XSEER HomeYou Are HereYou Are Here

 

 

 

 

 

XSEER
Home

Arts &
Literature

Musical
Moon

Design
Review

XSEER
Specials

Iran
Connect

 

 


به مهرآوای اکسـير خوش‌آمديد

Friday June 06, 2008


لندرور با فرمان سمت راست، اتوموبیل مورد علاقه‌ی من در دوران کودکی و نوجوانی.
دسته بندی موضوعی: [خوب که چی؟‌ ما رو واسه این کشوندی این‌جا؟]

دوستان من فقط اومدم یه توک پا این فوبیا رو بنویسم و برم نقطه و کاما و اینا هم نمی‌ذارم چون ماشین دم در منتظره الان یه هفته‌س که کجلمون کردن هر جا می‌ریم می‌گن آقا این فوبیا چی شد چشم بفرما اینم فوبیا حالا ببینیم شما دست از سر ما بر می‌دارید یا نه. البته قبلش بگم که من واقعا آدم نترسی هستم و به بی‌کله‌گی معروفم اما یا این حال این فوبیاها در چند سال اخیر کم کم در وجود من رخنه کرده.

باز شدن در اتومبیل و پرت شدن مسافرین به بیرون.
قبل از حرکت باید مطمین شم که کمربندها بسته، درها قفل و کسی به در تکیه نمی‌کنه.
افتادن کولر روی سرم.
وقتی ایران هستم خیلی مواظبم که توی پیاده رو ها از زیر کولرها و تابلوها و این‌جور چیزا رد نشم.
آتیش گرفتن منزل.
خونه‌های آمریکایی ظرف پنج دقیقه کاملا می‌سوزه و مخصوصا موقع خواب فرصتی برای فرار نیست.
 
خفه‌گی.
از مرگ در اثر خفه‌گی مخصوصا زیر آوار وحشت دارم و فکر می‌کنم بدترین نوع مرگه.
دیده شدن و شنیده شدن.
همیشه فکر می‌کنم کسی داره منو می‌بینه یا صدامو می‌شنوه.
ندیدن تابلوی ایست.
مرتب شک می‌کنم که نکنه تابلوی ایست یا چراغ قرمزی رو ندیده و رد کرده‌ام.
خرپشته‌ی منزل کودکی.
البته من از ارتفاع ترسی ندارم و حتی راحت روی داربست و اسکلت ساختمون راه میر‌م اما هر چند وقت یه بار یاد خرپشته‌ی خونه‌ی دوران کودکیم میوفتم و نمی‌دونم چرا وحشت برم می‌داره.

خوب بسه دیگه زیاد شد. گرچه بازم هست اما اونا گفتنی نیست دیگه ببخشید. بعدا یه رازی چیزی می‌نویسم جبران می‌کنم.
 

 


هیچی فقط خواستم بگم برای اولین بار شله زرد درست کردم یه عالمه. خیلی هم خوش‌مزه شد. پسر بزرگه‌م الن مدتی بود می‌گفت اون چیز زرد چی بود تو ایران از اونا می‌تونی درست کنی؟ بعد از هشت نه سال هنوز یادش بود. البته امروز کمی عصبانی بود ولی به‌هر حال یه بشقاب خورد. کرن هم یکی دو بشقاب یواشکی خورد و تو دلش کلی به به کرد خیال کرد من نفهمیدم. کریس یکی دو قاشق بیشتر نخورد اما پنج تا بشقاب برا هم‌سایه‌ها برد و به همه‌شون توضیح داد که چی‌يه و با چی درست شده تا نترسن و بخورن. فکر کنم بشقابامون هم دیگه رفت که رفت چون اینا نمی‌دونن باید بشقابو پس بدی. بماند که باید یه چیزی هم توش بذاری. خلاصه همین. زعفرون‌ هم تموم شد و فعلا دیگه شله‌زرد بی شله‌زرد. تا بعد بای. 


خوب من دستم گرم شد و با جای حروف روی کی‌بورد هم دوباره آشنا شدم. سه سالی می‌شه که تو همین صفحه در جا زده‌ام. گفتم بیام و الکی هم شده یه چیزایی بنویسم تا مبادا کسی فکر کنه من مرده‌ام.

