|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
گنجينهی اسـرار |
|||||||||||||||||||||||||||
|
Printer friendly version of this page |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
از پاريز تا پاريس |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
من برای سلف سرويس, کلمة
"بردار و بخور" را انتخاب کرده ام, برای توريست "ببين و برو", معمارهای
خانه ساز قسطی بساز و بفروش. جالبتر از همه اينها, شنيدم يک بازاری مشهدی,
که معمولاً وسايل زوار را می فروشد و کفن و از اين گونه وسايل است که در آب
سناباد تبرک می يابد, بالای کفن های آماده برای فروش خود تابلو زده بود:
کفن "بشور و بپوش"!!
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
ای دختر جوان به صورت
ننگر, به دل بنگر قلب مردان جوان و زيبا غالباً بد
شکل است. دلهايی وجود دارد که عشق در آن بند نمی
شود. ای دختر جوان, صنوبر زيبا نيست و در زيبايی به
پای درخت تبريزی نمی رسد. ولی در فصل سرما برگهای
خود را نگه می دارد. افسوس چرا بايد گفت که کسی که زيبا نيست بيخود زنده است. زيبايی
طالب زيبايی است. بهار پشت به زمستان می کند.
زيبايی کامل است. زيبايی تواناست.
زيبايی تنها چيزی است که نمی توان دونيمش کرد.
کلاغ تنها روز می پرد. جغد تنها شب می پرد.
قو هم شب و هم روز می پرد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
از اصطلاح بار امانت
خوشم می آيد, هم مولوی و حافظ و هم ديگران در باره اش سخن گفتهاند, معلوم
است که همهشان از قرآن کريم گرفتهاند. واقعاً بار امانت چيست که آسمان و
زمين و کوهها بر دوش نگرفتند و انسان پذيرفت؟ آيا انسان از نادانی قبولش
کرد؟ و همين جهالت موجب شد که به فضل و علم دست بيابد؟ و اين ظلم که بر خود
کرد از همة عدلها برتر بود؟ عدهای میگويند که بار امانت "اندوه" است, چرا
که خداوند انسان را از گلی شبيه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان
ريختند, آفريد. پس خمير ماية آدمی غم است. مولانا, بار امانت را به آزادی و
اختيار انسان نيز تعبير کرده. آسمان و زمين از آزادی گريختند, کوهها هم که
نمیتوانستند آن را بپذيرند, چرا که خدا, آنها را همچون "ميخی بر زمين"
استوار کرده بود يک نظر ديگر هم دارم و آن اينکه بار امانت "عشق" است که
انسان را به وادی ايمن می رساند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
اگر پيوند های ما می
گسلند , به اين دليل نيست که ما شر , بی کفايت و نالايقيم. شايد بدين سبب
باشد که ما بيش از آنچه بايد از پيوندهايمان مطمئن بوده ايم؛ محتمل است آن
قدر که بايد برای آنها آماده نبوده و يا در انتظاراتمان از آنها غير
واقعبينانه عمل کرده ايم. همة پيوندها درست نيستند
. تا هنگامی که ارزشها تغيير کنند , بينشها بسط يابند , چهره های انسانی
نفوذ ناپذير و رفتارهای آدمی غير قابل پيش بينی باشند , ما مرتکب اشتباه
خواهيم شد. بهترين راه سنجش پيوندی خوب , ميزانی
است که اين رابطه زمينة رشد ذهنی , حسی و روحی را تشويق کند . بنابر اين
اگر رابطه ای مخرب گردد و شاًن انسانی ما را به خطر اندازد , يا ما را از
رشد و بالندگی باز دارد و پيوسته روحية ما را تضعيف کرده , افسرده مان کند؛
و اگر ما تمام راهها را پيموده باشيم تا از گسستن اين پيوند بپرهيزيم, چاره
ای جز پايان نهادن بر آن نداريم , مگر آنکه خود آزار باشيم و از تلخی و درد
لذت ببريم . ما برای همه و همه برای ما نيستند.
پرسش اين است که : « اگر نمی توانيم با ديگری باشيم , آيا می توانيم دست کم
از رنج دادن ايشان پرهيز کنيم و آيا قادريم راهی برای در کنار يکديگر زيستن
بيابيم ؟»
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
لئوناردو
داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی"
را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام
شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد
تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند. روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل
مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و
از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام
آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا
نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری
را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش
مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا
بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست
نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در
همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن
چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر
مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و
با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!"
داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم
را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز
روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم! "می
توان گفت: نيکی و بدی يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام
کی سر راه انسان قرار بگيرند."
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
"از
خدا نگريزيد, رو به سويش آوريد! اين است
سنگر متين شما در برابر تنهايی و افسردگی
روزافزونتان." ما فرزندان خدا نيستيم که چشم انتظار
احساسات و عواطفی چون عواطف بشری در اين رابطه باشيم, چرا که ما برای خود خلق
شده و تعلق به خويشتن و دنيای خود داريم. خداوند قوانين خود را به ما تحميل
نکرده است, بلکه شعور تدوين و بهره گيری از قوانين را به ما اعطا نموده است؛
برخورداری بخردانه و بر ابتنای عقل. چشم داشت او از ما اگر توقعی داشته باشد
چيزی جز اين نيست که با شکيبايی و بردباری و با بهره گيری از توانمندیِ به
وديعت نهاده شده در نهادمان بر موانعی که نه او بلکه خودمان نا آگاهانه و چه
بسا نابخردانه فرا راهِ زندگی و نيل به آسايشمان پديد آورده ايم, پيروزمندانه
فائق آييم. او اين جهان را نه خود که برای ما آفريده است و از اين رو تعلق به
ما دارد. من نمی توانم خداوندی را تجسم کنم که با نگرشی مالکانه و برده
دارانه به مخلوقات خود بنگرد. پس بايد پذيرفت که اين جهان را ما و عملکردمان
بدين جا کشانده است و هر آنچه هست نتيجه رفتار و عمل انسان هاست و آنکه در
اين راستا سزاوار سرزنش می باشد کسی جز خودمان نيست. ما در کل اين فرآيند هيچ
گاه او را آنچنان که سزاوار است, حمد و ستايش نکرده ايم. من بر اين باورم که
به هنگام مرگ بخشی از وجود ما به جانب خداوند يعنی سر منشاء نخستين خود پر
خواهد کشيد؛ چرا که هر چند توان وصف و بيانش را نداشته باشم اما يقين دارم که
بارقه ای هر چند خرد از انوار خداوندی در نهاد هر انسانی به وديعت نهاده شده
است و اين همان چيزی است که "بودن" ما ريشه در آن دارد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
اگر در برابر رنجهای جهان می بايست درنگ نمود, ديگر امکان زيستن نبود! هر خوشبختی, از رنجهای موجود ديگری مايه می گيرد. زندگی ,زندگی را می خورد؛ همچون کرمينه هايی که در صيدی زنده از تخم بيرون می آيند. در عشق با ديگری سهيم شدن از بيرگی است! بيرگی عشقی! من به اين تن می دهم که قربانی باشم, به اين تن می دهم که دژخيم باشم اما نمی خواهم بيرگ باشم. برای نجات آنچه دوست دارم حاضر نيستم نيمی از آنرا به ديگری واگذار کنم. همه را می خواهم, يا آنکه هيچ نمی خواهم. واکنش در برابر فريبکاريهای دل، دل نفرين شده ام که جز برای آن نيست که گولم بزند!... مغز من و حواس من می خواهند و می دانند, اما دل من نا بيناست, بر من است که راهش ببرم!...واکنش بر ضد عشق و بر ضد فداکاری و بر ضد نيکی... آدمی به هيچ چيز حق ندارد, هيچ چيز از آ او نيست. هر چيز را بايد هر روز از نو بدست آورد قانون چنين است, تو نانت را با عرق جبينت بدست خواهی آورد. حقوق اختراع خدعه آميز جنگاور خسته است تا غنيمتی را که از پيروزی گذشته خود در دست دارد تسجيل کند. حقوق جز زر و زور ديروزه نيست, که گنج فراهم می نهد. ولی حق زنده, يگانه حق همانا کار است, فتحی هر روزه... او نياز به ايمان دارد... ايمان به آنچه می کند, به آنچه می خواهد, به آنچه در جستجوی آن است يا آنچه در رويا می بيند, به آنچه خود هست. به رغم همه بيزاری ها و فريب خوردگی ها, ايمان به خود و به زندگی!... جهان اگر از بالا بدان بنگرند غير از آن است که از پايين نگريسته شود ؛ در کوچه آنچه می بينی آسفالت است و گِل و شِل و خطر اتومبيلها و موج روان رهگذرها. آن بالا, آسمان را می بينی (که بندرت رخشان است) آن بالا هر وقت که فرصت بيابی و آنچه در اين فاصله هست محو می گردد. از بالا چز رفتار سست رود را نمی ديدی, به نظر آرام می نمايد و شدت جريان درک نمی شود. من از سهم خودم از مبارزه هرگز گله نکرده ام, بلکه از خفقانی که دچارش هستم. سرنوشت ما زنها ست که در سردابه بجنگيم ولی شما در هوای آزاد, بر قله کوه.... برای چه نگران چيزی باشيم که خواهد آمد؟ آن هم برسان آنچه آمده است, خواهد گذشت. ما نيک می دانيم که هر چه پيش آيد, ما راه خود را از خلال آن خواهيم گشود . همانگونه که تودة مردم با اين حکمت ديرينه و دليرانة دعا و مبارزه جويی می گويند: "خدا هميشه بر شانه هامان چندان بار مصيبت بگذارد که بتوانيم ببريم!..." کوشيدن, جستن, نه يافتن و بار و بر دادن ...
من اين بشر دوستي, و
اين ”بشريت“ و همهي اين جنگهاي ميانتهي, اين ايدئولوژيها اين پندارهاي
كلمات را هيچ دوست ندارم. من آدمها را ميبينم, آدمها اين گلههاي بزرگ كه
سرگردان ميروند, بهم فشار ميآورند, به يكديگر تنه مي زنند, به راست, به
چپ به جلو و عقب ميروند و گرد و غبار مفاهيم را زير پاهايشان بلند
ميكنند. من زندگي را, زندگي آنها, زندگي ما و زندگي سراسر گيتي را يك
نمايش حندهآور اندوهبار ميبينم كه پايانش نوشته نشده است. نمايشنامه به
تدريج در بديهه سرايي ارادههايي كه به پيش يورش ميبرند تاً ليف ميشود.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
آنها که دوست دارند, هميشه درد کشيده اند,
هميشه در جدال با خويش و با درد آوران و فرو مايگان بوده اند.
آنها که دوست دارند, هميشه چوب خورده اند و
هميشه با صراحت و صداقت زيسته اند و مظلومانه به مسلخ رفته اند.
آنها که دوست دارند, هميشه با گرگ به نبرد
برخاسته اند, جنگيده اند و بي امان هم جنگيده اند که خاک عشق و صراحت
شمشيرشان, مزارع خونين گرگ هاي ديگر را, از همان تبار و در همان آب و خاک,
آبياري کرده است.
