتوموبيلی ديگر نمانده و بهتر است وقتت را تلف نکنی. اما من یه‌هر زحمتی بود خود را به دفتر کارخانه رساندم و آنجا هم باعث خنده‌ی کارمندان و حضار محترم شدم. نشستم تا آقايان نهار ميل نموده و نماز به‌جا آورده و برگردند. بچه‌های خوبی بودند. بعد از نهار کمی با من حرف زدند. کمی با هم پچ‌پچ کردند. کمی خنديدند. پرسيدند چرا مثل بقيه کله‌ی سحر نيامدی. باز هم کمی پچ‌پچ و خنده و سوال کردند. و بالاخره با دريافت بيست‌هزار تومان بابت مابه‌التفاوت رنگ و مدل، يک شورلت نوای سفيد، دنده اتوماتيک و بسيار زيبا، که گويا سفارش يک آقازاده بوده و منصرف شده بود را به من دادند.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
خاطرات جوانی: رومن رولان

من انسان، برای آزاد بودن دو راه دارم: آن راه که در دسترس همگان است؛ اينکه خود باشم و هيچ نگرانی ديگری به خود راه ندهم؛ به آنچه هستم، به آنچه می خواهم، به آنچه می کنم، ايمان داشته باشم. اگر تئوری ها بر من تحميل نگردند گمان نمی کنم خود را همچون رودخانه ای بر سرازيریخويش اسير شورهايی بيابم که از خود بی خودم کند. راه دوم سرچشمه کسانی است که می انديشند: تعالی بخشيدن به وجود حقيقی ام، خداوند. تنها کل اوست که بدان دل می بندم. آوايی ناموزون و تک افتاده می تواند به گوش لطمه زند اما همان آوا اگر در جای خود، درون قطعه موسيقی قرار گيرد گوش را نوازش می دهد. من آن آوای ناموزون و پرت افتاده ام و به جايی رسيده ام که خود را به داوری کشيده و از خود بيزار می شوم. اما بياييد به تمامی آهنگ، که آوای من جز حلقه ای از زنجيرش نيست، گوش فرا دهيم!

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message