اونایی که یچه‌ی کوچیک دارین. به‌جای این‌که اینقدر به بچه بگین درست بشین مودب باش دروغ نگو شیطنت نکن فلان نکن، به‌جای حرف و شعار، سعی کنید با رفتارتون الگوی بهتری باشین. برای مثال، بچه یه‌بار ببینه شما مثلا به شوهر یا زن‌تون می‌گین اگه فلانی زنگ زد بگو من نیستم، کافیه تا همه‌ی این حرفا بی‌فایده بشه. و بفهمه که الکی حرف میزنید. [خوب این اولی که خیلی بی‌خود بود. حالا.]

اونایی که یه مدتی خارج تشریف داشتید و حالا هی می‌گین ما ایرانیا چقدر بی‌فرهنگ و بی‌کلاس و گاو هستیم. ممکنه که از خلق و خوی ایرونیا خیلی بدونید و حرفاتون درست هم باشه. اما از فرهنگ مردم دیگه چیز زیادی نمی‌دونید. اینو بهتون قول می‌دم. زیاد تند نرید.

اونایی که فکر می‌کنید آدم هرگز، هرگز نباید دروغ بگه. اگه نمی‌خواید دروغ بگید. خوب نگید. اما بدونید که اصرار زیادی به راست گفتن و همه‌چی رو گفتن و عیان کردن همه چیز، حتی وقتی که کسی از شما چنین چیزی نخواسته، ممکنه اون‌قدر کار غلطی باشه که هیچ مکتب و فلسفه‌ای کار شما رو تایید نکنه. خود من به‌خاطر جواب راست به یک سوال، که اگه هر چی می‌گفتم فرقی نمی‌کرد و قابل اثبات نبود، به‌خاطر این‌که فکر کردم این مردم خیلی کارشون درسته. و با آدم صادق اقلا ملایم برخورد می‌کنن. در حالی که کاری که کرده بودم هم نه‌تنها خلاف نبود که کار خیلی درست و خوبی هم بود و لایق پاداش. چی‌داشتم می‌گفتم؟ آهان. همین دیگه. ضرر کردم. یعنی عقب افتادم. حالا دیگه گذشته. بی‌خیال.

اونایی که فکر می‌کنین چون فلان کسک تو فلان شهر فلان کشور پیشرفته و آزاد زندگی می‌کنه، از درد و رنج بسیاری از مردم جهان سوم چیز زیادی نمی‌فهمه. احتمالا خیلی هم درست فکر می‌کنید. اما هیشوقت همه رو یه کاسه نکنید. احساس خوش‌بختی یا بدبختی چیزی جز واکنش سلول‌های مغز نیست. حالا چه تو یه آلونک نزدیک کابل یا تهرون زندگی رو بگذرونید، چه تو لس‌آن‌جلس. [این که دیگه واقعا مزخرف بود.]

برای خیلی از لغات انگلیسی واژه‌ی فارسی نداریم. نزدیکشو هم نداریم. مثلا واژه‌ی "لوزر" که به جز بازنده، یه مفهوم نزدیک اما متفاوتی با بازنده داره که گاهی به‌کار می‌ره. من اونو برای یه سری با مسما می‌دونم. اونایی که خودشونو لوس می‌کنن و می‌گن فلان دین و مسلک مهمه، نه وطنم نه خاکم نه هم‌نوعام نه میهن و مردمی که هویت منو شکل دادن، نه هزاران سال قدمت تاریخ و فرهنگم، نه تمام خونی که به‌پای حفط این سرزمین ریخته شده.

و اونایی که خیال می‌کنن خیلی شاه‌کار کردن که می‌دونن خدا وجود نداره. عزیز دلم همه می‌دونن خدایی وجود نداره اون بالاها. نه، همه‌ی مردم نفهم نیستن که خیال کنن یه چیزی مثل ابر اون بالا هست که داره ریز ریز همه‌ی کارای این شش میلیارد آدمو می‌بینه و ثبت می‌کنه. و تو یه کتاب براشون نوشته که اگه فلان کنین میرین بهشت و اگه نکنین می‌فرستمتون جهنم تا بسوزین تا ابد. اما دوستتون داره و اونقدر مهربونه که بنا به مصلحت زلزله و جنگ و سونامی و سقوط هواپیما و بلاهای دیگه رو به شما مرحمت می‌کنه. نه. فقط شما نیستید خیلی از همین مردم متدین هم ممکنه بدونن دین ساخته‌ی بشره. اگه می‌خواین بعضی‌ها رو آگاه کنید از راه‌های توهین‌آمیز و تحقیرکننده استفاده نکنید. یه روز ممکنه به جایی برسید که چاره‌ای نداشته باشید جز دعا به درگاه همین خدای اینا... که نیست. [نه. فایده نداره. همون سال به سال ننوشتن فکر کنم سنگین‌تر باشه برام.]