آنکه دوست دارد, در انديشة برد و باخت نيست,
که همة وجودش التهاب رهايی ست و همة درونش ,ميل به آزادی و رسيدن به پنجره
اي باز, تا شوقش را و عشقش را از کمند هواي مسموم وارهاند. غافل که ديگران,
باز پنجره را مي بندند و هوا را مسموم مي کنند, سهل
است, خود به هياًت هيولايی مسموم در می آيند و جامة گرگان به بر می کنند و
عشق و شرف را از هم می درند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
بريدا |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
باشد که امشب, دعای
خير مريم باکره و فرزندش عيسی بر ما فرود آيد. در کالبد ما بخش ديگر نياکان
ما خفته است؛ باشد که باکره مقدس به ما برکت بخشد. باشد که ما را برکت
بخشد, چون زن هستيم, و امروز در جهانی می زی ايم که در آن, مردان ما را
دوست دارند و پيوسته ما را بيشتر درک می کنند. با اين وجود, هنوز داغ زندگی
های گذشته بر بدن ما هست, و اين داغ ها هنوز درد مندند. باشد که باکره مقدس
ما را از اين داغ ها رها سازد و احساس گناه را برای هميشه در ما فرو
بنشاند. هنگامی که خانه را ترک می کنيم, احساس گناه داريم, چرا که
فرزندانمان را ترک می کنيم تا غذاشان را به دست آوريم. هنگامی که در خانه
می مانيم, احساس گناه می کنيم, زيرا چنين می نمايد که از آزادی جهان اسفاده
نمی کنيم. به خاطر همه چيز احساس گناه داريم و نمی توانيم گناهکار باشيم,
چون همواره از تصميم گرفتن و توانايی به دور بوده ايم. باشد که باکره مقدس
همواره به ياد ما باشد, چون اين ما زنان بوديم که در کنار عيسی مانديم,
آنگاه که مردان می گريختند و ايمان او را انکار می کردند. ما بوديم که وقتی
او صليب اش را بر پشت می کشيد, می گريستيم, ما بوديم که تا دم مرگ کنارش
مانديم, و اين ما بوديم که به ديدار آرام گاه خالی اش رفتيم. که نبايد
گنهکار باشيم. باشد که باکره مقدس همواره به ياد ما باشد, زيرا ما را به
خاطر بشارت دادن آيين عشق, خوار کردند و سوزاندند. هنگامی که مردمان می
کوشيدند با نيروی گناه, زمان را متوقف سازند, ما بوديم که در جشنهای ممنوع
گرد می آمديم تا اندک زيبايی ای را که هنوز در جهان مانده بود, گرامی
بداريم. به همين خاطر محکوم شديم و در ميدانها سوختيم. باشد که مريم باکره
همواره به ياد ما باشد, چون هنگامی که مردان به خاطر جدال های دنيايی در
ميدان های عمومی محاکمه می شدند, زنان به خاطر بی عفتی در اين ميدان ها
محاکمه شدند. باشد که مريم باکره همواره به ياد نياکان ما باشد, که ناچار
بودند هم چون ژاندارک قديس, برای به انجام رساندن کلام خدا لباس مردانه
بپوشند. و با اين وجود , در آتش جان سپرديم.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
ژان کريستف |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
شادی, شادی بی حد, آفتابی که بر هرچه هست و خواهد بود می تابد. شادی ايزدی آفرينش! هيچ شادی جز در آفريدن نيست. جز کسانی که می آفرينند هيچ هستی نيست. ديگران همه سايه هايی هستند که بر زمين می خزند و از زندگی بيگانه اند. در زندگی هر چه شادی است همه شادی آفريدن است: عشق, نبوغ, عمل؛ اين همه زبانه های نيرو است که از آتش واحدی بيرون جسته است. حتی کسانی که نمی توانند گرد اين آتشدان بزرگ جايی بيابند: جاه طلبان, خودپرستان و مردم هرزه بی زاد و رود, همه می کوشند تا خود را با پرتو رنگ باخته آن گرم کنند. هم در زمينه جسم و هم در زمينه جان, آفريدن يعنی از زندان تن بيرون آمدن يعنی در گردباد زندگی به سر تاختن, يعنی آن که هست, بودن, آفريدن, يعنی مرگ را کشتن. بدا به حال موجود عميقی که تنها و گم گشته روی زمين مانده است و جز پيکر خشکيده خود و شبی که در دلش حکمفرماست به چيزی نظر ندارد, شبی که هرگز هيچ شعله زندگی از آن بيرون نخواهد جست! بدا به حال روحی که خود را همچون درخت شکفته در بهار آبستن عشق و زندگی نمی بيند! اگر هم دنيا چنين کسی را از افتخارات و خوشی ها سيراب کند باز مرده ای را تاج بر سر نهاده است.
جرات كنيد راست و
حقيقي باشيد. جرات كنيد زشت باشيد! اگر موسيقي بد را دوست داريد, رك و راست
بگوييد. خود را همان كه هستيد نشان بدهيد. اين بزك تهوعانگيز دورويي و
دوپهلويي را از چهره روح خود بزداييد, با آب فراوان بشوييد. چند گاهست كه
پوزهتان را در آيينه نديدهايد؟ من اينك آن را به شما نشان ميدهم.
آهنگسازان, رهبران اركستر, خوانندگان و شما اي شنوندگان گرامي, يكبار براي
هميشه خواهيد دانست چگونه كساني هستيد... هر چه ميخواهيد باشيد, ولي براي
رضاي خدا حقيقي باشيد! حقيقي باشيد, حتي اگر ميبايست هنر هنرمندان از آن
در رنج باشند! اگر هنر و حقيقت نتوانند در كنار هم زندگي كنند, بگذار هنر
بميرد!
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
نامههای عاشقانه يک پيامبر |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
يک ترانه کهن عرب هست که چنين آغاز می گردد: "فقط خداوند و خود من می دانيم در قلب من چه می گذرد." دوست دارم سينه ا ر بشکافم, قلبم را از آن بيرون بکشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينن. زيرا انسانی که خود را برای خويشتن آشکار می سازد, آرزويی شگرف تر از آن ندارد که ديگران درکش کنند. همه ما اشتياق ديدن نوری را داريم که پشت در است, دوست داريم اين نور به ميان اتاق, به پيش روی همه بيايد. اولين شاعر جهان, هنگامی که تير و کمانش را کنار می گذاشت تا آنچه را که به هنگام غروب خورشيد احساس کرده بود برای يارانش توصيف کند, بايد بس رنج کشيده باشد و کاملاً محتمل است که اين ياران, آنچه را که گفته بود, به سخره گرفته باشند. ليک او باز چنين کرد, چون هنر راستين می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد. هيچکس نمی تواند به تنهايی از زيبايی ای که درک می کند, لذت ببرد.
انسان بخشی از طبيعت است. هر سال, عناصر طبيعت به هم اعلام جنگ می کنند:
زمستان در برابر نيروهای بهار می جنگد و اين نيز همچون جنگهای انسانها
ويرانگر است.
ما هم بايد اين فرايند را از سر بگذرانيم و در بسياری از موارد, بايد برای
چيزی که خوب نمی شناسيم, بميريم.
آنانی که برای يک صلح ابدی می جنگند, همچون شاعران جوانی هستند که نمی
خواهند بهار هرگز پايان گيرد. انسان بايد جنگيدن برای نيتها و روياهای خود
را بياموزد, چون اين نيز بخشی از امانت پروردگار در اين سياره است.
هيچ کس برای فرا رسيدن زمستان نمی گريد, نيز آنگاه که بهار, آغاز به
نمايش گلها در دشت می نمايد, کسی نمی رقصد. مردمی هستند که شبهای سرد را از شبهای تابستان دوست تر دارند. آيا سزاوار
است بدين افراد بگوييم: " شما قلب نداريد, می بينيد که سرما طبيعت را نابود
خواهد کرد و نمی گريد. شکوه و زيبايی تابستان مرده است, و شما بی تفاوت
می نماييد؟" در هر حال هيچ چيز نخواهد توانست جنگ برای مرگ را فرا بخواند. هر
آنچه در اين زمين رخ می دهد, جنگی برای زندگی است.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
در جستجوی زمان ازدسترفته |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
از
ديدگاه پيش پا افتاده ترين چيزهای زندگی, هر آدمی يک ذات منسجم ساخته
پرداخته نيست که برای همه يکسان باشد و اورا به همان سادگی بتوان شناخت که
قرارداد يا وصيت نامه ای را می شود خواند؛ شخصيت اجتماعی ما ساخته فکر
ديگران است.
حتی کار بسيار ساده
ای که آن را ديدن شخصی که می شناسيم, می ناميم. تا اندازه ای يک کار فکری
است. قالب ظاهر فيزيکی آدمی را که می بينيم از همه برداشتهايی که از او
داريم پر می کنيم و بدون شک اين برداشتها در پديد آوردن شکل کلی ای که در
نظر می آوريم, بيشترين نقش را دارند. برداشتهای ما رفته
رفته آن چنان کامل در قالب گونه های شخص جا می گيرند, آن چنان دقيق با خط
بينی اوهمخوان می شوند, آن چنان خوب به زير و بمهای صدای او که پنداری پوشش
شفافی باشد شکل می دهند که هر بار که چهره او را می بينيم و صدايش را می
شنويم, آنچه چشم و گوشمان از او می بيند. می شنود همان برداشتهاست. در دستگاه عواطف ما
تصوير تنها عنصر اساسی است, می توان خيلی ساده و آسان شخصيت های واقعی را
حذف کرد و با اين ساده سازی به کمالی بسيار مهم رسيد. يک موجود واقعی را هر
اندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد, بيشتر به وسيله احساسهايمان درک می
کنيم؛ يعنی که برای ما حالتی مات دارد. وزنه بيجانی است که حساسيت ما نمی
تواند آن را بلند کند. اگر اتفاق بدی برايش پيش نيايد, تنها در بخش کوچکی
از برداشت کلی که از او داريم ممکن است دستخوش اندوه شويم؛ از اين هم
بيشتر, خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند
احساس غصه کند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
ژان باروا |
||||||||||||||||||||||||||||
|
با بصيرت يافتن نسبت به رنج انسان است که می توانيم در خودمان غريزه
نيکوکاری را تقويت کنيم و در اين جهت هر قدر جلوتر برويم زياده روی نکرده
ايم. در اين گونه مسائل به احساسات خود اعتماد نکنيد "در عالم, بديها بسيار کمتر
از آن است که در وهله اول به نظر شما می رسد!" قدری در اين نکته تامل کنيد: "اگر مجموع بديها بيشتر از نيکيها يا حتی
برابر با نيکيها بود آنوقت همه جا بی نظمی حاکم بود!" برعکس, ما چه می بينيم؟ نظم شگفت انگيزی که وجود حقير ما را مبهوت می کند! هر روز گامهای تازه پيشگامان علم به ما امکان می دهد که بيش از پيش
به کمال طرح الهی پی ببريم. در برابر اين همه نيکی, رنج های فردی چند گناهکار چه اهميتی دارد؟ وانگهی
زخمهايی که بر انسان وارد می شود, من منکر وجود اين زخمها نيستم؛ افسوس!
زيرا وظيفه شغلی من آن است که بر آنها مرهم بگذارم و اگر ممکن باشد آنها را
علاج کنم. هر کدام اجری دارد, اين را خودشما روزی تصديق خواهيد کرد زيرا
فقط به واسطه اين زخمهاست که انسان می تواند در امر خير پيشرفت کند و در
راه رستگاری خود جلوتر برود. حالا چيست که اهميت دارد؟ زندگی اين جهان يا آن جهان؟ رنج تمام مخلوقات خواست خداوند است و اين رنج شرط زندگی و حتی تنها شرط
زندگی است و همين برای فرو نشاندن غرور شما که سر به عصيان بر می دارد کافی
است. هستی وجود کاملی که بی نهايت نيک و قادر مطلق است و آسمان و زمين را از عدم
بوجود آورده است و هر روز هزاران دليل بر مهر پدرانه خود نسبت به ما ظاهر
می کند, خود بهترين ضامن ضرورت شر در اين عالمی است که خداوند کاملاً بر
وفق نيازهای ماخلق کرده است و در عين آنکه حکمتهای الهی بر قوای ذهنی ناقص
ما مکتوم است ما بايد سر فرود آوريم و رنجی را که بر ما نامفهوم است اما
خواست اوست به پيروی از او خواستار شويم.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
هديهی
شراره انصاری در اولين سالگرد اکسـير |
|
تولدی
ديگر |
|||||||||||||||||||||||||||
|
در پيوندهای انسانی, هنگامی فرا می رسد که هر چه تلاش ما برای رفع و ناچيز نمودن تفاوتها صميمانه و يا آرزويمان برای باز آفرينی بخشی از گذشته مشترک قدرتمند باشد, درگيری و کشمکش آن قدر دردناک می گردد که ديگر چيزی احساس نمی شود و دنيا با همه زيباييهايش, با ايجاد تضادهايی بی رحمانه, صرقاً به ناراحتی ها می افزايد. [ديويد ويسکات] ايمان دارم در آن هنگام که آخرين ضربه های فنا در فضا مرتعش می شود و از روی آخرين تخته سنگ بی بهای معلق بی موج آخرين شامگاه سرخ در حال اختصار محو می گردد, هنوز يک صدا به گوش می رسد, صدای ضعيف و خستگی ناپذير انسان که همچنان سخن می گويد...... نه صرفاً به اين دليل که در ميان همه مخلوقات, تنها انسان است که صدايی خستگی ناپذير دارد, بل بدين سبب که انسان روح دارد؛ روحی با استعداد شفقت و دوست داشتن با حس فداکاری و بردباری. [ويليام فاکنر] از آنجايی که آنچه برآنيم انجام دهيم هميشه خالی از عيب نيست و آنچه می کوشيم انجام دهيم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوريم هميشه سنجه ای از پايان پذيری و جايزالخطايی انسانی ما دارد, تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است. [ديويد آز برگر] هر بار در موقعيتی قرار می گيری که تصور می کنی ناممکن است و تو ناگزيری از ميان شکنجه های نفرينی آن بگذری, اين فرصت را به خود بده و در آن زندگی کن. می بينی که از آن پس آزادتر و رهاتر زندگی می کنی. [الئنور روزولت] پيوند ها به ندرت به دليل فقدان توان زندگی در وجودشان به ناگاه می ميرند. پيوندها به آرامی می پژمرند, چرا که انسانها يا نمی دانند که چگونه پيوند را حفظ کنند, و به چه اندازه زمان, تلاش و عشق و دلسوزی نيازمندند و يا اينکه آنان تنبلتريا هراسانتر از آن اند که کوششی به عمل آورند. [ديويد ويسکات] حسادت نقطه ای چرکين است در شخصيت آدمی که بدان گرفتار آمده است؛ نگرشی ناموثر و منفی است که احتمال باختن و از دست دادن را بيش از بردن و به دست آوردن در خود دارد. [مارگارت ميد] نفرت, تلخی و کينه جويی قدرت استيلای بر آدمی را دارد؛ خود ويرانگر است و از نطر ذهنی و عاطفی انسان را تهی می سازد. [جرالد چامپولسکی] با خنده می توان شر را بدون بد انديشی و عناد نابود کرد و همبستگی را بدون هيچ حالت زننده ای تاييد نمود. [برنارد شاو] نکته مهم اين است که در هر لحظه قادر باشيم آنچه را که هستيم به خاطر آنچه می توانيم بشويم, قربانی کنيم. [شارل دو بو آ] لحظه ای که خود را در مهر و دلبستگی خويش رها می سازيم , زمان دگرديسی زمين است. [امرسون] آدمی هيچ نيست مگر بافته ای از پيوند ها, تنها چيزی که برای او مطرح است. [آنتوانت دوسنت اگزوپری] از محبت هدر رفته سخن مگو, محبت چيزی نيست که هدر رود. [لانگ فلو] بيشتر انسانها همان قدر شادند که تصميم می گيرند باشند. [آبراهام لينکلن] هر چيزی که زندگی می کند, نه به تنهايی می زيد و نه برای خود. [ويليام بليک] نها انسانهای سطحی خود را می شناسند. [اسکار وايلد]
|
|
همه هستي من آيه تاريكيست
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
تاريخ فلسفه |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
هر چه ظواهر و پديده هاي زندگي پيچيده تر گردد، رنج بيشتر و مشهودتر مي شود. درنباتات حس نيست، بنابراين رنج هم نيست در پست ترين انواع حيوانات از قبيل حيوانات تك سلولي درد و رنج بسيار كم است، حتي در حشرات استعداد احساس رنج محدود است. درجه بالاتر رنج در حيوانات ذوفقار كه داراي دستگاه عصبي كامل هستند مشهود مي گردد و هرچه درجه هوش بيشتر شود مقدار رنج نيز فزون تر مي گردد. بنابراين به هر نسبت كه هوش مشخص تر مي شود و شعور بالاتر رود، رنج و درد نيز رو به ازدياد مي نهد و در انسان به بالاترين درجه خود مي رسد. در انسان نيز هر كه را دانش و هوش بيشتر غم و اندوه فزون تر.
