|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
در زندگي ميليونها مسير براي انتخاب وجود دارد, ولي همواره بخاطر داشته باشيد كه راه برگزيده شده, اگر مقصودي پشت آن نباشد صرفاً مسيري غيرقابل پيشبيني است نه چيز ديگر. اگر احساس ميكنيد هدفي كه در زندگي پيش گرفتهايد, صحيح نيست هر آن ميتوانيد آن را عوض كنيد. آنچه در مقابل داريد چيزي جز يك راه قابل تغيير نيست. اگر قلبتان گواهي ميدهد روشي را كه برگزيدهايد درست نيست, بيحرمتي به خودتان و ديگران نيست اگر مسير خود را عوض كنيد ولي اين تصميم كه راهتان را ادامه دهيد يا نه, بايد دور از هر گونه ترس يا جاه طلبي صورت گيرد. به شما اخطار ميكنم كه در انتخاب راهتان بسيار دقيق و مصمم باشيد. اين راه را هر چند بار لازم مي توانيد امتحان كنيد, ليكن از خودتان, فقط از خودتان سوال كنيد آيا انگيزه يي شما را به اين راه كشانده است يا بي هدف جلو مي رويد!؟! تمام مسيرها شبيه هم هستند و شما را به جايي نمي رسانند آنها راههايي هستند كه يا از درون جنگل يا بيرون يا از روي آن مي گذرند ولي آنچه مهم است اين است كه راهي كه در پيش گرفتهايد بر اساس هدف و انگيزه مشخص باشد (اگر شما هدف و انگيزه داريد) پيش برويد و مطمئن باشيد, ولي اگر انگيزهاي در كار نيست به جايي نخواهيد رسيد.
دلبستگي واقعا چيست؟ ميدانيد مرگ به انسان چه ميآموزد؟ مرگ آنطور كه ميپنداريد وحشتناك نيست. مرگ ارزش وقت را به ما ميآموزد, ما را متوجه ميكند كه عمر چقدر گرانبها است. به اين واقعيت پي ميبريم كه زندگي جاودانه نيست و ميآموزيم كه ببينيم و بشنويم.... و فكر نكنيم كساني كه دوستشان داريم هميشه به اين شكل باقي خواهند ماند. كمتر به اطرافيان خود دقيق ميشويم و آنقدر گرفتار زندگي شدهايم كه فرصت ديدن يكديگر را هم نداريم. ليكن فرصتها بسيار كوتاه است. شما فردا صبح آدم امروزي نخواهيد بود.
انسان با مرگ ميتواند مقابله كند. شكنجه را ميشود تحمل كرد, ولي سكوت را نه. در وهله اول بنظر ميرسد كه سكوت ضرري نداشته باشد و بر عكس حتي بدرد بيشتر و بهتر فكركردن بخورد, ولي خيلي زود متوجه ميشوي كه خيلي كمتر و بدتر فكر ميكني زيرا مغز فقط از حافظه استفاده ميكند و نتيجتاً تهيتر ميشود. انساني كه با هيچكس حرف نميزند و هيچكس با او حرف نميزند مثل چاه است كه هيچ چشمهاي به آن نميريزد. كم كم آبش ميگندد و بخار ميشود.
به من مي گويند: اگر
ديدي برده اي خفته است بيدارش مكن شايد كه روياي آزادي خويش را در خواب
بيند. اما من به آنان مي گويم: اگر برده اي را خفته ديدم بيدارش مي كنم و
با او از آزادي سخن مي گويم. مخالفت كمترين مراتب هوشياري است. |
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||