دوستان گرامی من مدت‌هاست که این‌جا چیزی ننوشتم، و ممکنه که بخوام گاهی یه چیزایی بنویسم، و خوب چون مدتی‌يه که ننوشتم و جای حروف روی کی‌بورد سادم رفته، اول یه یادداشت برای دست‌گرمی می‌نویسم. خوب حالا یعنی من دارم یه مطلب مهم می‌نویسم. و شما هم مثلا دارین می‌خونین. و حالا دارین فکر می‌کنین این عکس کی‌یه که این زیر گذاشته [الان دیگه نیست. اون بالا که بود بود]. و حالا مثلا یه چیز باحال گفتم که علامت تعجب هم داره! و شما هم چهره‌تون نشون می‌ده که تعجب کردید. و حالا یه چیزی در مورد هیچی نوشتم و مزه ریختم مثلا. و حالا یعنی شما دارین فکر می‌کنین که کامنت بذارین. و یادتون می‌آد که کامنت نداره این‌جا. و حالا هم مثلا یه چیز مبهم نوشتم. و حالا هم شما فکر می‌کنین که مثلا منظورم فلانی‌یه. ولی بعد فکر می‌کنین که شاید هم نباشه. اما باز فکر می‌کنین که شاید هم باشه. خوب فکر کنم دیگه بسه. و حالا هم مثلا با یه جمله‌ی بامزه تموم‌ش کردم.


این شما هستید که با سواستفاده از این قدرت به بزرگترین دشمن خود ما تبدیل شده‌اید. کشور را خراب کردید، و قلب‌های ما را شکستید... شما و هم‌دستانتان که دستتان به خون مردم بی‌گناه آلوده‌ است، شمایی که ما را به خودسانسوری و حمایت از ارتش اشارت می‌کنید، بهتر است این سروصدا را در [...]‌تان کنید... رای ما صادر شده. شما دروغ گفتید، به ما و سربازان خیانت کردید... و در مورد دختر‌های شما آقای بوش. آیا ایشان از جنگ عراق حمایت می‌کنند؟ اگر می‌کنند پس چرا در جبهه نیستند زمانی که بچه‌های ما را به آن‌جا می‌برید و جنازه‌ی آنان را پس می‌فرستید؟ من برعکس شما در عراق و بدون محافظ بودم و بچه‌هایی را دیدم که فقط در این چهار سال دویست برابر یازده سپتامبر مرگ را به چشم دیده‌اند. و حالا می‌خواهید به ایران حمله کنید؟ بگذار درباره‌ی ایران بگویم به شما. ایران کشور با عظمتی‌ست. آیا در ایران نفرت هست؟ البته که هست. مثل این‌جا. آیا حکومت فاسدی دارد؟ آری... [مثل این‌جا.] آیا در تدارک بمب اتمی‌ست؟ شاید. ما البته داریم. اما مردم ایران مردم بزرگی هستند. و اگر با حمله به ایران آن‌ها را با دولت هم‌صدا و بر ضد خود کنیم، شانس داشتن بهترین کشور دوست و پشتیبان را از دست داده‌ایم. من در مورد اکثریت جوان متفکر، پیش‌رو، آینده نگر و آزادی‌خواهی حرف می‌زنم که در هیچ‌جای دنیا نمونه‌اش را ندیده‌ام. [شان پن خطاب به بوش، چینی و رایس]