هيدراي جوان به
صورت جوانه اي بر تن هيدراي ديگري مي رويد و بعد خود را از او جا مي كند. هنگامي كه بر تن هيدراي بزرگ زندگي مي كند با او در نبرد است و هر يك از آن
دو، شكاري را كه به دست مي آيد از دهن همديگر مي ربايند؛ ولي مورچه
بولداك استراليا مثال عجيب تري از اين نوع به دست مي دهد، زيرا همينكه آن
را از ميان دو نيم كنند ميان دم و سر جنگ در مي گيرد، سر دم را با دندان مي
گيرد و دم با دلاوري از خود دفاع مي كند و نيش خود را به سر فرو مي برد،
جنگ تا نيم ساعت اوليه ادامه دارد تا آنكه هر دو طرف مي ميرند و يا مورچگان
ديگر آن دو را از هم جدا ساخته مي برند. هر زمان كه اين تجربه به عمل آيد
همين قضيه تكرار مي گردد... يونگ هان حكايت مي كند: كه در جاوه دشتي ديدم كه تا چشم كار مي كرد پر از
استخوان بود. نخست خيال كرد كه ميدان جنگ بوده است ولي در حقيقت
استخوانهاي سنگ پشتان بود كه از دريا براي تخم گذاري بيرون آمده بودند و
سگان وحشي متحداً به سوي آنها حمله برده نخست همه را بر پشت گردانده بودند
و كاسه روي شكم را برداشته زنده زنده همه را خورده بودند.... تا آنكه
پلنگي رسيده بر سگان حمله برده بود.... اين سنگ پشتان براي همين زاييده شده بودند!!! همين طور اراده حيات همه جا خود را شكار مي كند و به صورتهاي گوناگون از
خود تغذيه مي نمايد تا آنكه بالاخره نژاد بشر پس از محكوم ساختن انواع
ديگر، جهان را كارخانه اي مي پندارد كه فقط به منظور استفاده اوست ، با اين
همه نژاد بشر نيز با وحشت بيشتري اين مبارزه را دنبال مي كند و اين نزاع
حياتي در خود او نيز صورت مي گيرد تا آنجا كه به گفته مثل
لاتيني: انسان گرگ خود انسان است.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
طلوع سپيده |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
روح آدمی، يکی از عجيب ترين مخلوقات خداوند است. مخلوقی بسيار بزرگ و توانا، که فقط قدرت بی انتهای الهی توانسته آن را در اين جسم کوچک بگنجاند. تصرف اين روح عظيم و قدرتمند، کاری است که هم بسيار آسان است و هم سخت. آسان از اين لحاظ که اين روح، با تمام وسعت و تواناييش، در مقابل محبت و عشق پاک و زلال، بنده وار به زانو در می آيد و تسليم می شود.چنان به بند کشيده می شود که تمام وجود خود را به رود جاری عشق می سپارد و چنان در آن غرق می شود که خودش هم جزئی از اين رود می شود. اما در عين حال، راه يافتن به اين ارتباط زيبای روحی، کاری بسيار سخت و پر زحمت است، چرا که به ندرت کسانی يافت می شوند که عشقشان اينطور ناب و آسمانی باشد و تحت تاثير تعلقات جسمانی قرار نگرفته باشد تا بتواند روح طرف مقابلشان را اينطور کامل تصرف کنند. روح آزادتر از آن است که برای درک کردن، درگير محدوديتهای جسمانی شود و مسائلی مثل فاصله مکانی بتواند مانع آن ارتباط شود. سبکبال و رها پرواز می کند و خود را به آنچه نسبت به آن تعلق خاطر دارد می رساندو در کنارش قرار می گيرد. منتها به اين شرط که اين روح را در قيد تعلقات جسمانی اسير نکرده باشيم. پاکی، بال پرواز روح است. اگر به جسمت ميدان بدهی که تبديل به لجنزار گناه شود، بال پرواز روحت را می شکنی.جنبه فرشته وارش را چنان در هم می کوبی که از آن فقط حيوانی زخم خورده باقی می ماند، حيوانی که گرفتار و اسير قفس جسم است.
من
در همه آيينه ها تو را می بينم. چرا که من، ديگر من نيستم، بلکه تجسمی از توام، و اين، اوج معنای عشق
است. همان عشقی که خداوند در سپيده دم آفرينش، قلب انسان را از جنس آن خلق کرد. من اين راز را در گونه های گلگون شقايقهايی که معصومانه در دامن سبز دشت
روييده اند، ديده ام. آن را در عطر نوازشگر نسيمی که از روی باغچه اطلسی خانه مان می گذرد احساس
کرده ام. و رودی که از دل کوهستانهای دور دست برف گير می آيد، آن را بارها در گوشم
زمزه کرده است. ای همه خوبی، تو تجلی تمامی اين رازی . و من، در تو خلاصه شده ام.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
زندگی جنگ و ديگر هيچ |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
زندگی، لحظه ای است بين وقتی که به دنيا می آيی و وقتی که می ميری. مرگ، وقتی است که همه چيز تمام می شود و ما ديگر نيستيم من جنگی را شناختم که در خلال آن خيلی زود فهميدم که در بهار کسی دوباره متولد نمی شود. و من به اين فکر می کردم که در آن طرف ديگر دنيا بحث و غوغا بر سر اين است که آيا صحيح است قلب آدم بيماری را که فقط ده دقيقه از زندگيش باقی مانده در آورد و بجای قلب بيمار ديگری گذاشت تا او شفا يابد؟ در حالی که اينجا هيچکس از خودش نمی پرسد که آيا صحيح است جان يکعده انسان جوان و پاک و سالم را بگيرند و؟.... و نفرت و خشم مرا در بر می گيرد، به زير پوستم می خزد و مغزم را سوراخ می کند و با خود قرار گذاشتم اين از هم گسيختگی دنيا را برای ديگران هم تعريف کنم و برای تو. برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم اين چنين از ته دل می خندم و چرا وقتی گريه می کنم اين چنين زياد می گريم. و چرا وقتی بايد خوشحال شوم، خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا اين اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند باعث مرگ صدها، هزارها و ميليونها موجود زنده و سالم می شوند. می دانی؟ زندگی خيلی بيشتر از لحظه ايست بين وقتی که به دنيا می آييم و وقتی که می ميريم. زندگی..... در اين کره خاکی سه ميليارد انسان زندگی می کنند و هر کدام از آنها برداشت خاصی از زندگی دارند. تو ميدانی که برای يک هندی هندوستان که به دنيا می آيد و می ميرد و بدون آنکه متوجه شود و يک امريکايی که دوا را می سازد يا برای يک ويت کنگ که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل های مختلفی دارد و فرق می کند... زندگی.... زندگی يعنی چه؟ نمی دانم . ولی گاهی از خودم می پرسم آيا زندگی يک صحنه نيست که به دستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی بايد طولش را طی کنی و برای اين طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل امريکايی، شکل ويت کنگ ... و وقتی يکبار آن را طی کنی، ديگر کافی است تو زندگی کرده ای، از صحنه خارج می شوی و می ميری. زندگی يک نوع محکوميت به مرگ است و درست بخاطر همين محکوميت به مرگ است که بايد آن را طی کنيم و بايد بدون قدمی به اشتباه ، و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم که اشتباه می کنيم يا فکر کنيم که ممکن است آن را بشکنيم، آن را طی کنيم. ما که انسان هستيم و نه فرشته و حيوان، ما که بشر هستيم. زندگی، چيزيست که بايد خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهيم. حتی اگر وقتی که پرش می کنيم بشکند، و اگر بشکند؟ ديگر به هيچ درد نمی خورد، به هيچ دردی.
از
کتاب يک مرد
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
دوستت دارم |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
بی هيچ تماسی،
کلامی و يا اشارتی
|
![]() |
||||||||||||||||||||||||||||
|
مهربانی، شفافيت، بينش |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
سخنان عالی جناب دالايی لاما: نسل کنونی از يک جنبه، در زمينه های مادی، به سطح بالايی از توسعه رسيده است اما بطور همزمان، ما انسانها با مشکلات فراوانی مواجه هستيم. بعضی از آنها به علت وقايع خارجی چون بلاهای طبيعی اجتناب ناپذيرند. گرچه، بسياری از مشکلات به سبب قصورهای ذهنی ما خلق شده اند. اما ما از کمبود درونی رنج می بريم. من اين مشکلات را غير ضروری می نامم، برخاستن مشکلات با پذيرش ذهنی مناسب از ميان خواهد رفت. علت اغلب آن ها تفاوت های اعتقادی موجود است و متاسفانه عقايد مختلف مذهبی نيز بعضی اوقات مسئله سازند. از اين رو، بسيار اهميت دارد که برخوردی مناسب داشته باشيم. فلسفه های گوناگون بسياری وجود دارند، اما نکته مهم شفقت و عشق برای ديگران، اهميت به رنج ديگران و کاهش خود خواهی است. احساس می کنم که انديشه شفقت آميز، با ارزش ترين گوهر است. اين حسی است که فقط ما انسانها قادر به پرورش آن هستيم و اگر قلبی خوب، پر محبت و گرم همراه با احساسات گرم داشته باشيم، علاوه بر رضايت و شادی خودمان دوستانمان نيز فضای دوستانه و محبت آميزی را تجربه خواهند کرد. عشق می تواند، ملت به ملت، کشور به کشور، قاره به قاره تجربه شود. اصل اساسی، شفقت و عشق به ديگران است. در بنيان همگان، حس موثق "من" وجود دارد و در سطح متداول، يک من وجود دارد. "من اين را می خواهم." "من آن را نمی خواهم". اين خواسته نه تنها طبيعی بلکه درست نيز هست. هيچ توجيه برتری نمی خواهد؛ احساس طبيعی است و به سادگی با اين حقيقت که ما به طرزی طبيعی و صحيح طالب خوشحالی هستيم و رنج نمی خواهيم، معتبر شده است. بر اساس اين احساس، اين حق ماست که شادی کسب کنيم و حق داريم که از رنج رهايی يابيم. حس عادی ما از عشق و شفقت بسيار با تعلق همراه است. به زن يا شوهر، والدين و فرزندان خودتان، حسی از شفقت و عشق داريد. اما چون در حقيقت با تعلق پيوند دارد، شامل دشمنانتان نمی شود پس بر انگيزه ای خود خواهانه استوار است.چون آنها مادر، پدر و فرزندان من هستند به آنها عشق می ورزم. اما در مقابل بينشی روشن از اهميت و حقوق ديگران پيش روی ماست و اگر شفقت از اين ديدگاه پرورش يابد، حتی به دشمنان نيز خواهد رسيد. برای اينکه بتوان چنين تپشی از مهربانی را توسعه داد، بايد صبر و شکيبايی داشته باشيم. در تمرين شکيبايی، دشمن فرد، بهترين معلم است. دشمنان می توانند به تو شکيبايی را بياموزند، جايی که معلمان يا والدين توانايی آن را ندارند، بنابراين از اين ديدگاه يک دشمن ، واقعاً بسيار مفيد تر از بهترين دوستان و معلمين ما می تواند باشد. داشتن يک انگيزه خود خواهانه، در اعماق درون همراه با خواستن خير ديگران ناممکن است. اگر درباره صلح، عشق، عدالت و غيره حرف می زنيد،اما در عمل تمامی آنها را از ياد برده و اگر لازم باشد، ديگران را سرکوب کرده و حتی جنگ می افروزيد، نشانه ای روشن است که چيزی کم است. واقعيت کنونی ما، اين فضای پر مشکل بوده که خيلی بد است، اما واقعيت دارد. اگر جامعه انسانی ارزش عدالت را از دست بدهد، ارزش شفقت و صداقت را، در نسل بعدی و يا آينده ای دورتر، با مشکلات بزرگتر و رنج بيشتری برخورد خواهيم کرد.