اگه هنوز فيلم سيصد رو نديديد می‌تونيد در اين صفحه چند قطعه‌شو ببينيد. من کمی روی نت گشتم و خيلی از نظرات و نقدهای آمريکايی‌ها و همين‌طور مطالب وب‌لاگ‌های ايرونی رو خوندم. به‌نظرم ايرونی‌ها تا به حال خيلی متمدنانه با اين اتفاق برخورد کردند. ممکنه بعضی‌ها معتقد باشن امضای پتيشن و اين‌چيزها زياديه و نبايد خيلی جدی گرفت. شايد حق با اونا باشه اما به‌نطر من نکته‌ی مهم اينه که هيچ حرکت خشونت‌آميز و بی‌کلاسی از ايرونی‌ها ديده نمی‌شه. رفتار امروز ما نشون دهنده‌ی اصل و ريشه‌ی ماست. به هر حال... وقتی که نويسنده‌ها و هنرمندهامون آوراه‌ی زيرزمين‌ها و زندان‌ها و ديار غربت می‌شن، وقتی یه اقليت وطن‌فروش و بی‌فرهنگ که اگه بتونه همون دو تا پلکان و چهارتا ته ستون باقيمونده‌ی تخت‌جمشيدو هم خراب می‌کنه بشه نماينده‌ی مردم ايران، بايد انتظار چنين مسايلی رو هم داشت. قديما ‌کتابخونه‌ها رو آتیش می‌زدند تا فرهنگ و تاريخ ملت‌ها‌رو از خاطره‌ها پاک کنند، امروز اما با اين روش‌ها روی مغزها کار می‌کنند و تاريخ رو تحريف می‌کنند.


دوستان عزيز گفتم يک توک پا بيايم اينجا و دو مورد از موردهايی که به نظر من بايد خيلی زود اختراع شود را اين‌جا بنويسم تا اگر روزی اختراع شد بدانيد که من می‌دانستم که اختراع می‌شود يک روز. اول اين که بايد يک چيزی که درست برعکس نمک عمل می‌کند اختراع شود با نام انگليسی «آن‌سالت»، که وقتی غذا شور شد مثل نمک آن‌را روی غذا به مقدار دل‌خواه پاشيد تا از شوری آن بکاهد. و اين مقدمه‌ی اختراع‌های ديگری هم خواهد شد. چون خيلی چيز‌ها را نمی‌شود کم کرد. يعنی يا همين است و بيشتر می‌شود... يا اگر تلاش کنيم کم‌اش کنيم به‌کل خراب می‌شود. و دوم اين که بايد چراغی اختراع شود با نام انگليسی «آن‌لايت»، که به‌جای نور، تاريکی بتاباند. تا مثلا بتوان در روز روشن به زير نورش... يا همان ضد نورش رفت و مثلا کسی را بوسيد و ديده نشد. ديگر خودتان حدس بزنيد چه کاربردهای زيادی می‌تواند داشته باشد.


چشم پانته‌ای عزيز می‌نويسم. پنج ناگفته‌ی من در پاسخ به دعوت تو برای بازی يلدا

مادر من زن فرهيخته و مهربانی‌ست. پدرم هم يک انسان به تمام معنا بود. اما خوب، موقعی که من بزرگ می‌شدم سرشان بيشتر گرم مسايل ديگری بود. در حقيقت بيشتر اوقات اين خدمت‌کارها بودند که به من رسيدگی می‌کردند. برای مثال يک بار در دبستان سرم شکست. اما پدر و مادرم تا چند روز پانسمان به آن بزرگی را روی سر من نديند. آخرش خودم به‌ايشان گفتم که ببينيد... سرم شکسته. اوقات فراغتم را با نقاشی و خيال‌پردازی و در دنيای خودم سپری می‌کردم. به‌خاطر دارم سال‌هايی را که هر صبح کله‌ی سحر پدرم مرا نزديک دبيرستان پياده می‌کرد و به دانشکده‌ی افسری می‌رفت. و من منتظر می‌ماندم تا سرايدار به مدرسه بيايد و در را باز کند. او اجازه می‌داد تا ساعت هشت که زنگ مدرسه به صدا در می‌آمد به‌جای حياط در کلاس باشم. و من دو ساعت در تنهايی و آرامش روی تخته‌ی سياه برای خودم نقاشی می‌کشيدم... و گاه نقاشی‌ها کمی تا قسمتی سک‌سی می‌شد.

در ده‌سالگی هنگامی که در ميان درختان دانشکده‌ی افسری و در انتظار پدرم قدم می‌زدم يک سرباز احمق به عنوان شوخی در چند قدمی من به‌طرز وحشت‌ناکی ظاهر شد و به من ايست داد و اسلحه‌ی خالی‌اش را به طرفم نشانه رفت و شليک کرد... و باعث خنده‌ی دوستانش شد.

هفت هشت ساله بودم که قرار بود به هنگام خروج شاه از پيست اسب‌دوانی به هم‌راه خواهر بزرگم يک سبد گل تقديم او و فرح پهلوی کنيم. اما در زمان مقرر من خود را گم‌و‌گور کردم و در نتیجه بخش تقديم گل منتفی شد.

در پانزده‌سالگی با دختری زرتشتی دوست بودم و او مرا به مکان‌ها و مراسم زرتشتيان می‌برد و چون اسم و فاميلم به زرتشتی‌ها می‌خورد فکر می‌کردند من زرتشتی هستم و مرا به داخل راه می‌دادند. سال بعد که در آمريکا درس می‌خواندم يک نوار کاست با صدای خودم برای او ضبط کردم که البته محتوای آن کاملا خصوصی بود. آن را داخل بسته‌ای که برای خانواده‌ام می‌فرستادم گذاشته و پست کردم و از ايشان خواستم آن‌را به او برسانند. اما نوار بدست دوستم نرسيد. و به من گفتند که بسته روی صندلی عقب ماشين بوده و دزد آمده و آن‌را برده و چه و چه و چه.

و پنجم اين که اين حرف‌ها تمامی ندارد اما هيچ‌يک از اين خاطرات مرا آزار نمی‌دهد و اگر قرار باشد که دوباره دوران کودکی و جوانی را سپری کنم نمی‌خواهم حتی يک لحظه‌اش عوض شود. می‌ترسم که در آن‌صورت آن‌چه را که بعد از سال‌ها نقاشی و خيال‌بافی بدست آورده‌ام ديگر نداشته باشم.

دوستان گرامی دعوت مرا بپذيريد
    
ديوانه‌تر
     سهراب
     شيدای شاپرک
     کم‌تر از ده دقيقه
     نکته‌ها


و می‌گويند که اولین از سه شب قدر است که از خدا فلان و بهمان می‌خواهند و او برای سال آینده‌ی تو تصميم می‌گيرد. و باز می‌گويند که شب‌های قدر اوج ملکوتی شب‌های رمضان است. و من آب‌از‌سر‌گذشته به تنها چيزی که نمی‌انديشم اين است که توی عزيز و خواننده‌ی مهرآوا اين‌بار چه برداشتی داری. آری من بی‌دين من بی‌ايمان من نماز‌نخوان من‌روزه‌نگير من قرآن‌نخوان من هرگز‌حج‌نرو من از‌خدا‌بی‌خبر به درگاه او التماس می‌کنم که ای خدای من اين فرشته‌ی نجات مرا اين قشنگ‌ترين اتفاق زندگی من و اين عزيزترين و مظلوم‌ترين و خوب‌ترين موجود خاکی را شاد و سلامت و خوش‌بخت کن. قول می‌دهم که ديگر هيچ نخواهم از تو. او را برای من نگه دار. آمين... يا رب‌العالمين.



پاييز نيا...
چيزي به رسيدنش نمانده. شايد اولين بار است كه از آمدنش هراس دارم. اما مي‌آيد. اصلا يك جورهايي انگار آمده و هست. نمي‌دانم شايد آنقدرها هم ترسناك نباشد. نه نيست... به آغوش لباس‌هاي گرم پناه مي‌برم. به تاريكي پناه مي‌برم. به بهانه‌ي باد و باران و سرما به هر گوشه‌اي پناه مي‌برم. اصلا به آغوش پسرهايم پناه مي‌برم. آنقدر در آغوششان مي‌مانم تا تمام شود. تا بيايد و برود. تا شايد به خواب بروم و اين‌بار به رويا پناه ببرم. آخر به سان يك روياست. آخر حقيقت من يك روياست. آخر روياي من حالا ديگر يك حقيقت است.


تهران خيلي زيباتر و بهتر شده. در اين شهر شلوغ هيچ‌كس ديگري را آزار نمي‌دهد. چه مردم نجِيبي هستند ايراني‌ها. از انبوه پيكان و رنوهاي قراضه هم ديگر خبري نيست. مردم بهتر لباس مي‌پوشند. بهتر رانندگي مي‌كنند و كمتر به هم مي‌پرند. نه از دعوا و داد و بي‌داد خبري‌ست و نه از قيافه‌هاي وحشتناك كساني كه خود را صاحب اين مملكت و از هفت دولت آزاد مي‌دانند. دارا و ندار حال مي‌كنند. من هم براي اولين بار در حال خوش‌گذراني هستم. شما هم خوش باشيد. باز هم مي‌نويسم حتما سر بزنيد به خانه‌ي من.