همه ما ملت به ملت و قاره به قاره
به يکديگر وابستگی فراوانی داريم. پس داشتن حس همياری حقيقی با انگيزه خوب
حياتی است آنگاه قادر خواهيم بود مشکلات زيادی را حل کنيم، روابط خوب، قلب
به قلب، انسان به انسان، اهميت فراوانی دارند و همه چيز به انگيزه خوب
بستگی دارد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
ساربان سرگردان |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
خدا همين نزديکی هاست و با جوانه های سبز با خارها با من حرف زد. خورشيد، تشعشع داغش چشمهايم را می زند. اما درياچه نمک مثل آيينه از انعکاس خورشيد می درخشدو افق که به کوير می پيوندد. اگر خدا به زبان قوس و قزح با من حرف می زد... اگر به زبان نسيم ، حتی با صدای باد ... تنها يک طبقه در دنيا هست و آن هم طبقه انسانی است ... اشکال غرب اين است که خيال می کند بدن انسان شبيه يک ماشين است و از بيشتر اسرار قلب و مغز انسان هم می شود با خبر شد. روانکاوان هم بيماران را وا می دارند که عقده گشايی کنند. در زندگی عادی هم همين ابراز را تجويز می کنند. نتيجه اش افسار گسيختگی، ولنگاری جنسی، خشونت ، سياستبازی و مواد مخدر است ؛ اما شرق ياد می دهدکه بر خود مسلط باشيم و عشق بورزيم و خود را در راه خدا فدا کنيم. خنکای هوا ، درخشش ستاره ها و آسمان آنقدر عميق بود که می شد گفت خدا آنجاست. خدای ناديدنی و نا شناختنی ، خدايی که با همه جور زبان با تو حرف می زند، وقتی با صدای زنگ شتر ساربان سرگردان، با سکوت کوه مجاور، کوه سرگردان؛ با ستاره ها که چشمک زدنشان پيام اوست و ستاره ها آنقدر نزديک بودند که می توانستی دست دراز کنی و آنها را نوازش کنی ت نردبان هم لازم نبود. زندگی سروديست با محبت بخوانش، زندگی يک بازی است با سرور بازيش کن. آما آگاه باش که اصل زندگی سفر در گردونه ای است ميان تولد و مرگ. تن همان گردونه ايست که به سوی مرگ می راند. مرگ نهايت نيست، جان است که ماندگار است. در چنين دنيايی که انسان بودن مشکل است، که وحدت زن و مرد و نژاد و رنگ وجود ندارد، که انديشه و گفتار و کردار همسان نيست، در اين دنيايی که انسانهاآشفته و گيج و مغشوشند، که افکارشان متناقص است تو هم طوطيک، دلت خوش است که از بازی و سرود و آواز حرف می زنی. برای صيد مرواريد بايد به ژرفای دريا بروی . در امواج کم عمق دست و پا نزن و آن گاه نگو که دريا مرواريد ندارد و اين داستانها که درباره دريا و مرواريد ساز می کنند ژاژخايی است. در ژرفا شيرج بزن تا مرواريدرا به کف آری. خرد و بهجت را تجربه کن . خودت را بشکاف و از نو بياب، آن گاه به نفس مطمئنه می رسی ونيازی نيست تا مرگ رويا بسرايی. سرچشمه ا نکارهاو داوريها و تعصبها نفس اماره است.
زندگی
عشق است از آن کام بجوی. زندگی نبرد است، درگيرش شو. از واقعيت فراتر رو و
حقيقت يابی کن. شب، طلوع سحر را تجليل
می کند و به همان گونه مرگ جاودانگی را. جهل، خرد را و فلاکت، بهجت را. راه رستگاری بشريت بر پا
داشتن امپراتوری جهانی عشق است، عاری از موانع دينی و طبقاتی و فرقه ای و
هر گونه ستمی.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
خاطرات جوانی |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
حرکت را به دريا نسبت می دهند و سکون را به کوهستان... چه خطايی! کوهستان پس از دريا پر حرکت تر است.اين سوی، حرکتی فرازنده از پستی به اوج، کششی قدرتمندتر از کشش کاتدرال ها؛ آن سوی، حرکتی سر گيجه آور، سقوط درون پرتگاه، پرش در دهان مرگ. نزديک من، بر سراشيبی تند دو دسته درختان صنوبر با ستون های راست و نيزه مانند خود رو به بالا می روند و پروازی شبيخون وار را می آغازند. چمن زار کوچک به پايين در غلتيده، بر حاشيه ورطه، سر خود خم کرده.... آنچه تاثير اين سقوط ها و اين اوج گيری ها را دو چندان می کند، ثبات آنها در طول قرنهای متمادی است. قدرتی که در هيجان دريا از هم می پاشد، اينجا تمرکز يافته است و با تمام خشونتش، سلطه ابدی خويش را تا انجام يافتن اميالش برقرار ساخته. اينجا اوج بحران، اينجا سر آغاز عمل است، کيست که نداند؟ اينجا عرش توانايی، اينجا قله شادمانی است!... و ديگر، هوای سيال که تارهای اين استحاله را به لرزش در می آورد، و ابر، و سيلاب، آبشار، و دگرگونی پايان ناپذيرفروغی زنده... همه چيز در حرکت است، در فراز و در نشيب همه چيز در نبرد است، نبردی در سکوت... سکوت... پر بارترين موسيقی ها. من انسان، برای آزاد بودن دو راه دارم: آن راه که در دسترس همگان است؛ اينکه خود باشم و هيچ نگرانی ديگری به خود راه ندهم؛ به آنچه هستم، به آنچه می خواهم، به آنچه می کنم، ايمان داشته باشم. اگر تئوری ها بر من تحميل نگردند گمان نمی کنم خود را همچون رودخانه ای بر سرازيریخويش اسير شورهايی بيابم که از خود بی خودم کند. راه دوم سرچشمه کسانی است که می انديشند: تعالی بخشيدن به وجود حقيقی ام، خداوند. تنها کل اوست که بدان دل می بندم. آوايی ناموزون و تک افتاده می تواند به گوش لطمه زند اما همان آوا اگر در جای خود، درون قطعه موسيقی قرار گيرد گوش را نوازش می دهد. من آن آوای ناموزون و پرت افتاده ام و به جايی رسيده ام که خود را به داوری کشيده و از خود بيزار می شم. اما بياييد به تمامی آهنگ، که آوای من جز حلقه ای از زنجيرش نيست، گوش فرا دهيم! آن کس که به ميل خويش در حقارت باقی مانده، خلاف اخلاق می رود؛ آن کس که داوطلبانه از پذيرش مبارزه سرباز زند، فردی است پست و زبون، شايسته آن است که اورا به فدرت قوانين و به جرم خيانت و در حق خويش، يعنی بزرگترين جنايتها، مجازات کرد. اگر من خواسته باشم همانگونه که در اين صفحات می کنم می توانم تا مرکز ، تا کل الهی ، تا احساس وجود آنکه هست بالا روم. و اگر هم نتوانم احساسش کنم، می توانم آن را حدس زنم. در واقع ، چه چيزاز خداوند در من وجود دارد؟ ذات مشترک ساير بخشها ی هستی عام ، احساس وجود نا متعينی که عقل را سازمان می دهد. برای هر خويشتن جزئی، برای هر يک از پاره های بيان عالم که در ميان ديوارهای يک خويشتن اسير شده ، عقل پنجره ايست که به سوی ابديت گشوده می شود: عقل به هر کس شهود را ، بينش ناگهانی نسبت به ذات و طبيعتش را عرضه می کند، حدود تنگ او را بر وی می نماياندو در فراسويش، فضای بيکران زندگی،آنجا که عقل نيست، را به وی نشان میدهد. عقل را درون خداوند زنده ، کاری نيست. تنها کافی است که عقل بر خود آگاه شود، خودِ، اقيانوس بی شمار و صلح ابدی ، امواج بی پايانش. عقل،شکلی نازل از احساس الهی ، شکل وجود نسبی است: عقل دقيقاً خداوند خالق انسان است ... و کلام تجسم يافته ... احساس تام همانا خداوند است. دوست بداريم، جان های من. خود را، پروردگار را دوست بداريم، آنکه خود را وقف ديگران کند، خود را وقف پروردگار سازد، خود پروردگار است. اما، جان های من، وسوسه های عرفانی را دور افکنيم! دست به بازی با آتش نيالاييم. روح ما شتاب زده، کالبد ما نزار است. دوست بداريم، اما، از ياد نبريم که زندگی ما يک زندگی واقعی است. قوانين جامعه را رعايت کنيم و در عين حال بر اساس قوانين خداوند زندگی کنيم. خود باشيم و نقش خود را به بهترين وجهی که می توانيم ايفا کنيم.
مسيح می گويد:"بهشت در قلب
های پاک نهفته". جان های من، بهشت در تمامی قلب ها نهفته. کافی است نگاهی
بر نگاه من بيفتد تا من، نه ديگری را، که خداوند را احساس کنم. خداوند
تقاطع جاده هاست.آنجا که جان ها يکديگر را لمس می کنند. هر بار، جان زنده
ای احساس شادمانی يا درد می کند، آن را درون من احساس کرده و من آن را درون
او احساس می کنم. آن جان، من است، و من ، آن جان هستم؛ و از پيوند عرفانی
ما، ولو برای يک دم يگانگی نهان زاده می شود. تنها يک جان به ما حيات می
دهد. جان عظيم و پر آوا. و عشق پيوند آکورد پر شکوهی است که از جدال ها و
هماغوشی ها زاده می گردد. عشق آتش زندگانی است. بدون او، همه چيز شب است.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
پيرامون اسارت بشری |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
کودک نوزاد، بدن خود را از اشيای اطراف متمايز و متفاوت نمی داند، او با انگشتان پای خود با همان احساسی بازی می کند که با جغجغه کنار دستش بازی می کند و فقط در طول زمان و در مسير رنجها و دردها است که کودک حقيقت وجودی خود را باز می يابد. دقيقاً تجربياتی از اين نوع برای هر فردی لازم است تا حقيقت وجودی خود را دريابد.اما در اين جا تفاوتی وجود دارد و اين تفاوت در اين نکته است که اگر چه همه انسان ها متفقاً از ماهيت وجودی خود آگاه شده، ماديت جسم خود را از ديگران به عنوان يک وجود مستقل و سازمان کامل متمايز می سازند اما آگاهی همه انسانها نسبت به وجود خويش به عنوان يک شخصيت مستقل و جدا از ديگران، يکسان نيست. احساس استقلال از ديگران، عموماً در سنين بلوغ ظاهر می شود، اما اين احساس تا آن حد رشد نمی کند که تفاوت ميان فرد و اطرافيانش برای خود او مشهود باشد.اين تفاوت در حد محدودی است، بهمان صورت که يک زنبور عسل در مجموعه يک کندو از استقلال فردی خويش آگاهی دارد. زنبورها بيشترين زمينه را برای شاد زيستن دارند، فعاليتهای آنان همه اشتراکی است و لذايذ آنان همان لذايذ جمعی است. بسياری از انسان ها نيز اين چنين هستند. آنان را در روز ويت ماندی در سالنی ه گرد يکديگر جمع می شوند و می رقصند و يا در مسابقه فوتبال هورا می کشند و يا از پشت نرده های باشگاه چوگان برای بازيکنان، فرياد تشويق سر می دهند. اين ها همه بخاطر آن است که انسان حيوانی اجتماعی است. تصور عامه اين است که انسان در اعمال و رفتار خود مختار است و اين تصور آن قدر ريشه ای است که شخصاً آماده پذيرفتن آن هستم. آنچنان رفتار و عمل می کنم که گويی عاملی صاحب اختيار و مختار هستم، وقتی عملی صورت می گيرد بديهی است که همه نيروهای عالم از ابديت تا کنون طرح ريزی شده اند تا اين عمل صورت گيرد و من هيچ نمی توانم بکنم تا مانع از اجرای آن شوم. اين جبر است. اگر مانعی نداشته باشد می توانم ادعا کنم اگر کار نيک و بدی از من سر می زند بر من فرجی يا حرجی نيست. نخستين عاملی که لازم است تا جهان را برای زيست قابل تحمل سازد، درک اين حقيقت است که خودخواهی بشر امری الزامی و اجتناب ناپذير است. تو از ديگران توقع از خود گذشتگی داری و اين توقعی غير معقول است که انسان ها می بايست برای تو و به خاطر تو اميال خود را زير پا گذارند.چرا بايد اين کار را بکنند؟ وقتی اين حقيقت را پذيرفتی و با خود کنار آمدی که در اين دنيا هر کس برای خودش زندگی می کند، آن گاه از ديگران کم تر توقع خواهی کرد. آنان تو را مايوس نخواهند کرد و با عطوفت بيشتری به مردم خواهی نگريست. انسان ها تنها در جستجوی يک چيز و تنها يک چيز هستند و آن لذايذ خودشان است. از نظر من ديگران تنها عوامل محدود کننده فعاليتهايم هستند. آنان را همانطور که دنيا میگردد بچرخان، آنوقت هريک از آنان برای خودش در مرکز هستی قرار میگيرد. حقوق من بر ديگران تا آنجاست که قدرت من اجازه میدهد. آن چه که می توانم بکنم در محدوده آن چه توان انجام آن را دارم جای دارد. چون موجودات اجتماعی هستيم در جامعه زندگی میکنيم و جامعه ما را به زور به گرد يکديگر با زور اسلحه (يعنی پليس) و زور عقايد عمومی حفظ کرده است. تو از يک سو نماد اجتماع و از سوی ديگر نماد فرديت هستی و هريک از اين دو نماد کوشش در حفظ خود دارند. اين نيروعليه نيرو است. من در کنار ايستادهام، ناچارم جامعه را بپذيرم و چندان از اين ناچاری خرسند نيستم. چون در قبال حمايتی که جامعه از من میکند، ماليات میپردازم، ماليات می دهم برای آنکه ضعيف هستم و نمیتوانم در برابر ستم آدم قویتر از خودم، مقابله کنم، اما تسليم اين قوانين هستم برای اين که بايد تسليم باشم، قبول ندارم آن ها عادلانه است، نمیدانم عدالت چيست فقط زور را میشناسم و وقتی به پليس که حافظ جان و مال من است پول میدهم و اگر من در کشوری زندگی می کنم که خدمت سربازی اجباری باشد، در ارتشی خدمت میکنم که از خانه و املاک من در برابر مهاجمين پاسداری میکند، من از طريق جامعه به آسودگی می رسم من در جامعه آسايش دارم زيرا نيروی ديگران که روی آنها حساب میکنم در جهت منافع من حرکت میکند. اين نيرو برای آن که بتواند خود را حفظ کند یايد در قوالب قوانين جای گيرد و اگر من قوانين را نقض کنم زندان يا اعدام در انتظار من است.اگر قانون را زير پا بگذارم و عمل مغاير عرف و قوانين موضوعه انجام دهم دولت از من انتقام میگيرد، اما به اين انتقام به ديده مجازات نگاه نمیکنم، همچنان که احساس نمیکنم عمل خلافی مرتکب شدهام. جامعه مرا به خدمت خود میخواند و برای آن که اين خدمت را پذيرا شوم عوامل تشويق کننده ای مثل شهرت، ثروت و حسن ظن ديگران را معيار قرار داده است اما من نسبت به حسن ظن ديگران بیتفاوت هستم، شهرت را تحقير میکنم و میتوانم بدون ثروت هم خوب زندگی کنم. زندگی فاقد معنا بود. بر روی زمين، سياره ای که در کهکشان حرکت میکند، حيات تحت تاثيرشرايطی مشخص که اين شرايط بخشی از تاريخچه سياره است، پديد می آيد و همانطور که اين زندگی را آغازی بوده، تحت شرايط ديگری، پايانی بر آن خواهد بود؛ انسان برتريی بر ساير اشکال حيات ندارد، بر خلاف تصور کمال خلقت نيست بلکه صرفاً نتيجه طبيعی محيط است. قصه آن سلطان مشرقزمين را به خاطر آورد که آرزوی دانستن تاريخچه حيات انسان را داشت، حکيمی پانصد جلد کتاب برای او آورد، به سبب گرفتاریهای حکومتی، به حکيم دستور داد تا خلاصه ای از کتاب ها را بياورد بيست سال بعد حکيم بازگشت و تاريخ حيات انسان ها را درپنجاه مجلد فشرده و خلاصه کرد، ما سلطان پيرتر از آن بود که آن همه مجلدات را بخواند، از او خواست که برود و آن را کوتاهتر سازد و حکيم پس از بيست سال ديگر پير و سپيد موی بازگشت و کتابی در يک مجلد برای سلطان آورد و در اين کتاب همان دانشی را که سلطان طلب میکرد، نوشته شده بود. اما سلطان در بستر مرگ افتاده بود و فرصت آن را نداشت که حتی همان يک کتاب را بخواند و آن گاه حکيم در يک جمله تاريخ زندگی بشر را بيان داشت. آن جمله چنين بود: "انسان زاده میشود، رنج میکشد و میميرد. زندگی بی معناست و انسان با حيات خود در طلب هدفی نيست. خلقت يا عدم خلقت او بی اهميت بود، وجود و عدم او نيز بیاهميت بود. زندگی بیمعنا و مرگ بینتيجه بود."