دوستان گرامی من برای مدتی به تهران می‌روم. همه‌چيز آماده است. حتی يک جفت کفش مخصوص عبور از روی کشته‌مرده‌ها هم با خود دارم تا در آن‌جا دچار مشکل نشوم. بعد هم که همايش پشت همايش. کنفرانس پشت کنفرانس. مصاحبه پشت مصاحبه. پس در فکر ديدن من نباشيد که جدا نمی‌توانم در خدمت باشم. اما خارج از شوخی... نمی‌دانم آیا می‌توانم از تهران سايت را آپ‌ديت کنم يا نه. شايد برق و تلفن هم نداشته باشم. چه برسد به کامپيوتر و ارتباط با اينترنت و چه و چه. پس به جز تو که در تهران خواهمت ديد. تا بازگشتم از سفر خدانگهدار همگی.


ابرها را کنار بزن. نه... ابرهای سياه و ضخيم نا اميدی را نمی‌گويم. آن ابرهای سفيد و زيبايی را می‌گويم که با قلب پر مهرت همه جا و بدور خود نقاشی کرده‌ای. تا نبينی. تا باور نکنی. تا به یاد نياوری. تا نپذيری و احساس شرم نکنی. آن‌ها را کنار بزن چون چند صباحی ديگر اين باد است که همه را با خود می برد. و آن روز در آينه به خط‌های چهره‌ات می‌نگری و افسوس می‌خوری به سال‌هايی که در خواب و خيال و به باطل سپری کردی. تا دير نشده و از هر چه در آسمان است بی‌زار نشده‌ای ابرهای سفيد و زيبا را پاک کن و هر آنچه در ورای آن پنهان کرده‌ای ببين... باور کن... و بپذير. [مهرآوا - مارچ صفر‌سه]
 


تا مهتاب شبی ديگـر
 

... نه من جا نزدم. حرف‌هايم هم تمام نشده... اين‌جوری‌هام نبوده که مهرآوا خواننده‌ای نداشته باشد. اتفاقا داشت. و چه خواننده‌های گلی هم داشت. جز مهر و محبت چيزی نديدم از ايشان. و فهميدم که چقدر ايرانی‌ها دريا‌دل‌اند. حتی برای آدمی مثل من... جايی در دل‌هايشان هست. و بدون دلیل کسی را از دلشان بيرون نمی‌کنند. اصلا من در عمرم هرگز از جايی بيرون نشده‌ام. چون به اين سادگی و با يک تعارف خشک و خالی سرم را مثل گاو پايين نمی‌اندازم و بروم داخل.

يکی از يادداشت‌هاي دو سال پيشم را همين بالا گذاشتم. اگر به آن حرف من در آن يادداشت نرسيده‌ايد... يک روز می‌رسيد. اقلا با خودتان صادق باشيد. اگر نمی‌خواهيد سفره‌ی دلتان را پيش هر کس يا روی نت باز کنيد... خوب نکنيد. اما با خودتان ديگر تعارف نداشته باشيد. من نسبت به خيلی‌ها... مخصوصا دوستانی که بدون شناسنامه روی نت می‌نويسند، خيلی کم از خودم و حرف‌های دلم گفتم. اما همينش هم برای خيلی‌های تابوست. در اين سه سال دوستانی که در دنيای واقعی مرا می‌شناسند... يا خانواده و يا بستگانم... کوچک‌ترين اظهار نظری درباره‌ی اين يادداشت‌ها نکردند. انگار که اين نوشته‌ها نجس است و من به ننگ فاميل تبديل شده‌ام! اصلا انگار نه انگار که اين سايت وجود خارجی دارد. اما برای من مهم نيست. من چه حرف‌هايم را بنويسم و چه ننويسم و چه کسی بخواند و اهميتی بدهد يا ندهد هيچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. مهم برای من فقط اين است که ديگر خودم را گول نمی‌زنم و دور و برم را با نقاشی‌های زيبا از ابرها پر نمی‌کنم.

فعلا به‌دلايلی مهرآوا را موقتا تعطيل کردم. اگر دوباره شروع‌اش کردم، در صفحه اول اکسير، يک چراغ چشمک‌زن جلوی اسمش می‌گذارم تا باز هم بياييد به خانه‌ی من. - مهران مهرافشان

 

آرشيو مهرآوا را ببينيد.
شايد چيزی پيدا کرديد
که خوشتان آمد.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message