اگر کسی متقاعد شد که اعمالش
خارج ازحوزه اختيارش می باشد، بنابراين ممکن است از اين زاويه به زندگی
نگاه کند که زندگی خود پديد آورنده نقش طرح است البته نياز چندانی و نيز
فايده چندانی بر اين طرز تفکر مترتب نيست، بلکه صرفاً برای دلخوشی و رضای
خاطر خود بدين گونه به زندگی می نگرد. چنين آدمی از رويدادهای گوناگون
زندگيش، از اعمالش، از افکارش میتواند طرح منظم،
استادانه، پيچيده يا زيبا بسازد و اگر چه اين طرح چيزی جز يک خيال نيست که
به او می گويد قدرت انتخاب دارد و اگر چه چيزی جز استدلالی سفسطه آميز نيست
که آفتاب و مهتاب را در هم میآميزد و فاقد اهميت
است ولی چون چنين مینمايد بنابراين برای او وجود
دارد در مفهوم کلی حيات (حيات رودباری است که از
هيچ کجا سرچشمه نمیگيرد و جريان بی پايانی دارد که
به هيچ دريايی منتهی نمیشود) که بر اين انديشه بنا
شده بود که زندگی فاقد مفهوم و فاقد اهميت است، انسان ممکن است با انتخاب
تار و پودهای مختلفی که طرح را می سازد، دل خوش دارد. در زندگی يک نقش و يک
الگوی واضح تر و زيباتر وجود دارد؛ در اين طرح و نقش، انسان زاده می شود،
به بلوغ میرسد، ازدواج میکند، صاحب فرزند میشود، برای نان شب رنج می کشد
و میميرد. اما علاوه بر اين طرح، نقش های پيچيده و
غريبی وجود دارد که در آن عامل خوشبختی فاقد معنا و مفهوم است و کوششی برای
کاميابی به عمل نمی آيد و در اين طرح ممکن است شکوهی رنج آورتروجود داشته
باشد. شادی و خوشبختی به همان بی ارزشی رنج و الم
بود. اين دو، مانند ساير جزئيات حيات در اين طرح و نقش راه میيافتند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
پيام های مهر و دوستی |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
هر روز میبينيم چگونه بیاعتمادی پيدا میکنيم و اين موضوع مرا رنج میدهد ما بايد ياد بگيريم که دوباره اعتماد کنيم. اعتماد کردن به ديگران خطرناک است ولی همه زندگی خطر کردن است. لازم است دوباره فراتر از بودن را آغاز کنيم ما بايد با وجود انسان تماس برقرار کنيم. بودايیها داستانی شنيدنی دارند که من آن را دوست دارم. داستان درباره مورچهای است که به داخل بشکه پر از آب باران افتاده و واکنش هايی که نسبت به او میشود: اولين فردی که مورچه را در آن وضعيت ديد گفت داخل بشکه من چه میکنی؟ و فوت می کند و مورچه محو میشود. (خودخواهی) نفر بعدی میآيد، داخل را نگاه میکند و مورچه را در آنجا می بيند، او می گويد "میدانی امروز روز گرمی است، حتی برای مورچه ها. تو آسيبی به کسی نمیرسانی. برو جلو، می توانی در بشکه من باشی" (تحمل و بردباری) نفر سوم میآيد. او به تحمل و بردباری و خشم فکر نمیکند، او مورچه را در بشکه میبيند و، به طيب خاطر، يک مشت شکر به او می دهد. (اين عشق است) اسکيلزو اسپيتز و ساير دانشمندان به ما نشان داده اند که بدون توجه و عشق انسانی، لمس کردن، در آغوش گرفتن و احساس کردن و روابط قوی، نوزادان میميرند. به همين ترتيب، ما انسانها نياز داريم يکديگر را لمس کنيم، در آغوش بگيريم و يکديگر را دوست داشته باشيم و شايد بالاترين شکل و بالاترين طريقه ابراز کردن خود روابط کاملی باشد که شامل روابط جنسی تمام عشق شما و تمام يکتايی شماست. شايد تجربه ای از آن بالاتر نباشد؛ حتی اگر ما آن را بی حرمت کرده باشيم.
از کتاب زندگی با عشق چه زيباست: دلبستگي واقعا چيست؟ ميدانيد مرگ به انسان چه ميآموزد؟ مرگ آنطور كه ميپنداريد وحشتناك نيست. مرگ ارزش وقت را به ما ميآموزد, ما را متوجه ميكند كه عمر چقدر گرانبها است. به اين واقعيت پي ميبريم كه زندگي جاودانه نيست و ميآموزيم كه ببينيم و بشنويم.... و فكر نكنيم كساني كه دوستشان داريم هميشه به اين شكل باقي خواهند ماند. كمتر به اطرافيان خود دقيق ميشويم و آنقدر گرفتار زندگي شدهايم كه فرصت ديدن يكديگر را هم نداريم. ليكن فرصتها بسيار كوتاه است. شما فردا صبح آدم امروزي نخواهيد بود.
كسي كه مايه شادي من
ميشود, خودم هستم نه تو
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
خيالپروريها |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
به روی جهان خاکی همه
چيز در جريانی دائم است. هيچ چيز بر روی زمين ثابت و لايتغير نمی ماند و
علايق مهر و محبت ما به امور خارجی همچون خود آن امور قهراً گذرا هستند و
دگرگون می شوند. اين علايق ِ مهر و محبت همواره، در پيش و پس ما، گذشته ای
را که ديگر نيست به ياد می آورند يا از آينده ای که غالباً به حقيقت نمی
پيوندد خبر می دهند و در اين جمله چيزی که پايه ای استوار داشته باشد و
بتوان به آن دل بست وجود ندارد. از اين رو، در اين جهان جز خوشی و لذت ِ
گذرا کمتر دست می دهد و نپندارم که سعادت پايدار را کسی در آن يافته باشد.
مشکل در حادترين لذات ما لحظه ای باشد که در آن دل براستی تواند گفت:"
کاشکی اين دم هميشه می پاييد"؛ و چگونه می توان حالی تند گذر را، که دل، با
سپری شدنش، باز پريش وتهی می ماند و حسرت گذشته يا آرزوی آينده را بر می
انگيزد، سعادت خواند؟ اما اگر حالی باشد که در آن
جان آدمی نشستگاهی نسبتاً استوار سراغ گيرد بی آنکه او را به ياد کردن از
گذشته يا خيز بر داشتن از روی آينده نيازمند سازد يا حالی که زمان را برای
آن معنايی نباشد و وقت و دم، بی آنکه به دوام و استمرارش التفات شود، عاری
از هر احساس ديگری جز احساس هستی و خالی از احساس محرومی يا بهره مندی، لذت
يا الم، بيم يا اميد، در آن پايدار بماند. تا زمانی که چنين حالی بر جاست،
آن که اين حال دارد می تواند خود را سعادتمند بخواند؛ نه سعادتی ناتمام، بی
مايه و نسبی از آن دست که در نوشهای زندگی توان يافت بلکه سعادتی خود بسنده
و تام و تمام که در جان جای تهی به جا نمی گذارد تا به پُر ساختن آن نياز
افتد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
اگر آن نيکويی والا را که آرزومندش هستيد، به سوی زندگانی خود نمی کشانيد؛ ابراز محبت را آغاز کنيد. بگذاريد وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود.آنگاه به آن مهر الهی که چون مغناطيسی نيرومند در هستی خودتان نهفته است دست خواهيد يافت. آنگاه تمام جهانتان عوض خواهد شد... لحظه يی که دلتان لبريز از عشق باشد، با انتقاد و ايرادگيری خود، ديگران را بر نمی انگيزيد. تنها سرشار از جاذبه يی الهی، در برابر نيکويی های زندگی مقاومت ناپذير خواهيد شد. اگر به انسانها عشق نمی ورزيد و اعتماد نداريد، به خدا نيز نمی توانيد عشق بورزيد يا اعتماد کنيد. انديشه عشق و نفرت به طور همزمان نمی تواند در ذهنتان وجود داشته باشد. پس هرگاه به يکی از آنها سرگرم باشيد، قطعاً ديگری غايب است. به ديگران اعتماد کنيد و اقتدار ناشی از آن عمل را صرف توکل به خدا کنيد. اين کار سرشار از جادوست، معجزه ها و شگفتيها می آفريند. محبت و اعتماد، نيروهايی پويا و زنده اند.
هر چه بيشتر از عشق سخن
گوييم, در آگاهي آدمي جايي ژرفتر مييابد. اگر در
انديشيدن به واژههاي زيبا اصرار ورزيم و واژههايي
مهرآميز بر زبان آوريم, يقين بداريد كه تجربه آن عشق عظيم را كه به وصف در
نميآيد: عشق خدا را به عالم درون خود فرا ميخوانيم.
به عشق توكل كنيد كه تنها عشق ميتواند شما را از
مشكلاتتان برون آرد.عشق را فرا بخوانيد تا به حل مسايل شما بنشيند. اگر به
عشق اعتماد كنيد, انجام دادن هيچ چيز برايتان دشوار نخواهد بود. اگر در هر
موقعيتي, آگاهانه عشق را فرا خوانيد و از عشق مدد بجوييد؛ عشق براي زايش
ثمرات نيكو, از راههاي بيشمار و گوناگون كار ميكند.
وقتي به جاي جنگيدن با راه زندگيتان, بر آن شويد كه دريابيد چگونه اين راه
را دوست بداريد؛ عشق اسرار كاميابي بخش خويش را بر شما فاش مينمايد.
با آغوش گشاده به پيشواز محبت برويد و در طول راه بگوييد: ”من از دولت عشق
زنده ام. من با قانون محبت زندگي ميكنم و محبت از
هم اكنون فاتح و پيروز است.“
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
نان و شراب |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
ما به دو نسل متمايز ازهم تعلق داريم. نسل من در دوران جنگ پخته شدهاست و نسل شما طي اين پنج سال اخير, و اين خود اختلاف فاحشياست. معهذا در نفس امر, ما هردو به نوع انسان تعلق داريم و يا به لهجه جنوبي هر دو آدميم و از نژاد واحد. وجه متمايز نسلي كه ما به آن تعلق داريم در ايناست كه از همان اول اصولي را كه مربيان و استادانش به او ميآموزند جدي ميگيرد. اين اصول همانهيي هستند كه به عنوان مباني و اساس اجتماع موجود اعلام شدهاند. ليكن انسان وقتي آنه را جدي ميگيرد و با خود اجتماع ميسنجد متوجه ميشود كه سازمان و طرز عمل اجتماع اساساً با اين اصول مغايرت كلي دارد و از آنها بيخبر است. بديننحو است كه انسان انقلابي ميشود. اين اصول كه درنظر اجتماع چيزي جز مجاز نيستند برعكس, براي ما كه آنهارا با خون و جواني خود پروردهايم بسيار جدي و واقعي و مقد سند و شيرازه حيات باطني مارا تشكيل ميدهند. ما وقتي ميبينيم كه اجتماع ازاين اصول بيشرمانه سواستفاده ميكند و آنرا بهمنزله نقاب و اسبابي براي كوبيدن و گيج كردن ملت بهكار ميبرد خشمگين ميشويم. چنيناست كه انسان انقلابي ميشود. آيا ممكن است در زندگي سياسي شركت جست و خويشتن را در خدمت يك حزب گذاشت و در عين حال صادق و صميمي باقي ماند؟ آيا حقيقت براي من تبديل به حقيقت حزبي نشده است؟ آيا عدالت براي من عدالت حزبي نيست؟ آيا نفع حزب سرانجام بر هر گونه تميز و تشخيص بين ارزشهاي اخلاقي كه به وسيله خود من نيز تا حد تعصبات خورده بورژوايي تنزليافته حاكم نشده است؟ بنا براين آيا من از فرصتطلبي كليساييكه در حال سقوط است نگريختهام تا گرفتار فرصتطلبي يك حزب بشوم؟ پس آن شور و شوق نخستين من چه شده است؟ آيا مقدم شمردن سياست بر كليه فعاليتهاي ديگر انساني و بر ساير نيازمنديهاي روحي موجب انحطاط و زوال زندگي خود من نشده است؟ آيا مرا از ساير مشغله هاي عميق تر باز نداشته است؟ در آدمي نيروهاي شگرفي وجود دارد از اين نيروها امروز توسط كليه دستگاههاي ارتجاعي بهرهبرداري ميشود. اگر چنانكه در مورد من شده است جهت اين نيروها را يكدفعه به طرف نهضت انقلابي برگردانند در نبرد سياسي حرفهاي چه بر سر آن همه نيرو خواهد آمد؟ آيا خوب است كه آنها را بخشكانيم و منكوبشان كنيم؟ آيا وجود يك انقلاب واقعي و با دوام بدون آن نيروها امكانپذير است؟
مسلماً وضع بد است و اين
ديكتاتوري كه دارد ما را خفه مي كند خودش هم مثل جنازه يك حالت لختي پيدا
كرده است. مدت هاست كه ديگر از صورت نهضت بودن ولو يك نهضت ارتجاعي به در
آمده است تا فقط صورت اداري ( بوروكراسي ) داشته باشد, ليكن اصولاَ مخالفت
با اين ديكتاتوري به چه نتيجه اي خواهد انجاميد؟ به يك ” بوروكراسي“ ديگر
كه به نام افكاري ديگر و به حساب منافعي ديگر به نوبه خود خواهان اعمال يك
سلطه استبدادي خواهد شد. اگر آن ” بوروكراسي“ پيروز شود و احتمال هم مي رود
پيروز شود در آن صورت ما صاف و ساده از يك استبداد به استبداد ديگري منتقل
خواهيم شد. ما با چيزي كه آن را انقلاب اقتصادي مي گويند آشنا خواهيم شد و
در سايه آن همان طور كه امروز راه آهن دولتي, گنه گنه دولتي, نمك دولتي
وسيب زميني دولتي داريم نان دولتي و كفش دولتي و پيراهن دولتي و تنكه دولتي
و سيب زميني دولتي و تره بار دولتي خواهيم داشت. آيا مي توان اين را ترقي
فني دانست؟ گيرم كه بلي, ولي اين ترقي فني نقطه اتكاي يك مكتب رسمي و
اجباري و پايه و اساس يك مذهب سياسي خواهد شد كه از كليه وسائل موجود از
سينما گرفته تا وحشت و ارعاب براي از بين بردن عقيده مخالف خود و زور گفتن
به اندشه فردي استفاده خواهد كرد. به جاي اين تفتيش عقايد كه فعلاَ مجرا
است يك تفتيش عقايد سرخ خواهد آمد, به جاي سانسور فعلي يك سانسور سرخ
برقرار خواهد شد و به جاي تبعيد هاي فعلي, تبعيدهاي سرخ خواهيم داشت كه
بهترين قربانيان آن انقلابيون مخالف يا دستگاه خواهند بود. و به همان نحو
كه ” بوروكراسي“ فعلي در لواي نام وطن تجسم يافته است و رقيبان خود را به
تهمت اينكه خويشتن را به اجنبي فروخته اند از ميان بر مي دارد” بوروكراسي“
آينده شما نيز به نام كار و سوسياليسم موسوم خواهد بود و هر كسي را كه با
مغز خود فكر كند عامل و جيره خوار صنعتگران بزرگ و مالكان اراضي خواهد شمرد
و نابودش خواهد ساخت.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
من فکر می کردم که هرگز و در هيچ زمينه ای حسد ندارم و اين يکی از پاکی هايی بود که روحم را بدان می ستودم و به من غرور و توفيق و لذت می داد، آن را مقام بزرگی در تعالی روحی و انسانی خود می دانستم. چنين هم بود، اين نه تنها احساس خودم بلکه قضاوت همه اطرافيان و همزيستانم بوده و هست. ...حسادت هنگامی در دل پديد می آيد که انسان در طی راهی يا در کسب چيزی که بدان ارزش قائل است و آن را آرزو می کند ديگری را از خود موفق تر و پيشرفته تر ببيند و به او حسد ورزد؛ شرط ديگر حسد هم اين است که آدمی که حسد مرد را تحريک می کند هم شان و هم جنس وی تلقی شود.برای من هيچ يک از اين " شرايط خلق و پرورش حسد" پديد نيامده بود که نه آن ميزها را شايسته خود می دانستم و می دانم و نه اين ميز داران را هم شاًن و هم سطح خودم. ...اما حال می فهمم که اينکه تا کنون هر گز حسد را در خود احساس نمی کرده ام به علت پارسايی اخلاقی و تقوای روحی من نبوده است، از بی حسدی نبوده است، از خودبينی و خود بزرگ بينی من بوده است و هر گاه که شرايط حسد به وجود بيايد من هم حسود می شوم و چه حسودی! می خواهم از زور حسد بترکم، منطقم را ازدست می دهم، دنيا در پيش چشمم سياه می شود، زبانم ديگر رابطه اش را با عقلم قطع می کند و يکسره در اختيار قلبم قرار می گيرد، قلبی که کوزه ای شده است که در آن از عشق و خاطره و تجربه و احساس و ايمان و يقين و نور خدا و دوستی و آشنايی و شرم و حيا و رودربايستی و قوم و خويشی ... هر چه هست يکباره خالی می شود و مثل کوزه ای که درست چپه اش کنی و بعد خالی خالی که شد فقط و فقط از حسد پرش کنی، لبريز و سر ريزش کنی!و آن هنگامی است که کسی در بزرگواری و فداکاری و محروميت و صبر و گذشت و ايثار و تحمل سختی به خاطر ديگری و ايمان و دين و تعصب و اخلاص و شهامت و ... خوبی، بخواهد از من جلو زند و مرا عقب اندازد ... آه! که از حسودی داغ می شوم، ديوانه می شوم، گويی يکباره ديگر همه چيز را از دست داده ام، ديگر سقوط است و ضعف و زبونی و ننگ و ...
ای نسل اسير وطنم - تو میدانی
که من هرگز به خود نينديشيدهام، تو میدانی
و همه میدانند که من حياتم، هوايم، همه خواستنهايم
به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است، تو میدانی
و همه میدانند که هرگز به خاطر سود خود گامی بر
نداشته ام، از ترس خلافت تشيعام را از ياد نبردهام،
تو میدانی و همه میدانند که نه ترسويم و نه سودجو! تو میدانی و همه
میدانند که من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادی
تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود... تو میدانی
و همه میدانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان
من، از آوردن برق اميدی در نگاه من، از برانگيختن موج شعفی در دل من عاجز
است. تو میدانی و همه میدانند
که شکنجه ديدن به خاطر تو، زندان کشيدن برای تو و رنج برد به پای تو تنها
لذت بزرگ من است، از شادی تو است که من در دل میخندم،
از اميد رهايی تو است که برق اميد در چشمان خستهام
میدرخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت
را در ريههايم احساس میکنم.
من تو را دوست دارم، همه زندگیام و همه روزها و
همه شبهای زندگيم، هر لحظه از زندگيم بر اين دوستی شهادت میدهند،
شاهد بوده اند و شاهد هستند، آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است،
آينده تو تنها آرزوی من است. و اکنون، تو، ای نسل جوانی که از عمق تاريک و
پليد اين روزگار که من بدان اميدی نداشتم پديدار گشتی و در برابرم ايستادهای
و چشم در چشم من دوختهای، چشمهايت را ببند، نگاهم
مکن! من طاقت ديدن آنها را ندارم. چه بگويم؟ گريستن، تنها کار يک ناتوان
است و... من سخت ناتوانم!
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
ما به جای ريشه کن کردن فساد چه میکنيم؟ يکی از تيرهروزان را میگيريم و از جامعه جدا میکنيم، به زندانش میاندازيم تا در کنار صدها بلاديده و سيلی خورده روزگار، عمر را به بيهودگی و بيکاری بگذراند و در زنان م او آسوده نمیگذاريم. ما برای دگرگونی اوضاعی که چنين سيه روزانی را در دامان میپورد قدمی بر نمیداريم، حتی دستگاههای جنايت پرور را در پناه خود میگيريم برای اصلاح وضع کارگاهها و کارخانهها کاری نمیکنيم، کافهها و ميخانهها و فاحشهخانهها را به حال خود رها میکنيم. چون به گمان ما اين چيزها با همين ترتيب فعلی از جامعه ما جدايی ناپذيرند. با اين کارها ما هزاران هزار جنايتکار میآفرينيم و به جامعه تحويل میدهيم و هنگامی که يکی از تبهکاران به چنگمان میافتد، او را از خود دور میکنيم و با تبعيد او به ايرکوتسک گمان میکنيم که وظيفه مسکونشينان تمام و کمال به انجام رسيده است.
در اين معادله يک چيز
همه حسابها را به هم می زند، انسان با سنگ و چوب فرق دارد؛ می توان درخت را
از ريشه بريد، می توان گِل را پخت و به آجر تبديل کرد، می توان آهن را در
کوره گداخت ولی با انسان نمی شود بيرحمانه رفتار کرد. اگر محبت همنوع
نباشد، زندگی انسان دشوار می شود. اگر کسی دست در سوراخ زنبور فرو برد،
زنبورها به دفاع بر می خيزند و دست او را میگزند.
با جامعه انسانی هم نمیشود
بیرحمانه رفتار کرد، طبيعی است که دير يا زود در برابر
بیرحمی عکسالعمل نشان میدهند.
جامعه انسانی بايد بر محبت و دوستی استوار باشد. عدهای
میگويند که انسان را میشود
وادار به کار کرد ولی نمیشود وادارش کرد که چيزی
را دوست بدارد، اين درست است؛ ولی بايد جامعه را برای دوست داشتن آماده
کرد. يک اجتماع نمیتواند بدون رحم و عاطفه به
زندگی خود ادامه دهد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
در اين جهان حق و باطل، حقيقت و کذب، خوبی و
بدی، نيک بختی و بد بختی، درستکاری و نادرستی و ظالم و مظلوم بودن، دارای
درجات نسبی است. ما در جهان، نه خوبی مطلق داريم نه بدی مطلق، نه نيک بخت
مطلق داريم و نه بدبخت مطلق و چون عمر دنيا طولانی است نظر به اينکه زندگی
بشر دائم تغيير میکند و اگر خود انسان، زندگی خويش
را تغيير ندهد زلزله و طوفان و آتشفشان و سيل زندگی او را تغيير خواهد داد،
لذا بر اثر مرور زمان خوبی جای بدی يا بدی جای خوبی را میگيرد
و آنچه امروز زشتترين بدیها
میباشد در آينده بهترين خوبیها
میشود و عملی که امروز ستمگری است در آتيه، به شکل
نوعپروری درمیآيد
و آنکه امروز درستکار و امين است در آينده
خيانتکار و مستوجب قتل میشود و قس عليهذا و بهمين
ترتيب، درد و رنج هم نسبی است و من امروز از درد زخم طرف چپ بدن ناراحت
هستم ولی اگر زخمی شديدتر بر من وارد میآوردند و
دست يا پايم بريده میشد بيشتر رنج می بردم.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
روانم گرانبار از برو بار خويش است. آيا گرسنهای هست که بچيند و بخورد و ير شود؟ کوزه جانم لبريز از بادهی خويش است. کجاست تشنه ای که ساغری پر کند و بنوشد و آتش تشنگی خود را فرو نشاند؟ ای کاش درختی بودم که هرگز بر شاخههايم شکوفه نمی نشست و هيچگاه ميوه نمیدادم. زيرا درد بهره وری دردناکتر از اندوه سترونی است و رنج توانگری که از او نمیپذيرند هولناکتر از درد يأس بينوايی است که قرص نانی به او نمیدهند. ای کاش چاهی خشکيده بودم و ژرفنايم آماج سنگهای بسيار مردم. زيرا تحملش بس آسانتر از آن است که چشمهای جوشان باشم و مردم بی رغبت به آب گوارايم از کنارم بگذرند. ای کاش انگشتی بودم خورد شده در زير چکمهها. زيرا بسی بهتر از آن است که چنگی باشم با تارهايی سيمين در دست مردی که انگشتانش را بريده اند و اطرافيانش گوشهايی سنگين دارند. به من مي گويند: اگر ديدي برده اي خفته است بيدارش مكن شايد كه روياي آزادي خويش را در خواب بيند. اما من به آنان مي گويم: اگر برده اي را خفته ديدم بيدارش مي كنم و با او از آزادي سخن مي گويم. مخالفت كمترين مراتب هوشياري است. در ميان مردم قاتلاني هستند كه هرگز كسي را نكشته اند. دزداني كه هيچگاه چيزي ندزديده اند و دروغگوياني كه جز راست, سخن نگفته اند. هر گاه خشمگين شوم خشم سلاحي است كه با آن از خود به دفاع بر مي خيزم. اما اگر ناتوان نباشم هرگز چنين سلاحي را بر نمي گيرم. تا مردم عيبهاي گوياي مرا نستوده اند و نيكيهاي خاموش مرا عيب نشمرده اند, احساس تنهايي نمي كنم. بيزارم از آن مردماني كه پرگويي را دانايي و خاموشي را ناداني و خودنمايي را هنر مي پندارند. رود مي كوشد كه به دريا بپيونند. چه تفاوت چرخ آسياب بشكند يا نشكند. بيزارم از آن مردماني كه بدزباني را دليري و نرمخويي را ترس مي پندارند.
گاهي نزديكترين راه ها در دشوار تلقي كردن آنها نهفته است.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
در زندگي ميليونها مسير
براي انتخاب وجود دارد, ولي همواره بخاطر داشته باشيد كه راه برگزيده شده,
اگر مقصودي پشت آن نباشد صرفاً مسيري غيرقابل پيشبيني است نه چيز ديگر.
اگر احساس ميكنيد هدفي كه در زندگي پيش گرفتهايد, صحيح نيست هر آن
ميتوانيد آن را عوض كنيد. آنچه در مقابل داريد چيزي جز يك راه قابل تغيير
نيست. اگر قلبتان گواهي ميدهد روشي را كه برگزيدهايد درست نيست, بيحرمتي
به خودتان و ديگران نيست اگر مسير خود را عوض كنيد ولي اين تصميم كه راهتان
را ادامه دهيد يا نه, بايد دور از هر گونه ترس يا جاه طلبي صورت گيرد. به
شما اخطار ميكنم كه در انتخاب راهتان بسيار دقيق و مصمم باشيد. اين راه را
هر چند بار لازم مي توانيد امتحان كنيد, ليكن از خودتان, فقط از خودتان
سوال كنيد آيا انگيزه يي شما را به اين راه كشانده است يا بي هدف جلو مي
رويد!؟! تمام مسيرها شبيه هم هستند و شما را به جايي نمي رسانند آنها
راههايي هستند كه يا از درون جنگل يا بيرون يا از روي آن مي گذرند ولي آنچه
مهم است اين است كه راهي كه در پيش گرفتهايد بر اساس هدف و انگيزه مشخص
باشد (اگر شما هدف و انگيزه داريد) پيش برويد و مطمئن باشيد, ولي اگر
انگيزهاي در كار نيست به جايي نخواهيد رسيد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
اين اشتباه محض است اگر
ما اميد را در بيرون از خود جستجو كنيم. يك روز از خانه بوي نان تازه
ميآيد و روز ديگر بوي دود و خون, يك روز از بريدن دست باغبان, شما از هوش
ميرويد و پس از گذشت هفته اي از روي اجساد كودكان خردسالي كه در يك
بمباران زيرزميني از ميان رفتهاند, قدم بر ميداريد. اگر زندگي اين است پس
اميد كجاست؟
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
تا كنون نميدانستم چند صورت هست. آدمها زيادند, اما صورتها خيلي زيادترند, چون هر كس چند صورت دارد. برخي, سالهاي سال تنها يك صورت دارند كه طبعاً فرسوده و چرك ميشود, چين و چروك بر ميدارد, و همچون دستكشي كه در سفر به دست كرده باشند كش ميآيد. اين دسته, صرفه جو و سادهاند, صورت خود را تغيير نميدهند و حتي تميزش نميكنند. ميگويند همين صورت خوب است و كيست كه خلافش را اثبات كند؟ اما از آنجا كه چند صورت دارند, اين سوال پيش ميآيد كه با بقيه چه ميكنند؟ ذخيره اش ميكنند. به درد بچه هاشان ميخورد. اما گاهي هم پيش ميآيد كه سگهاشان با همان صورتها بيرون ميروند و چرا نروند؟ صورت, صورت است ديگر. كساني هم صورتهاشان را يكي پس از ديگري مي پوشند ودرميآورند و كهنه مي كنند.اولش انگارتا بخواهي صورت دارند, اما پا به چهل سالگي كه ميگذارند نوبت آخري مي رسد. اين ديگر غم انگيز است. آنان هواي صورتهاشان را ندارند, آخرين صورتشان هفت روز بيشتر دوام نميآورد. سوراخ سوراخ ميشود و جا به جا به نازكي كاغذ است. سپس, لايه ي زيرين, ناصورت, نمنم پيدا مي شود و آنها با آن ميروند و ميآيند. ناخرسند از ديگران و ناخرسند از خود, آرزو دارم در سكوت و انزواي شب خود را برهانم و اندك مايهاي از غرور در خود بيابم. جانهاي آنان كه دوستشان داشتهام و آنان كه برايشان آواز خواندهام دلداري ميدهند و پشتگرمم ميكنند, دروغ و بخارهاي مسموم كنندهي دنيا را از من ميرانند؛ و اما تو اي كردگار سرور عالميان! عنايتت را از من دريغ مدار تا شعرتري بسرايم, به نشانه آنكه از پستترين مردمان نيستم, نيز نه پستتر از كساني كه از ايشان بيزارم.
معشوقها مسكينند و در
خطر. زنهار كه از خود فراتر روند و بدل به عاشقان شوند. حريم عشاق امنيت
محض است. كسي به ايشان شك نميبرد و خود در موقعيتي نيستند كه خود را برملا
كنند. راز در درونشان منزه شده است و همانند بلبلان, آن را يكريز سر
ميدهند, زيرا تقسيم ناشده است. آنان تنها براي يك تن مينالند, اما طبيعت
سراپا با ايشان هماهنگ ميشود, اين ناله براي يگانهاي است فناناپذير. در
طلب آن كس كه از دست داده اند سر ميگذارند, اما با نخستين گامها از او
پيشي ميگيرند, و پيش رويشان تنها خداست. افسانه آنان به حكايت بيبليس
ميماند كه تا ليسيا در پي كانوس رفت. ( كانوس پسر ميله توس, براي گريز از
هوسي كه خواهرش, بيبليس, در او به وجود آورده بود, به كاريا در آسياي صغير,
نزديك ناحيه باستاني ليسيا {بخشي از آناتولي فعلي} فرار كرد و در آنجا شهري
به نام خود بنياد نهاد.) دل سودا زدهاش بر سر راه, اورا به سرزمينهاي
بسيار كشاند, تا سرانجام همه توانش از دست رفت؛ اما بيقراري سرشتش چنان
شديد بود كه با فرورفتن به زمين, ديگر بار از وراي مرگ به شكل چشمهاي
پديدار شد؛ شتابان به كردار چشمه اي جوشان.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
نخستين تعهدم به خودم است: محبت و ارج نهادن و اطاعت و احترام به وجودم. تعهدم در يك رابطه, حقيقت و صداقت است. به كساني كه دوست دارم قول ميدهم حقيقت را به آنها بگويم, احساسهايم را با آنها در ميان بگذارم, مسئوليت خود را بعهده بگيرم, به رابطه ارج بگذارم, تا حتي اگر شكل آن در طول سالها عوض شود, به قوت خود باقي بماند.
اگر در زندگيتان
مشكلاتي داريد, به اين معناست كه كائنات مي خواهد توجهتان را جلب كند. به
شما مي گويد:” بنگر, چيزي هست كه بايد از آن هشيار شوي, چيزي در اينجا بايد
عوض شود.“ اگر توجه نكنيد, مشكلات شدت خواهند گرفت, تا سرانجام پيام را
بگيريد و با دقت بيشتري به هدايت درونتان گوش بسپريد. اگر بياموزيد به
نشانه هاي كوچك توجه كنيد, از آنها خواهيد آموخت, و مشكلاتتان به آساني حل
خواهند شد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
تنها طريق ديني براي
نگريستن به مرگ اين است كه آن را به عنوان جز و يكي از متعلقات, به عنوان
شرط مقدس زندگي درك و احساس كنيم, نه آنكه چيزي كه خلاف سلامت, والائي, عقل
و دين است, به نحوي از زندگي جدايش سازيم و در تضاد با آن قرارش دهيم و حتي
به گونه اي نفرتآور بر ضد زندگي به كارش اندازيم. مردمان باستان
تابوتهاشان را با مظاهر زندگي و توليد ميآراستند, حتي با سمبولهاي ركيك
براي تدين باستاني اغلب مقدس با ركيك يكي بود. آن مردم راه ستودن مرگ را
خوب ميدانستند. مرگ قابل ستايش است به عنوان گاهواره زندگي, به عنوان آغوش
مادرانه تجديد. هر گاه جدا از زندگي به آن بنگريم تبديل به شبح ميشود,
مترسكي ميگردد و از آن هم بدتر. چون مرگ به عنوان يك نيروي معنوي مستقل به
غايت نفرتآور است, نيرويي كه جاذبه پليد آن بيشك بسيار قوي است, ولي
گراييدن به آن هم همچنين بيشك بهمعني وحشتناكترين انجراف روح بشري است.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
بشريت تاكنون درباره صلح و عشق و برادري زياد حرف زده, اما تا ميتوانسته, كشته, غارت كرده و ويراني به بار آورده است. ما هنوز قادر به آفريدن انسان واقعي نشدهايم؛ انساني كه دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند. زندگي فرصتي مغتنم است, اما انسان به شكل بيمار گونهاي همه تلاش خود را براي نابودي اين فرصت ارزنده به كار گرفته است! ما ميتوانستيم روي زمين بهشتي بيافرينيم, محسود فرشتگان شويم؛ اما آنچه را كه بوجود آورده ايم, جهنمي است كه بي محابا ميسوزاند و خاكستر ميكند.ما سازندگان سوهان روح و تقديس گران خشونتايم. اگر اميدي به بقاي بشريت باشد, فقط در محو كامل جنگ از عرصه گيتي است. در غير اينصورت, اين جنگ آخرين جنگ بشر است؛ نه سومين, بلكه آخرين جنگ, زيرا بشريتي براي جنگ بعدي يباقي نميماند.
عشق صلح و صفاست. اما از
آنجا كه ما دنيايي پر از جنگ و نفرت درست كرده ايم, حالا ديگر لازم است
براي صلح و صفا و عشق نيز بجنگيم. جامعه ساخته دست بشر, پديدهاي دوست
داشتني نشده است.بنابراين, اين يك جنگ است, نبايد باشد, ولي هست. عاشقانه
زيستن مستلزم نبردي بيامان با جامعه زشت و پلشت است. جامعهاي كه ما خود و
با دستان خود به وجودش آوردهايم.ما بايد براي عشق و براي دنيايي دوست
داشتني بجنگيم. آدمي در عالم خاكي به دست نميآيد؛ بنابراين, بايد عالم
خاكي را آسماني كنيم. عالمي كه در آن هيچ مرزي آدم ها را از هم جدا
نميسازد؛ نه مرزهاي جغرافيايي, نه مرزهاي اعتقادي,نه مرزهاي نژادي و نه
حرص و آز. براي دنياي نو, عاشقانه بجنگيم, نه با نفرت.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
به يادم هست كه روزي,
مصرانه به تو مي گفتم ”ما هرگز خسته نخواهيم شد... هرگز...“؛ اما مدتيست
پي فرصتي ميگردم شيرين, تا به تو بگويم: ما نيز خسته ميشويم, و خسته شدن
حق ماست. اين كه خسته ميشويم و از نفس ميافتيم و در زانوهايمان دردي حس
ميكنيم, مسئله اين است كه بتوانيم زير درختي, كنار جوي آبي, روي تخته
سنگي, در كنار هم بنشينيم و خستگي از تن و روح بتكانيم. خسته نشدن, خلاف
طبيعت است, همچنان كه خسته ماندن. بهار, بيش از آنکه حادثهيی در طبيعت باشد, حادثه يیست در قلب آدمی. و بيش از آنکه در طبيعت, محسوس باشد, در حسی انسانی وقوع میيابد. اين, در بهاران گُل نيست که باز میشود, گره های روح انسان است. عشق به ديگري, ابزاريست براي زيبا و زيباتر ساختن زندگي. آنها كه سوگنامههاي عاشقانه ميسازند, نويسندگانند و اهل قلم و آنها كه عشق را مستمسكي ميكنند براي پنهان داشتن ناتوانيهاي خويش, درمانده و بيمارند. عشق به ميهن و ملت, ابزاريست براي وصول به آزادي, عدالت و صلحي پايدار در سراسر جهان. آنها كه عشق به ميهن و ملت خود را دستاويزي ميكنند براي تجاوز به حقوق ملتها و سرزمينهاي ديگران, ديوانگاني هستند بايستهي زنجيرهاي گران يا شايستهي شفا. عشق به خدا ابزاريست براي تزكيه نفس و تعالي بخشيدن به روح آنها كه عشق به خدا را ....
عادت, اراده را نابود
میکند. عشق, اوج خواستن است؛ خواستن اوج اقتدار اراده. عادت, بازداشت کار
کرد انديشه است. هرگز چيزی به اندازهی عادت نفرت انگيز نبوده است. مارکس
را اگر گهگاه محترم داشتهام, بيزارم از اينکه گفته است: «روزی خواهد رسيد
که انسان, همهی کارهايش را , به عادت خواهد کرد.» خودکارانه زيستن, پايان
انسانی زيستن است. عادت هر روز صبح زود برخاستن, سلامی به عادت نه از راه
ارادت, چای به عادت, اداره,... هرگز چيزی به اندازهی عادت, نفرتانگيز
نبوده است. نمازت را هم, هر روز با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با
برداشتی نو. به آنچه میکنی بينديش, عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نيروی
لايزال چرا؟ عادت, فرسودگیست. ماندگی. آب راکد. مرداب.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
به سهولت براي من قابل توجيه بود كه چرا مواعظ مذهبي و خطابه هاي قاطع و معجزات آتش همه در ارتفاعات دسترس پذير انجام گرفته است. به نظر من در سردابه ها يا در دخمههاي زندان انسان به تفكرات مذهبي نميپردازد (مگر اينكه زندان در برجي واقع شده و چشم انداز وسيعي داشته باشد)؛ در چنين مكانهايي انسان كپك ميزند. و من به خوبي روحيه آن مرد را درك ميكردم كه هنگام ورود به سلك مذهبي چون ديد پنجره حجرهاش به جاي آنكه, طبق انتظارش, به روي چشم اندازي وسيع گشوده شود به سوي ديواري باز ميشد, ترك مذهب كرد. مطمئن باشيد كه من در زندگيم كپك نميزنم. در هر ساعت روز, در درونم, و در ميان ديگران, از قله ها بالا ميرفتم, بر آنجا آتشي هويدا ميافروختم, و درودي شادمانه به سويم بر ميخاست. لااقل, بدين طريق بود كه من از زندگي و از كمال خويش لذت ميبردم.
يكي از اطرافيان من مردم
را به سه دسته تقسيم ميكرد: كساني كه ترجيح ميدهند هيچ گونه سر نهان
نداشته باشند تا اينكه مجبور وند دروغ بگويند, كساني كه دروغ گفتن را به
اين ترجيح ميهند كه هيچگونه سر نهان نداشته باشند و كساني كه دروغ و سر
نهان هر دو را دوست ميدارند. وانگهي چه اهميتي دارد؟ آيا دروغ سرانجام
انسان را به راه حقيقت نميكشاند؟ و داستانهاي من, خواه راست و خواه دروغ,
آيا همه به يك سرانجام نميرسند و آيا همه آنها معناي واحدي ندارند؟ پس چه
باك كه راست يا ناراست باشند اگر چنانچه در هر دو مورد بر آنچه من بودهام
و بر آنچه من هستم دلالت كنند؟ گاه تشخيص باطن كسي كه دروغ ميگويد از كسي
كه راست ميگويد آسانتر است. حقيقت همچون روشنايي چشم را كور ميكند. دروغ,
برعكس, همچون آفتابي كه در حال برخاستن يا فروخفتن است به همه چيز جلوه
ميبخشد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
زيبايي رازي است كه جانهايمان آن را ميفهمند و به آن شادمان ميشوند و با تاثيرات آن رشد مييابند. اما انديشههاي ما در برابرش سرگشته ميمانند و تلاش ميكنند كه محدودش ان و در قالب الفاظش در آورند, اما نميتوانند. او سيالي است كه از چشم ميهراسد و بين عواطف ر و حقيقت نظاره شده موج ميزند.
زيبايي راستين
اشعهاياست كه از پاكي و قدسيت درون روح بر ميآيد و بيرون از تن را روشن
و زلال ميسازد, چنانكه زندگي از ژرفناي هستهها ميجوشد و گل رنگ و بو
ميگيرد, و آن تفاهمي كلي بين مرد و زن است كه در يك لحظه كامل ميشود و در
يك لحظه آن گرايش فراز آينده از همه خواستهها پديد ميآيد, همان انعطاف
روحي كه عشقش ميناميم.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
بسياري از مرتدين كه هر كدام پيرو اصل مستقلي هستند, در مردم ساده لوح نفوذ ميكنند, زيرا به مردم ساده لوح نويد زندگي بهتري ميدهند و بيشتر اوقات مردم ساده لوح از اصول اين فرقهها آگاهي ندارند. من ميگويم كه تودهي مردم رهنمودهاي كاتاريستها را از رهنمودهاي پاتارينها متمايز نميدانند و همچنين بين اين دو فرقه و فرقهي روحيون فرق قايل نميشوند. هيچ يك از فرقهها در روشن كردن زندگي مردم به وسيلهي ترويج دانش اقدام نميكنند و حتا در عقب نگاه داشتن فكر مردم با يك دگر شريكاند. در اثر ناداني, زندگي مردم دستخوش بيماري و فقر است, جهالت زبان آنها را بسته است. بنابراين, بسياري از آنها به گروههاي مرتد ميپيوندند تا بتوانند از اين راه فرياد نااميدي خود را بلند كنند. اين نابسامانيها موجب آشوب و پريشاني ميگردد. شما ممكن است خانهي كاردينالي را به آتش بكشيد, زيرا ميخواهيد به اين وسيله زندگي روحانيون را به حد كمال برسانيد, يا شايد به عقيدهي شما آنها چون اعتقاد به جهنم ندارند, به اين كار دست ميزنند. اين كارها انجام ميگيرد, زيرا براي آنها دوزخ در زمين وجود دارد و گلهي مردم در اين جهنم زندگي ميكنند و ديگر ما شبان آنها نيستيم, زيرا نميخواهيم آنها را از جهنم دنيا نجات دهيم و فقط آنها را از جهنم آن جهان ميترسانيم. عشق چيست؟ چيزي در جهان, خواه انسان و خواه شيطان وجود ندارد كه بيش از عشق خطرناك باشد, زيرا عشق در روح انسان رسوخ ميكند. هيچ چيز مانند عشق قلب را سرشار نميكند و به بند نميكشد. هيچ كس نميتواند عشق را از رخنه كردن به روح و دل خود باز دارد, مگر كسي كه داراي سلاح باشد. سلاحي كه بتواند عشق را مهار كند, زيرا اگر عشق مهار نشود روح در گردابي بيانتها غرق خواهد شد.
اما عشق نيكو چيست؟ عشق نيكو عشق بين بشر و خدا است, عشق بين ما و همسايگان
ما است. بعضي اوقات دو يا سه نفر مرد يا زن از ته دل به يكديگر عشق
ميورزند و عشق آنها دوسره است. عشق خواص گوناگون دارد. ابتدا دل انسان نرم
و مهربان ميشود, پس از آن دل به بيماري عشق گرفتار ميآيد... پس از مدتي
حرارت واقعي عشق الهي را حس ميكند و به گريه و ناله و لابه ميپردازد و
مانند سنگي ميماند كه در كورهي گداختهاش انداختهاند تا به آهك تبديل
شود و در نتيجهي رسيدن شعلههاي آتش ترك برميدارد و صداي ترك خوردن او به
گوش میرسد...
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
آيا
هيچ گاه به فكر افتاده اي كه نميتواني هيچ چيز را از دست
بدهي، چون از همان نخست نيز آن را نداشته اي؟ تنها چيزي كه
به راستي همواره صاحب آن بوده اي خودت هستي. واين ‹خود›
شايد مدت زماني را در خانه يي يا شغلي به سر ببرد، شايد
مدتي را در حضور اشيايي معين يا مقدار پولي معين به سر
آورد، اما زماني خواهد رسيد كه همه اينها عوض خواهد شد.
آنگاه تنها چيزي كه برايت خواهد ماند يك خاطره و تصوير و
مفهوم است. اينها واقعي نيستند، ساخته و پرداخته ذهن اند.
انديشه ها همچون ميهمان ميآيند و ميروند، حال آنكه تو
همچنان همانجا ميماني اشياء و دارايي ها را نيز به همين
شيوه نگاه كن. آنها مي آيند و مي روند. آنچه باقي مي ماند
خودت هستي.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
در اسرع وقت بياموزيد چگونه از مقابل حملات حسرت، حسادت، طمع و شرارت كنار برويد و با حريفانتان با سلاح هايي يكسان به نبرد و پيكار بپردازيد. يعني با تمام مردم... اكنون نيم ساعت است كه شما با گفتن انديشه ها و نظرهايتان، مانع حرف زدن من مي شويد، و با ظاهر استفهام آميزي كه از خود نشان مي دهيد، سعي داريد به من بفهمانيد كه من در اشتباهم. ديگر هرگز اين كار را تكرار نكنيد. بويژه با بزرگان و قدرتمندان. در بعضي اوقات، داشتن اعتماد به قوه دركتان و داشتن اين احساس كه موظف هستيد حقيقت نكته اي را بيان كنيد، شما را وادار خواهد كرد به نصيحت يا مشورت با شخصي مبادرت ورزيد كه از لحاظ مقام و قدرت از شما بالاتر است بهتر است اين كار را هرگز نكنيد. هر پيروزي، باعث بروز نفرتي شديد در شخص مغلوب مي گردد و چنانچه انسان در برابر ارباب و ولينعمت خود، چنين پيروزي بزرگي بدست آورد، يا به اين معنا است كه آن پيروزي احمقانه بوده است، يا آنكه فريبكارانه از آب در خواهد آمد. شاهزادگان، خيلي مايلند مورد ياي و كمك ديگران قرار بگيرند، اما نه آن قدر كه از ياري دهندگان خود عقب بمانند. لازم است به همان اندازه نيز با اشخاصي كه از لحاظ اجتماعي، با شما يكسان و برابر هستند، همين احتياط را داشته باشيد. سعي نكنيد آنان را با صفات خوب خود، تحقير و خوار كنيد. هرگز از خودتان صحبت نكنيد. تعريف كردن از خود، به نشانه خودپسندي است. از طرفي هم سرزنش كردن خود به نشانه حماقت است. بيشتر سعي كنيد اين وظيفه را به ديگران محول كنيد و كاري كنيد تا بقيه، نقايص و صفاتي ناپسنديده در شما پيدا كنند، زيرا اين حسرت و حسادت آنان است كه چنين نقايصي را در شما يافته است. اجازه بدهيد كه حسادت آنان تا اندازه اي كاهش پيدا كند، بدون آنكه آزار و خسارت سنگيني بر وجودتان پديد بياورد. لازم است فردي بسيار پر شهامت و شجاع باشيد و گاهي لازم است وانمود كنيد مردي بزدل و ترسو هستيد. شترمرغ هرگز مايل نيست در هوا به پرواز درآيد تا با سنگيني هر چه تمامتر، به زمين سقوط كند. بيشتر سعي دارد زيبايي پرهايش را تدريجاٌ به ديگران نشان دهد و مهمتر از همه ، چنانچه از چيزي يا كسي خوشتان ميآيد، هرگز آن را ابراز نكنيد، هر چند به نظر خودتان، شرافتمندانه و نجيب و خوب باشد. نبايد بگذاريد هر انساني، قادر باشد به اسرار اعماق قلبتان دسترسي يابد. سكوتي احتياط آميز و سنجيده، هميشه به نشانه خرد و فضيلت است.
ضمناٌ اين را نيز به خاطر
داشته باشيد كه با دعوت از شما براي كتمان و رازداري، از شما نميخواهند
مانند يك موجود ابله، ساكت و خاموش و لال باقي بماينيد. برعكس! شما بايد
بياموزيد چگونه با كلمات و واژه هاي ظريف، آن مطالبي را بازگو كنيد كه
نميتوانيد به صورت باز و راحت، بيان كنيد. شما بايد بياموزيد در دنيايي رشد
و پرورش كنيد كه به حفظ ظاهر، اهميت ميدهد. شما بايد در اين دنيا، با
چالاكي و مهارت، فردي سخن پرداز و فصيح و سخن ور، در جامعه حضور به هم
رسانيد و خودتان، به عنوان سازنده و بافنده كلمات و واژه هايي ابريشمين
باشيد.چنانچه تيرهاي واقعي قادرند پوست بدن را از هم بدرند، كلمات نيز
قادرند روح را سوراخ سوراخ سازند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||